سلاممممم دوستان شرمنده نمیدونم ویسگون چش شده اما نمیزاره
سلاممممم دوستان شرمنده نمیدونم ویسگون چش شده اما نمیزاره پست بزارم منم تا اونجایی که بشه براتون پارت میزارم ❤❤❤
part 15
چند هفته ای گذشت
کوک ویو : چند هفته ای گذشته اما پدرم هنوز برنگشته بهم گفته بود که حتی شاید برای نامزدی من و ا.ت هم نرسه برای همین منم نتونستم براش توضیح بدم که ا.ت منو نمیخواد یا شایدم من ا.ت رو اما تو این چند هفتخ من شدیدا به ا.ت وابسته شدم و دیگه شب هارو با اراپش بیشتری میخوابم نمیدونم چرا اما فکر کنم چون اون کنارمه مادرم تصمیم گرفت براش یه اتاق جدا درست کنن ولی من قبول نکردم
ا.ت ویو : چند هفته از وقتی که من به اینجا اومدم گذشته کم کم دارم عادت میکنم و اینجا برام مثل خونست و البته که از خونه ی بابام بهتره اما توی دلم همش دلشوره دارم که نکنه تهیونگ بعد از اینکه کارش باهام تموم شد من رو به بابام برگدونه و......
من و تهیونگ توی ماشین بودیم و داشتیم میرفتیم شرکت اخه پدربزرگش گفته بود کار مهمی باهامون داره
ا.ت: نمیدونی باهامون چیکار داره
ته: فکر کنم راجب همون نامزدی و عروسیه
ا.ت: حالا چیکار کنیم
ته: نمیدونم واقعا نمیدونم
ا.ت : چرا بهش حقیقتو نمیگی
ته: چون اگه بفهمه بلافاصله مجبورم میکنه با هر هرزه ای که اون دلش میخواد ازدواج کنم
ا.ت : و اگه بهش نگی مجبوری با من ازدواج کنی
ته: ایده ی خوبیه راجبش فکر میکنم
ا.ت: یااااا
ته: چیه همه ی دخترا ارزوشونه پن شوهرشون باشم
ا.ت: به جز من
ا.ت : اما جدی یعنیدنمیخوای واقعا عشق واقعیت رو پیدا کنی
ته: عشق یعنی نقطه ضعف و من هیچ نقطه ضعفی ندارم پس هیچوقت هم عاشق نمیشم
ا.ت :.......
وقتی رسیدیم رفتیم بالا و وارد دفتر پدربزگ تهیونگ شدیم
با چیزی که دیدم دنیا تو سرم خراب شد اون عوضی فدریک به همراه پدرم توی دفتر کنار پدربزرگ ته نشسته بودند
ته ویو : به دیدن اون دوتا عوضی خیلی عصبی شدم دلم میخواست بزنم فکشونو بیارم پایین که پدر بزرگم گفت بیاید تو
وقتی رفتیم تو پدر ا.ت اومد سمتش تا بغلش کنه و با اشک مصنوعی گفت
ب.ا : دخترم دخترم کجا بودی اما وقتی خواست ا.ت رو بغل کنه تهیونگ جلوش رو گرفت و گفت عقب وایسا
part 15
چند هفته ای گذشت
کوک ویو : چند هفته ای گذشته اما پدرم هنوز برنگشته بهم گفته بود که حتی شاید برای نامزدی من و ا.ت هم نرسه برای همین منم نتونستم براش توضیح بدم که ا.ت منو نمیخواد یا شایدم من ا.ت رو اما تو این چند هفتخ من شدیدا به ا.ت وابسته شدم و دیگه شب هارو با اراپش بیشتری میخوابم نمیدونم چرا اما فکر کنم چون اون کنارمه مادرم تصمیم گرفت براش یه اتاق جدا درست کنن ولی من قبول نکردم
ا.ت ویو : چند هفته از وقتی که من به اینجا اومدم گذشته کم کم دارم عادت میکنم و اینجا برام مثل خونست و البته که از خونه ی بابام بهتره اما توی دلم همش دلشوره دارم که نکنه تهیونگ بعد از اینکه کارش باهام تموم شد من رو به بابام برگدونه و......
من و تهیونگ توی ماشین بودیم و داشتیم میرفتیم شرکت اخه پدربزرگش گفته بود کار مهمی باهامون داره
ا.ت: نمیدونی باهامون چیکار داره
ته: فکر کنم راجب همون نامزدی و عروسیه
ا.ت: حالا چیکار کنیم
ته: نمیدونم واقعا نمیدونم
ا.ت : چرا بهش حقیقتو نمیگی
ته: چون اگه بفهمه بلافاصله مجبورم میکنه با هر هرزه ای که اون دلش میخواد ازدواج کنم
ا.ت : و اگه بهش نگی مجبوری با من ازدواج کنی
ته: ایده ی خوبیه راجبش فکر میکنم
ا.ت: یااااا
ته: چیه همه ی دخترا ارزوشونه پن شوهرشون باشم
ا.ت: به جز من
ا.ت : اما جدی یعنیدنمیخوای واقعا عشق واقعیت رو پیدا کنی
ته: عشق یعنی نقطه ضعف و من هیچ نقطه ضعفی ندارم پس هیچوقت هم عاشق نمیشم
ا.ت :.......
وقتی رسیدیم رفتیم بالا و وارد دفتر پدربزگ تهیونگ شدیم
با چیزی که دیدم دنیا تو سرم خراب شد اون عوضی فدریک به همراه پدرم توی دفتر کنار پدربزرگ ته نشسته بودند
ته ویو : به دیدن اون دوتا عوضی خیلی عصبی شدم دلم میخواست بزنم فکشونو بیارم پایین که پدر بزرگم گفت بیاید تو
وقتی رفتیم تو پدر ا.ت اومد سمتش تا بغلش کنه و با اشک مصنوعی گفت
ب.ا : دخترم دخترم کجا بودی اما وقتی خواست ا.ت رو بغل کنه تهیونگ جلوش رو گرفت و گفت عقب وایسا
- ۸.۸k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط