my snow❄

my snow❄
#my_snow
PT27
ویو هویج:
میگن اگه از صبح، دلت بی‌دلیل آشوب باشه یه جای دنیا اتفاقی افتاده که هنوز خبرش بهت نرسیده.
(نصیحتای هویجی باشه؟ 😂)
ویو کوک:
جلوی آینه وایسادم. با دست آروم موهای خاکستریم رو مرتب می‌کنم. چند ماه از وقتی رنگشون کردم گذشته...ولی هنوز هر بار توی آینه نگاشون می‌کنم یاد اون زمستون می‌افتم. یاد یه دختر لجباز و خوشگل
یه لبخند بی‌اختیار روی لبم میاد. ولی همون لحظه محو میشه از صبح یه حس لعنتی ولم نمی‌کنه.
انگار یکی هی توی گوشم میگه«یه چیزی درست نیست...» بار چندمه که گوشی رو برمی‌دارم.
صفحه رو نگاه می‌کنم هیچی. دوباره می‌ذارمش روی میز.
_چته کوک؟ این همه سال از جون سالم در بردی حالا چرا اینجوری شدی؟
یه نفس عمیق می‌کشم.
_ حالم خوبه...
گوشی یهویی شروع می‌کنه به لرزیدن.
ویبره، ویبره...
تماس تصویری ناشناس اخمام میره تو هم. چند ثانیه فقط به صفحه خیره میشم. آخر قبولش می‌کنم.
تصویر وصل میشه. چند لحظه فقط یه صفحه‌ی سیاه.
بعد، کم‌کم تصویر روشن میشه. یه مرد روی یه صندلی لم داده. پاشو انداخته روی پاش. یه لبخند کج روی لبشه. همون لبخندی که سال‌ها ازش متنفر بودم.
~سلام کوکی، دلم برات تنگ شده بود.
دستم ناخودآگاه مشت میشه.
_چوی...
با ذوق دست می‌زنه.
~آفرین!هنوز یادته من کی‌ام، سوپرایززز بزرگترین دشمنت بهت زنگ زده خوشحال نیستی؟
_چی میخوای؟..
~من فکر کردم کشتمت ولی مثل اینکه سگ جونی (چوی من دهنتو گا...)
~فکر کردم با این موهای خوشگل خاکستریت آلزایمر گرفته باشی.
یه خنده‌ی آروم می‌کنه.
~راستی...باید اعتراف کنم موهای سفید بهت میاد پیر شدی با این موهات. ولی خوشتیپ‌تر شدی.
اخمام بیشتر توی هم میره.
_مزخرفاتو تموم کن!
چوی انگار اصلاً حرفمو نشنیده باشه خم میشه.
یه پاکت از روی میز برمی‌داره.
قلبم یه لحظه از حرکت می‌ایسته.
نه اون پاکت غیرممکنه...چوی با ذوق پاکت رو تکون میده.
~اینو می‌شناسی؟
بعد نامه رو بیرون میاره. همون نامه...همون نامه‌ای که با دست خودم نوشته بودم. لبخندش عمیق‌تر میشه.
~ببینیم آقای لجباز چی نوشته...
گلوم خشک میشه.
_چوی...اون نامه رو بذار زمین.
چوی سرفه‌ی الکی می‌کنه. بعد با یه لحن مسخره شروع می‌کنه.
~«سلام ات...»
یه مکث می‌کنه.
~«اول از همه... تولدت مبارک...»
بعد یهویی می‌زنه زیر خنده.
~وای خدا...کوک...جدی اینا رو نوشتی؟
دوباره ادامه میده.
«امیدوارم اونقدر بخندی که از خنده نتونی نفس بکشی...»
دستشو روی قلبش می‌ذاره.
~آخ...چه عاشقانه...الان نزدیک بود اشکم دربیاد به جون خودم
دوباره می‌خنده.
~«دوستدار تو...»
چند ثانیه مکث می‌کنه بعد با لحن نمایشی میگه:
~«لجبازترین مرد دنیااااا...»
سرشو تکون میده.
_نه...به نظرم«احمق‌ترین مرد دنیا» خیلی بیشتر بهت میاد. اینطور فکر نمیکنی؟
دندونامو روی هم فشار میدم.
_چوی...
لبخند از روی لبش نمی‌افته.
~راستی...هدیه‌تم خیلی قشنگ بود.
دستشو بالا میاره. یه آویز نقره‌ای بین انگشتاش آویزونه گل ادلوایس، نفسم بند میاد.
_تو...
چوی آویز رو جلوی دوربین تکون میده.
~فقط حیف...زیاد دووم نیاورد.
بعد خیلی آروم میگه:
=می‌دونی قشنگ‌ترین قسمت نقشه‌م چی بود؟
چشمام از خشم می‌سوزه.
~اینکه خودش درو برام باز کرد فقط چون فکر کرد صدای توئه.
یه لحظه همه‌چی دور سرم می‌چرخه. نه ات...
چوی با خنده ادامه میده.
~بیچاره...انقدر با ذوق درو باز کرد که دلم براش سوخت.
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم، داد می‌زنم:
_چوی...!اگه یه مو از سرش کم بشه...قسم می‌خورم... از جنازه‌تم نمی‌گذرم!!
چوی چند ثانیه فقط نگام می‌کنه بعد آروم...
شروع می‌کنه به دست زدن.
~آفرین...همینو می‌خواستم همون کوک قدیمی. همیشه اول تهدید...بعد شکست ولی دیر تهدیدم کردی چون کارامو کردم.(د اخه حرومز...)
بعد خیلی آروم خم میشه سمت دوربین.
~حالا، وقتشه مهمون خوشگل برنامه رو ببینی فقط ~یکم صورتش خونی شده ببخشید وقت نداشتین تمیزش کنیم.
دوربین آروم شروع می‌کنه به چرخیدن...و قلب من با دیدنش از حرکت ایستاد...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بفرماییدددد🎀
فردا تولدمه بهتره که تبریکاتونو ببینم تو کامنتا😇
ادیت زدم براتوناااا تو پارت های بعدی میبینید🙃دیگه گند زدم ولی ببخشید 😔
شرایط 🦭
لایک: ۲۵
کامنت: ۶٠
بازنشر: ۷
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
دیدگاه ها (۷۲)

شوخی میکنی؟ بانو فیکاش محشرههه🎀@victaria_mj.2

خوشگلم فالوشه؟ @asas.w

[ادامه...]همون روز...بعدازظهر...بارون آروم روی شیشه‌ها می‌زد...

تک پارتی با وایب اکانتاتونhttps://wisgoon.com/j-j-j-j-89عصر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط