بزن که سوز دل من به ساز میگویی

بزن که سوز دل من به ساز میگویی

زساز دل چه شنیدی که باز میگویی

مگرحکایت پروانه میکنی باشمع

که شرح قصه به سوز وگداز میگویی

کنون که راز دل ما زپرده بیرون شد

بزن که از دل این پرده راز میگویی

بسوی عرش الهی گشوده ام پر وبال

بزن که قصه ی راز ونیاز میگویی

دیدگاه ها (۲)

. یک وجب از صورتت تا بوسه هایم مانده بودشرم ناز گونه هایت دس...

. یک وجب از صورتت تا بوسه هایم مانده بودشرم ناز گونه هایت دس...

بد نکن با دلم اینگونه ، که بد می بینیمی نشینی لبِ دلشوره و غ...

*تو را در مشت میگیرم شبیه حبه ی انگورنگاهت را نمیدزدی و میگو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط