علاقه زیبایی بود

علاقهٔ زیبایی بود .
و البته بعد از یک سانحهٔ مسخره رانندگی شکل گرفت .
روزی که پاره شدن بخشی از روند زندگی ، آن را به قسمت های کوچک ملایم تبدیل کرد که قادر به پرواز بودند .
و در هر آسمانی رویا میشدند زیرا که جنس لطیفشان خواب بود و حضور انفجاری هیچ آدمی مزاحم نبود ، زیرا هیچ قتلی رخ نمی‌دهد در ارتفاعی که پرواز بی معنا ، اما انجام میشود .
میگفتم ، که بخشی از بدن ، با لباس خیس پر از خون ، بین آهن ها شیرجه زد و از اتومبیل خارج شد و کنار گارد ریل افتاد .
چشمانش را باز کرد ، دو ثانیه بود فقط ، قبل از آنکه خون ، روی پلک های بی جان اش را بپوشاند ، به چمنزار پشت گارد ریل نگریست ، چمنزاری که هزاران گل نارنجی رنگ ، با گلبرگ های کبود و ساقه های بسیار نازک در باد عصیان میکردند و از دورتر ، فقط یک پرواز آرامش بخش در سکون درد آور سانحه بود .
او نتوانست اما چشمانش را بیشتر باز بگذارد و ناخداگاه ....
بسته که شدند ، در پشت پرده های سیاه ، آن صحنه را بار ها و بارها تصور کرد .
این زیبا تر از مرگ یک پیر نود ساله کنار فیش فیش بخاری ست ، کنار دیوار نم گرفته ای ، مرگی که مردم آن را مرگ خوش می‌نامند ...
و این است که هرچه مردم میگویند ، فارغ از چشم و مغز و زبان و ارتباط بینشان ،‌کسشعر است .
دیدگاه ها (۵)

سرما و گرما ، هردو ...گاهی به هم نزدیک می‌شوند ، آنقدر نزدیک...

نور می‌خیزد از پشت پنجره ای ، به سمت باغی تناور .که شاید زیب...

بیایید خودمون رو گول نزنیم .همسایه ما ، اگر بداند یا نداند ،...

تقدیم به آفریقا قبل از آنکه صورتم بتواند نور را حس کند ، تما...

پارت ۱۴وحشت سرتاپای کاکاشی را گرفت، سریع شانه ی اوبیتو را گر...

𝓟𝓪𝓻𝓽1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط