جادویی عشق part 20

جادویی عشق part 20


یه قدم اومد جلو و سيني غذايي جلوم گذاشت.. زل زدم به سيني..

ظرفها فلزي و قديمي به نظر میومدن و توش غذاي عجيبي بود..

اون دختر نوجوون رو دیدم که با ترس خودشو پشت در پنهون کرده بود.

زن خواست بره بیرون و در رو ببنده. لرزون و اروم گفتم خواهش میکنم..حداقل بذارین به خانواده ام خبر بدم.. زن-میخواي نامه بنويسي؟

نامه نه.. تلفن.. بذارین به تلفن بزنم.. صورت تو هم کشید و گفت:چي؟تل؟پن؟ نفسام خيلي تند شد و ناباور و شوکه نگاش کردم.

يعني چي؟ با شك اروم گفتم: تلفن..میدونی چیه؟

تند گفت: نه.. اسم آدمیه که میخواي خبر رو بهش بدي ببره؟ اشك ناباوري تو چشمام جمع شد و دهنم از شوک باز موند.نه لبخند ناباوري زدم.

داره مسخره ام میکنه..داره اذیتم میکنه.. مگه میشه؟

سمت در رفت که تند دست به چشمام کشیدم و گفتم: به

چند تا سوالم رو جواب بده.. لطفا توجه بهم سریع سمت در رفت.

دویدم سمتش که سریع بیرون رفت و در رو بست و قفل

کرد. تند زدم به در و گفتم تو روخدا..خواهش میکنم.. فقط سوال..

لعنتي....درمونده زدم زیر گریه و گفتم من دزد نیستم..من به هیچ کس اسیب نمیزنم. خواهش میکنم فقط به سوالام جواب

بدین وگرنه دیوونه میشم..ذاره.. واقعا داشتم دیوونه میشدم..

صداي دختر نوجوون به گوش رسید که گفت بپرس

زن سریع گفت: خانوم...دختر-هیسسس.. بپرس
تند و هول گفتم اینجا... اینجا کجاست؟ يعني.. يعني :

کشوره؟ گنگ گفت: خوب معلومه...انگلستان اخ پس هنوز تو کشور خودمون بودم دختر-تو جدي جدي غريبه اي؟

تند گفتم : شهر.. کدوم شهریم؟ددختر-لندن کدوم چي؟ اينجا لندنه؟

پس چرا من هیچ وقت این عمارت رو ندیده بودم. گنگ گفتم اینجا خونه کیه؟ این عمارت..

دختر همه این دور و بر خونه ما رو میشناسن.. این جا
;عمارت هریسون هریسون...هریسون اینم نمیشناختم..

درمونده و اشفته دست به سرم کشیدم.

دختر تو اهل کجایی؟ اهل اينورا نيستي نه؟اگه بودي خونه ما رو میشناختي..لباسهات هم غریبه و

بودي خونه ما رو میشناختي..لباسهات هم غریبه و مسخره است. میگن حرفاي عجيبي هم ميزني..مثل همين..تل..سن؟ چي گفته بودي؟

نه. این واقعیت نداره بیحال گفتم: غریبه؟

دختر-اره.. نکنه کولي هستي؟ اخم کردم و با تتفر و خشم گفتم:کولی؟

نفسش رو فوت کرد و گفت پس کي هستي؟از کجا اومدي؟ نکنه از خانواده سلطنتي هستي؟ متعجب گفتم: چي؟ سلطنتي؟

يعني.. لباسهاشون یه لحظه توی ذهنم نقش بست.. قلبم رو درد اضطراب خيلي خيلي شديدي گرفت.. وحشت مرگ اور و خيلي بدي به دلم افتاد و لرزون و به

زور گفتم ما .. از شدت ناباوري حتي نميتونستم به زبون بیارمش.. فکر کردن بهش عين ديونگي بود..اما..

سینه ام تند تند و ترسیده بالا و پایین میشد.. با نفسهاي تند به زور با صداي شديداً گرفته گفتم:ما الان تو..چه سالی هستیم؟

دیوونه ها هم میدونن ما تو چه سالي هستیم..تو چطور نميدوني؟

وحشت زده داد زدم تو چه سالی هستیم؟

با غیض گفت: سال ١٥٣٤ دوران سلطنت پادشاه هنري هشتم... تو دیگه از کجا اومدي که اینو نميدوني؟ احساس تهوع خيلي شديدي بهم دست داد.

نه.. این یه شوخیه..دهنوز دارن..دارن اذیتم میکنن.

هنريو ووولرزون دست به گردنم کشیدم..

در باز شد. داغون نگاه خشك و پر از اشفتگیم رو به در کشیدم.

يکي از همون عوضياي ديروزي اومد جلو و بازوم رو با خشم و وحشیانه کشید بیرون.نور شدید خورد تو صورتم.. اخ..

روز شده بود.اونقدر حالم بد بود و فکر و خیال کرده که بودم

گذر زمان نشده بودم.داغون چشمام رو تنگ کردم.متوجه

منو کشید سمت عمارت..همون عمارت سفيد غريب..تقلایی نکردم..

لبامو محکم به هم فشردم و اجازه دادم بکشدم جايي میخواد..

اسب سياهي به ستون جلوي عمارت بسته شده بود.. با درد زمزمه کردم نه اینا حتما ماشین دارن.. بازوم رو خیلی محکم کشید.

عصبي داد زدم و محکم تر کشیدم و گفت:دهنتو ببند.. و در رو باز کرد و هولم داد .داخل...

داخل سالن گرد خالي کوچکي شده بودم که انتهاش پله هايي سفيد به سمت بالا داشت و سمت چپم یه ورود احتمالا به سالني چيزي بود.
دیدگاه ها (۰)

جادویی عشق part 21 زیر پله هم به تعداد اتاق بود. بازوم رو کش...

جادویی عشق part 22 مردي قدبلند با چشم و ابرو مشكي و موهاي مش...

جادویی عشق part 19 نداشت.. دختر جوون : اینجا چه خبره؟ این دخ...

جادویی عشق part 18 نیستم.. اون یکیشون با غیض گفت: خفه شو..ما...

جادویی عشق part 23 من چیکار باید بکنم؟ وی هریسون زل زد بهم.....

جادویی عشق part 16 اینکه چشمات باز بشن و یا باز نشن تقدیره ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط