مـریـMªryªMــم
مـریـMªryªMــم
********
میخوام زندگیمو زیر و رو کنم خیلی جاهاش نمیشه شنید نمیشه گفت و من در عذابم از اینکه نمیتونم جار بکشم و به همه بگم....
به دنیا اومدم با اون همه نذر و نیاز مامانم برا اینکه دختر داشته باشه و بچه سومش پسر نباشه دلش میخواست اسممو بزاره مینا ولی بابا موافق نبود و اسممو گذاشتن مریم
بچه گی کردم و نزاشتن بچگی کنم یه کودکی متفاوت از همه حتی از داداشام ......
یه دختر درس خون در حین حال خیلی شلوغ و شیطون
عشق باباش
نازدونه مامان
قد کشیدم و بزرگ شدم دبیرستان کنار دوستای به اون خوبی تموم شد و رفتم دانشگاه
دانشگاه که وارد شدم تمام شیطنت منم تموم شد انگار، یه دختر ساکت و اروم که اهسته میومد و اهسته میرفت و سرش همه لای کتاب بود و بعد دانشگاه ازدواج کردم ....
ولی لذت بخش ترین لحظات من کنار خانواده ام و دو تا از دوستام که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم گذشت ....
نوشتم و نوشتم تا به اینجا برسم تمام زندگی من زیر پای خودخواهی 4نفر له شد نابود شد ولی هیچ وقت اجازه ندادم خودمو نابود کنن در حین اینکه دنیام خراب شده بود میخندیدم شوخی میکردم شلوغ میکردم و شادترین دختر بودم
در اوج تلخی با دوستام قرار کوه رفتن میزاشتم ، میرفتیم پارک ،میرفتیم بیرون شهر ،میرفتیم خونه بقیه دوستامون خونه معلمامون....
نوشتم چون دلتنگم دلگیرم
نمیتونم از اون4نفر بگذرم و ببخشم بغض میکنم و گریه و فقط خدا میدونه چقد در عذابم بخاطر بدی های که در حقم کردن :'(....
همین ....
********
میخوام زندگیمو زیر و رو کنم خیلی جاهاش نمیشه شنید نمیشه گفت و من در عذابم از اینکه نمیتونم جار بکشم و به همه بگم....
به دنیا اومدم با اون همه نذر و نیاز مامانم برا اینکه دختر داشته باشه و بچه سومش پسر نباشه دلش میخواست اسممو بزاره مینا ولی بابا موافق نبود و اسممو گذاشتن مریم
بچه گی کردم و نزاشتن بچگی کنم یه کودکی متفاوت از همه حتی از داداشام ......
یه دختر درس خون در حین حال خیلی شلوغ و شیطون
عشق باباش
نازدونه مامان
قد کشیدم و بزرگ شدم دبیرستان کنار دوستای به اون خوبی تموم شد و رفتم دانشگاه
دانشگاه که وارد شدم تمام شیطنت منم تموم شد انگار، یه دختر ساکت و اروم که اهسته میومد و اهسته میرفت و سرش همه لای کتاب بود و بعد دانشگاه ازدواج کردم ....
ولی لذت بخش ترین لحظات من کنار خانواده ام و دو تا از دوستام که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم گذشت ....
نوشتم و نوشتم تا به اینجا برسم تمام زندگی من زیر پای خودخواهی 4نفر له شد نابود شد ولی هیچ وقت اجازه ندادم خودمو نابود کنن در حین اینکه دنیام خراب شده بود میخندیدم شوخی میکردم شلوغ میکردم و شادترین دختر بودم
در اوج تلخی با دوستام قرار کوه رفتن میزاشتم ، میرفتیم پارک ،میرفتیم بیرون شهر ،میرفتیم خونه بقیه دوستامون خونه معلمامون....
نوشتم چون دلتنگم دلگیرم
نمیتونم از اون4نفر بگذرم و ببخشم بغض میکنم و گریه و فقط خدا میدونه چقد در عذابم بخاطر بدی های که در حقم کردن :'(....
همین ....
- ۱.۹k
- ۱۹ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط