مکانعلم عباس
مکان:علم عباس
🔶 علم عباس محلی است در منطقه صحرابدر مشرقی واقع در محله حصیربافان،در کوچه ای منشعب از خیابان شهید محمد منتظری،بنام کوچه ی علم عباس(شهید آگپی زارع)
🔶 داستان علم عباس:
حدود۲۵۰ سال پیش ،
خرمن های گندم یک کشاورزخود بخود برکت پیدا میکند،موقع جدا کردن کاه از گندم متوجه میشود که یک شیئ نسبتا سنگین طلایی و براق به زمین می افتد،
که نمیداند آن چیست.
🔶 به هرصورت آن را به همراه گندمها به خانه می آورند و در انبار میگذارند که بعدا آن را نشان بدهند که ببینند چیست.!?
🔶 صاحب گندم ها فردا که میخواهد به انبار برود .
می بیند مقداری از گندمها از روی دیوار به بیرون ریخته, تصور میکند دزد به انبار زده ،ولی می بیند درها همه قفل است و انبار از فرط زیادی سر ریز کرده است.پیش خود فکر میکند که شاید وجود این فلز براق باعث برکت گندمها شده باشد،
آن را به افراد بزرگ شهر نشان میدهد و به چند زرگر
🔶 ازجمله شخصی بنام مرحوم حاج محمود زرگر ، پس از اینکه فلز را بررسی میکنند معلوم میشود که این فلز براق تیکه ای از کلاه خود
حضرت عباس بوده ، که پس از جنگ کربلا توسط یکی از سپاهیان عمرسعد به غنیمت برده میشود . از قضا پس از جنگ کربلا ، یزید آن شخص را به پستی منصوب میکند .در نواحی جندی شاپور (دزفول) ،
🔶 وی درحالیکه به محل تصدی پست خود از کوفه به جندی شاپور راهی میشود و درحالیکه قسمتی از کلاه خود حضرت عباس را همراه خود دارد، در نزدیکی جندی شاپور ، از اسب به زمین می افتد و همان جا فوت میکند.
🔶 از آن به بعد برای آن علمک و پنجه ای میسازند و تیکه ی کلاه خود را روی آن نصب میکنند و در محفظه ی مزین و مشبکی در آن محل نگهداری میشود و مردم ضمن نذورات بسیار ،برای مراد گیری ،تیکه پارچه های تور نازک سبز رنگی به مشبکها ی آن گره میزنند،اگر بعد از چند روز این گره ها باز شده باشد ،نشانه آن است که آن شخص مرادش برآورده خواهد شد.
🔶 یکی از خدام علم عباس میگفت: هر بامداد که من برای اقامه نماز صبح قفل در این سالن را که تنها در ورودی آن است باز میکنم،می بینم تعدادی از این گره ها باز شده و روی فرش ها افتاده اند.
🔶 علم عباس محلی است در منطقه صحرابدر مشرقی واقع در محله حصیربافان،در کوچه ای منشعب از خیابان شهید محمد منتظری،بنام کوچه ی علم عباس(شهید آگپی زارع)
🔶 داستان علم عباس:
حدود۲۵۰ سال پیش ،
خرمن های گندم یک کشاورزخود بخود برکت پیدا میکند،موقع جدا کردن کاه از گندم متوجه میشود که یک شیئ نسبتا سنگین طلایی و براق به زمین می افتد،
که نمیداند آن چیست.
🔶 به هرصورت آن را به همراه گندمها به خانه می آورند و در انبار میگذارند که بعدا آن را نشان بدهند که ببینند چیست.!?
🔶 صاحب گندم ها فردا که میخواهد به انبار برود .
می بیند مقداری از گندمها از روی دیوار به بیرون ریخته, تصور میکند دزد به انبار زده ،ولی می بیند درها همه قفل است و انبار از فرط زیادی سر ریز کرده است.پیش خود فکر میکند که شاید وجود این فلز براق باعث برکت گندمها شده باشد،
آن را به افراد بزرگ شهر نشان میدهد و به چند زرگر
🔶 ازجمله شخصی بنام مرحوم حاج محمود زرگر ، پس از اینکه فلز را بررسی میکنند معلوم میشود که این فلز براق تیکه ای از کلاه خود
حضرت عباس بوده ، که پس از جنگ کربلا توسط یکی از سپاهیان عمرسعد به غنیمت برده میشود . از قضا پس از جنگ کربلا ، یزید آن شخص را به پستی منصوب میکند .در نواحی جندی شاپور (دزفول) ،
🔶 وی درحالیکه به محل تصدی پست خود از کوفه به جندی شاپور راهی میشود و درحالیکه قسمتی از کلاه خود حضرت عباس را همراه خود دارد، در نزدیکی جندی شاپور ، از اسب به زمین می افتد و همان جا فوت میکند.
🔶 از آن به بعد برای آن علمک و پنجه ای میسازند و تیکه ی کلاه خود را روی آن نصب میکنند و در محفظه ی مزین و مشبکی در آن محل نگهداری میشود و مردم ضمن نذورات بسیار ،برای مراد گیری ،تیکه پارچه های تور نازک سبز رنگی به مشبکها ی آن گره میزنند،اگر بعد از چند روز این گره ها باز شده باشد ،نشانه آن است که آن شخص مرادش برآورده خواهد شد.
🔶 یکی از خدام علم عباس میگفت: هر بامداد که من برای اقامه نماز صبح قفل در این سالن را که تنها در ورودی آن است باز میکنم،می بینم تعدادی از این گره ها باز شده و روی فرش ها افتاده اند.
- ۱.۷k
- ۱۲ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط