قاتل من
قاتل من 🩸🌚(۵)
_هیش هیچی نگو
+...
_ فرار نکن بمون
+فرار نکنماینجوریه زجرم بدی عمراً
_هیش باشه آروم
+چ...ی
_هیش ساکت شو (سرد)
+چر..ا
_حرف نزن (سرد ملایم )
+...
_حالا خوب شده بهم بگو منو دوست داری اصلا (جدی )
+اگه دوست نداشتم که اینجا نبودم که کوک تو مگه دوستم نداری
_داری دروغ میگی من دارم از عشقت میمیرم بعد میگی دوستم نداری (جدی، سرد )
+دروغ من کجا بود دارن راست میگم منظورم این نبود کوک
_ باشه پس اوم هیش بخواب
+نمیری بیرون تا بخوابم ؟
_يادته رفته ما ازدواج کردیم
+ازدواج کردیم یادمه ولی تو که یه ماه میری تو اتاق کارت می خوابی برای همینه پرسیدم؟
_ اون مال قبلا بود الان پیش تو بخوابم حالا حرف نزن بخوابه
+ولی....
_هیش بخوابه ا.ت (سرد )
+ا..ما..
_ا.ت حرف نزن بخوابه فهمیدی(سرد ، دستوری )
اون شب ا.ت با اون حرف جونگکوک زد گریه کرد بی صدا هق هق میکرد تا جونگکوک رو عصبانی نکنه دختر کوچولوی داستان میخواست فرار کنه ولی نتوسته اون غول یخی کنارش خوابید بود ولی باید فرار میکرد هرچه شده نمی توسعه تحمل کنه نمی تونسته بخواب تا دم صبح بیدار بود بی صدا از اتاق رفت بیرون تا لیوان آب بخوره که همینجوری داشت از پله ها پایی میرفت یکدفعه نمی دوست چیشده که از پله ها افتاد قله میخورد صدای داد جونگکوک رو شنید داشت اسمشو صدا میزد که نفهمید چیشد یهو...
_هیش هیچی نگو
+...
_ فرار نکن بمون
+فرار نکنماینجوریه زجرم بدی عمراً
_هیش باشه آروم
+چ...ی
_هیش ساکت شو (سرد)
+چر..ا
_حرف نزن (سرد ملایم )
+...
_حالا خوب شده بهم بگو منو دوست داری اصلا (جدی )
+اگه دوست نداشتم که اینجا نبودم که کوک تو مگه دوستم نداری
_داری دروغ میگی من دارم از عشقت میمیرم بعد میگی دوستم نداری (جدی، سرد )
+دروغ من کجا بود دارن راست میگم منظورم این نبود کوک
_ باشه پس اوم هیش بخواب
+نمیری بیرون تا بخوابم ؟
_يادته رفته ما ازدواج کردیم
+ازدواج کردیم یادمه ولی تو که یه ماه میری تو اتاق کارت می خوابی برای همینه پرسیدم؟
_ اون مال قبلا بود الان پیش تو بخوابم حالا حرف نزن بخوابه
+ولی....
_هیش بخوابه ا.ت (سرد )
+ا..ما..
_ا.ت حرف نزن بخوابه فهمیدی(سرد ، دستوری )
اون شب ا.ت با اون حرف جونگکوک زد گریه کرد بی صدا هق هق میکرد تا جونگکوک رو عصبانی نکنه دختر کوچولوی داستان میخواست فرار کنه ولی نتوسته اون غول یخی کنارش خوابید بود ولی باید فرار میکرد هرچه شده نمی توسعه تحمل کنه نمی تونسته بخواب تا دم صبح بیدار بود بی صدا از اتاق رفت بیرون تا لیوان آب بخوره که همینجوری داشت از پله ها پایی میرفت یکدفعه نمی دوست چیشده که از پله ها افتاد قله میخورد صدای داد جونگکوک رو شنید داشت اسمشو صدا میزد که نفهمید چیشد یهو...
- ۱۴.۰k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط