part بیداری در دل تاریکی
🌑 part ⁸ – بیداری در دل تاریکی
---
🌒"او که پیش از تو سوخت"
باد سنگینی در فضای بیزمان پیچید. صدای مه آمیخته با زمزمههایی خاموش، مثل نفس کشیدن ارواح، در هوا میپیچید.
زنی که در آستانهی دروازه ایستاده بود، همانقدر که شبیه شعله بود، شبیه سایه هم بود؛ تناقضی زنده، مخلوطی از نور و تاریکی.
او لبخند زد. صدایش آرام، اما شبیه کوههای کهن، پرطنین و پر از داستان بود:
– اسمم سولئاست. دختر شعلهی نخستین... و مادربزرگت، مریدا.
مریدا حس کرد زمین زیر پایش فرو میریزد. لبهایش باز شد، اما کلمهای پیدا نکرد. صورت زن چیزی آشنا در خودش داشت… شاید در حالت نگاهش، یا چینهای عمیق اطراف چشمانش. مثل تصویر محوی از رؤیایی فراموششده.
– من... چرا تا حالا هیچوقت دربارهت چیزی نشنیدم؟ مادرم... هیچوقت اسمی از تو نیاورد.
چشمان سولئا کمی خم شدند، لبخندش غمزده شد.
– چون گفتنش خطرناک بود. چون نام من در دنیا ممنوع شد… وقتی که حقیقت رو انتخاب کردم. من آخرین کسی بودم که با "سایهخون" جنگید. و بهخاطر اون جنگ، خانوادهم از هم پاشید... و تو، متولد شدی.
یونگی که تا آن لحظه در سکوت ایستاده بود، جلو آمد.
– تو همون کسی هستی که در افسانهها گفتن در آتش خودش سوخت… تا دنیا نجات پیدا کنه.
سولئا سر تکان داد.
– درست شنیدی، ولی افسانهها ناقصن. من زنده موندم، ولی نه در این دنیا. بین زمان گیر افتادم... تا وقتی وارث واقعی شعله پا بهدنیا بذاره.
او به مریدا نگاه کرد، اینبار نه بهچشم نوه، بلکه بهچشم وارث.
– تو همون وارثی. تو تنها شعلهی باقیموندهای که میتونه دنیا رو از تاریکی دوباره نجات بده. اما... نه بدون اینکه بدانی چه چیزی درونت خوابیده.
مریدا یکقدم عقب رفت. قلبش تند میتپید.
– درون من... چی خوابیده؟
سولئا آرام به سویش آمد و دستش را بالا آورد. انگشتش را روی پیشانی مریدا گذاشت. و در لحظهای که تماس برقرار شد، دنیا شکست.
ناگهان مریدا در صحنهای دیگر ایستاده بود. زمین زیر پایش سوخته بود، آسمان تیره، و کوهها در حال فرو ریختن. در دوردست، ارتشی از سایهها بهسویش یورش میبردند، و درست در مقابل آنها… خودش ایستاده بود.
اما نه خودشِ حالا. مریدا، بزرگتر، درخشانتر، و با چشمانی که میدرخشیدند مثل ستارهها.
و در دستانش… شعلهای زنده، با صدای تپش قلبی جهانی.
مریدا فریاد زد:
– این چیه؟ این منم؟
صدای سولئا، مثل پژواک از هزاران کیلومتر آنطرفتر رسید:
– آیندهایه که درونت زندهست. قدرتت چیزی فراتر از جادوئه. تو میتونی جهانها رو شکل بدی… یا بسوزونی.
همهچیز محو شد.
مریدا دوباره در کنار دروازه بود، زانو زده، نفسنفسزنان.
– این... زیادیه. من فقط یه آدم معمولیم.
سولئا کنار او نشست. صدایش اینبار لطیفتر بود.
– تو معمولی نیستی، مریدا. تو «شعلهی زندهای». ولی هنوز یه چیز کمداری…
قلبی که بتونه بین قدرت و بخشش، مرز بکشه.
یونگی جلو آمد. دستش را روی شانهی مریدا گذاشت. نگاهش محکم بود، ولی نرم، مثل همیشه.
– من کنارت میمونم. هرچی باشه... با هم میگذریم.
مریدا سرش را بلند کرد. نگاهش به چشمان یونگی افتاد… و برای اولین بار، چیزی جز ترس، یا سؤال… در قلبش شعله زد.
اعتمادی آرام. شاید حتی… شروع یک احساس ناشناخته.
---
---
🌒"او که پیش از تو سوخت"
باد سنگینی در فضای بیزمان پیچید. صدای مه آمیخته با زمزمههایی خاموش، مثل نفس کشیدن ارواح، در هوا میپیچید.
زنی که در آستانهی دروازه ایستاده بود، همانقدر که شبیه شعله بود، شبیه سایه هم بود؛ تناقضی زنده، مخلوطی از نور و تاریکی.
او لبخند زد. صدایش آرام، اما شبیه کوههای کهن، پرطنین و پر از داستان بود:
– اسمم سولئاست. دختر شعلهی نخستین... و مادربزرگت، مریدا.
مریدا حس کرد زمین زیر پایش فرو میریزد. لبهایش باز شد، اما کلمهای پیدا نکرد. صورت زن چیزی آشنا در خودش داشت… شاید در حالت نگاهش، یا چینهای عمیق اطراف چشمانش. مثل تصویر محوی از رؤیایی فراموششده.
– من... چرا تا حالا هیچوقت دربارهت چیزی نشنیدم؟ مادرم... هیچوقت اسمی از تو نیاورد.
چشمان سولئا کمی خم شدند، لبخندش غمزده شد.
– چون گفتنش خطرناک بود. چون نام من در دنیا ممنوع شد… وقتی که حقیقت رو انتخاب کردم. من آخرین کسی بودم که با "سایهخون" جنگید. و بهخاطر اون جنگ، خانوادهم از هم پاشید... و تو، متولد شدی.
یونگی که تا آن لحظه در سکوت ایستاده بود، جلو آمد.
– تو همون کسی هستی که در افسانهها گفتن در آتش خودش سوخت… تا دنیا نجات پیدا کنه.
سولئا سر تکان داد.
– درست شنیدی، ولی افسانهها ناقصن. من زنده موندم، ولی نه در این دنیا. بین زمان گیر افتادم... تا وقتی وارث واقعی شعله پا بهدنیا بذاره.
او به مریدا نگاه کرد، اینبار نه بهچشم نوه، بلکه بهچشم وارث.
– تو همون وارثی. تو تنها شعلهی باقیموندهای که میتونه دنیا رو از تاریکی دوباره نجات بده. اما... نه بدون اینکه بدانی چه چیزی درونت خوابیده.
مریدا یکقدم عقب رفت. قلبش تند میتپید.
– درون من... چی خوابیده؟
سولئا آرام به سویش آمد و دستش را بالا آورد. انگشتش را روی پیشانی مریدا گذاشت. و در لحظهای که تماس برقرار شد، دنیا شکست.
ناگهان مریدا در صحنهای دیگر ایستاده بود. زمین زیر پایش سوخته بود، آسمان تیره، و کوهها در حال فرو ریختن. در دوردست، ارتشی از سایهها بهسویش یورش میبردند، و درست در مقابل آنها… خودش ایستاده بود.
اما نه خودشِ حالا. مریدا، بزرگتر، درخشانتر، و با چشمانی که میدرخشیدند مثل ستارهها.
و در دستانش… شعلهای زنده، با صدای تپش قلبی جهانی.
مریدا فریاد زد:
– این چیه؟ این منم؟
صدای سولئا، مثل پژواک از هزاران کیلومتر آنطرفتر رسید:
– آیندهایه که درونت زندهست. قدرتت چیزی فراتر از جادوئه. تو میتونی جهانها رو شکل بدی… یا بسوزونی.
همهچیز محو شد.
مریدا دوباره در کنار دروازه بود، زانو زده، نفسنفسزنان.
– این... زیادیه. من فقط یه آدم معمولیم.
سولئا کنار او نشست. صدایش اینبار لطیفتر بود.
– تو معمولی نیستی، مریدا. تو «شعلهی زندهای». ولی هنوز یه چیز کمداری…
قلبی که بتونه بین قدرت و بخشش، مرز بکشه.
یونگی جلو آمد. دستش را روی شانهی مریدا گذاشت. نگاهش محکم بود، ولی نرم، مثل همیشه.
– من کنارت میمونم. هرچی باشه... با هم میگذریم.
مریدا سرش را بلند کرد. نگاهش به چشمان یونگی افتاد… و برای اولین بار، چیزی جز ترس، یا سؤال… در قلبش شعله زد.
اعتمادی آرام. شاید حتی… شروع یک احساس ناشناخته.
---
- ۸۴
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط