کاش دل مثل کبوتری بودکه هر صبح رهایش می کردم به آسمان و ه

کاش دل مثل کبوتری بودکه هر صبح رهایش می کردم به آسمان و هر غروب دوباره به سینه می نشست .
دیدگاه ها (۱)

هر گاه که یادت در آغوش لحظه هایم به رقص در می آیدقلبم با لهج...

ﻏﺮﻭﺭﻡ ﺯﯾﺮ ﭘﺎ ﻟﻪ ﺷﺪ، ﺩﻟﺖ ﺳﻨﮓ ﺍﺳﺖ ، میفهمی؟ﻓﻘﻂ ﮔــﺎﻫﯽ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﮐﻦ...

. باز با آیات عشقت مست و بیمارم نکن شعر، خوابم میکند ، آرام،...

ﺍﻣﯿﺪﯼ ﺑﺮ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ " ﺭﻫﺎ " ﺑﺎﺷﻢﺍﮔﺮ ﺑﯽ ﺍﻧﺘﻬﺎ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺘ...

نمیتونم ازشون دل بکنم کاش دوباره باهم بازی کنن#تابستان_بی_پا...

در زدی پدر ولی، پشت در کسی نبودکاش دست نرم باد در به روت می ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط