پارت ۵ | چیزی که شروع میشود به دیده شدن
پارت ۵ | چیزی که شروع میشود به دیده شدن
آن روز بعد از رفتن هارین، خانه برای دودوهی عجیبتر از قبل شده بود.
انگار حضور آن دختر هنوز در هوا مانده باشد.
دودوهی کنار پنجره نشسته بود و بیهدف به بیرون نگاه میکرد. لیوان آب سرد شده در دستش بود، اما حتی یک جرعه هم نخورده بود.
تهیونگ از آشپزخانه بیرون آمد.
نگاهش روی او ثابت ماند.
«چیزی شده؟»
دودوهی سریع سرش را تکان داد.
نه.
اما دروغش واضح بود.
تهیونگ نزدیکتر نیامد. فقط روبهرویش ایستاد.
«لازم نیست جواب بدی… فقط اگر چیزی اذیتت میکنه، اینجا امنه.»
این جمله ساده بود.
اما برای دودوهی سنگینتر از هر حرف دیگری.
---
چند ساعت بعد، دودوهی برای خرید از خانه بیرون رفت.
میخواست کمی هوا بخورد.
اما وقتی از سوپرمارکت بیرون آمد، دوباره او را دید.
هارین.
این بار تنها نبود.
با دو نفر از دانشجوهای دانشگاه.
نگاهش مستقیم روی دودوهی قفل شد.
و لبخندش… این بار واضحتر و تیزتر بود.
«وای… باز هم تو؟»
دودوهی قدمی عقب رفت.
یکی از همراههای هارین خندید.
«این همونه که نمیتونه حرف بزنه؟»
خندهی کوتاه.
دودوهی انگار یخ زد.
دستش دور دستهی کیسهها محکم شد.
---
ناگهان صدایی آمد.
«کافیه.»
تهیونگ.
ایستاده بود چند قدم آنطرفتر.
نمیدانست کی رسیده، اما نگاهش کاملاً جدی بود.
قدم برداشت و کنار دودوهی ایستاد.
نه خیلی نزدیک… اما کافی برای اینکه بین او و بقیه دیوار شود.
«این رفتارها در دانشگاه من قابل قبول نیست.»
سکوت.
هارین لبخندش خشک شد.
«من فقط شوخی کردم.»
تهیونگ نگاهش را پایین نیاورد.
«این شوخی نیست.»
---
دودوهی فقط نگاه میکرد.
کسی تا حالا اینطور از او دفاع نکرده بود.
نه با ترحم… نه با خنده…
بلکه جدی.
مثل اینکه وجودش مهم باشد.
---
وقتی همه رفتند، خیابان دوباره ساکت شد.
دودوهی هنوز همانجا ایستاده بود.
تهیونگ به او نگاه کرد.
«میتونی راه بری؟»
دودوهی سرش را تکان داد.
اما قدمش سنگین بود.
تهیونگ آهسته گفت: «بیا.»
و این بار، برای اولین بار، کنار او راه افتاد… بدون فاصلهی معمول استاد و دانشجو.
---
در مسیر برگشت، باران خیلی ریز شروع شد.
دودوهی ناخودآگاه مکث کرد.
رعدی نبود… اما بدنش یاد گرفته بود همیشه آماده باشد.
تهیونگ چترش را باز کرد.
و بدون حرف، بالای سر او گرفت.
دودوهی آرام به چتر نگاه کرد… بعد به او.
و برای اولین بار، احساس کرد شاید این دنیا فقط ترس نیست.
شاید کسی هم هست که وقتی زمین میلرزد… کنارت بماند.
شرطا:
۲۰ کامنت
6 لایک
آن روز بعد از رفتن هارین، خانه برای دودوهی عجیبتر از قبل شده بود.
انگار حضور آن دختر هنوز در هوا مانده باشد.
دودوهی کنار پنجره نشسته بود و بیهدف به بیرون نگاه میکرد. لیوان آب سرد شده در دستش بود، اما حتی یک جرعه هم نخورده بود.
تهیونگ از آشپزخانه بیرون آمد.
نگاهش روی او ثابت ماند.
«چیزی شده؟»
دودوهی سریع سرش را تکان داد.
نه.
اما دروغش واضح بود.
تهیونگ نزدیکتر نیامد. فقط روبهرویش ایستاد.
«لازم نیست جواب بدی… فقط اگر چیزی اذیتت میکنه، اینجا امنه.»
این جمله ساده بود.
اما برای دودوهی سنگینتر از هر حرف دیگری.
---
چند ساعت بعد، دودوهی برای خرید از خانه بیرون رفت.
میخواست کمی هوا بخورد.
اما وقتی از سوپرمارکت بیرون آمد، دوباره او را دید.
هارین.
این بار تنها نبود.
با دو نفر از دانشجوهای دانشگاه.
نگاهش مستقیم روی دودوهی قفل شد.
و لبخندش… این بار واضحتر و تیزتر بود.
«وای… باز هم تو؟»
دودوهی قدمی عقب رفت.
یکی از همراههای هارین خندید.
«این همونه که نمیتونه حرف بزنه؟»
خندهی کوتاه.
دودوهی انگار یخ زد.
دستش دور دستهی کیسهها محکم شد.
---
ناگهان صدایی آمد.
«کافیه.»
تهیونگ.
ایستاده بود چند قدم آنطرفتر.
نمیدانست کی رسیده، اما نگاهش کاملاً جدی بود.
قدم برداشت و کنار دودوهی ایستاد.
نه خیلی نزدیک… اما کافی برای اینکه بین او و بقیه دیوار شود.
«این رفتارها در دانشگاه من قابل قبول نیست.»
سکوت.
هارین لبخندش خشک شد.
«من فقط شوخی کردم.»
تهیونگ نگاهش را پایین نیاورد.
«این شوخی نیست.»
---
دودوهی فقط نگاه میکرد.
کسی تا حالا اینطور از او دفاع نکرده بود.
نه با ترحم… نه با خنده…
بلکه جدی.
مثل اینکه وجودش مهم باشد.
---
وقتی همه رفتند، خیابان دوباره ساکت شد.
دودوهی هنوز همانجا ایستاده بود.
تهیونگ به او نگاه کرد.
«میتونی راه بری؟»
دودوهی سرش را تکان داد.
اما قدمش سنگین بود.
تهیونگ آهسته گفت: «بیا.»
و این بار، برای اولین بار، کنار او راه افتاد… بدون فاصلهی معمول استاد و دانشجو.
---
در مسیر برگشت، باران خیلی ریز شروع شد.
دودوهی ناخودآگاه مکث کرد.
رعدی نبود… اما بدنش یاد گرفته بود همیشه آماده باشد.
تهیونگ چترش را باز کرد.
و بدون حرف، بالای سر او گرفت.
دودوهی آرام به چتر نگاه کرد… بعد به او.
و برای اولین بار، احساس کرد شاید این دنیا فقط ترس نیست.
شاید کسی هم هست که وقتی زمین میلرزد… کنارت بماند.
شرطا:
۲۰ کامنت
6 لایک
- ۸۳۶
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط