ضربان قلب توپارت

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۲۴

شام در سکوت نسبی آغاز شد. فقط صدای قاشق‌چنگال‌ها به گوش می‌رسید. سرانجام آقای رحیمی صحبت را آغاز کرد.

"گفته بودی مادربزرگت ایرانی بوده، درسته دکتر؟"

"بله آقا. مادر مادرم اهل شیراز بودن. فارسی رو هم اونها به من یاد دادن."

"پس حتماً شعری از حافظ حفظی."

"چندتا بلدم. اما کامل نیست."

"یکی بخون."

جونگکوک نفس عمیقی کشید و شروع کرد:

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

آقای رحیمی برای اولین بار آن شب لبخندی زد. "خوب خوندی. یعنی می‌دونی معنی‌ش چیه؟"

"فکر می‌کنم. یعنی گاهی باید قالب‌های قدیمی رو شکست و چیز جدیدی شروع کرد."

"درست است." آقای رحیمی نگاهی به دخترش انداخت. "حدیث هم همیشه می‌گه می‌خواد طرحی نو در اندازد."
."
دیدگاه ها (۰)

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۲۶حدیث با سینی چای برگشت. جو اتاق را حس ک...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۲۷وقتی جونگکوک آن شب رفت، حدیث پدرش را بو...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۲۳شنبه شب فرا رسید. جونگکوک با یک جلد کتا...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۲۲تمام تیم BPS از خبر مطلع شدند. در اتاق ...

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیمفلک را سقف بشکافیم و...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹ ات وارد اتاق کار کوک ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط