اسم آیا نفرت ماندگار خواهد بود
اسم= آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت 57
(ویو لنا )= با حس درد پشت سرم آخی آرام گفتم و چشمانم را با دست مالیدم و بعد پلک زدم و دورم را اسکن کردم،جایی نا اشنا و غریبه نبود مشخص بود که کجاست،خونه لارا.
دست و پاهایم باز بود و روی تختی در اتاق بودم.با یادآوری آخرین اتفاقات بغضی گلویم را فشرد. دستم را به آرومی روی شکمم گذاشتم و زیر لب زمزمه کردم:
+"قشنگ مامان نترسی ها.......هیچی نشد."
با تمام کردن جمله ام اشکی از چشمانم رقص کنان بر روی گونه ام غلتید،که ضربه ای آروم و شفاف روی شکمم از داخل حس کردم.....کمی بعد برآمدگی واضح تری.لگد زده بود،ولی تهیونگ کنارم نبود که اولین تکون بچمون باهام حس کنیم. در اتاق با شتاب باز شد و همون کسی که حدس زدم،لارا.وارد شد.
_"اوه دختر خاله ی عزیزم خوبی؟.....بابت ضربه ای که به سرت زدن معذرت میخوام، اصلا قرار نیست به تو آسیبی برسه لنا."
نفسی کشیدم و از روی تخت بلند شدم،روبه روش ایستادم
+"کی قراره اسیب ببینه لارا؟....چرا تمومش نمیکنی این دیوانه بازی رو؟چته چرا نمیفهمی جونگکوک یک صدم درصدم دوست نداره،نداشته و نخواهد داشت."
خنده ای عصبی کرد و با داد شروع به صحبت کرد:
_"جونگکوک تا ابد و قیامت ماله منه همیشه همیشه."
پوزخندی زدمو سرمو به گوشش نزدیک کردم:
+"یادآوری کنم که اون یه نامزدی برای ماموریت مافیا پیش بود نه علاقه."
خنده ی تو گلویی کرد:
_"اینکه ازدواج جونگکوک و نیلسو اجباری بوده چی؟."
نچی کردمو جواب دادم:
+"اجباری بوده یا نه مهم نیست،مهم اینه پیوند جن/سی رو بر قرار کردن و رسمی مال همن اما برادر من آدمی نیست که دخترونگی زنشو ازش بگیره."
پوزخندی زد:
_"شاید تو امشب به آغوش همسرت برگردی ولی جونگکوک توی حسرت دیدن نیلسو زجه میزنه."
از حرفش هیچی نفهمیدم ولی دلشوره ی عجیبی به دلم افتاد. تایمی نگذشته بود که صدای داد و بیداد های جونگکوک و تهیونگ کل خونه را پر کرد،درو باز کردم و به سالن رفتم،باصحنه ای که دیدم خشکم زد..... لارا اسلحه دستش بود و میخندید ....... نیلسو توی دستای جونگکوک با تنی خونی افتاده بود و تهیونگ بهت زده نگاهشو به نیلسو داده بود.
۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت 57
(ویو لنا )= با حس درد پشت سرم آخی آرام گفتم و چشمانم را با دست مالیدم و بعد پلک زدم و دورم را اسکن کردم،جایی نا اشنا و غریبه نبود مشخص بود که کجاست،خونه لارا.
دست و پاهایم باز بود و روی تختی در اتاق بودم.با یادآوری آخرین اتفاقات بغضی گلویم را فشرد. دستم را به آرومی روی شکمم گذاشتم و زیر لب زمزمه کردم:
+"قشنگ مامان نترسی ها.......هیچی نشد."
با تمام کردن جمله ام اشکی از چشمانم رقص کنان بر روی گونه ام غلتید،که ضربه ای آروم و شفاف روی شکمم از داخل حس کردم.....کمی بعد برآمدگی واضح تری.لگد زده بود،ولی تهیونگ کنارم نبود که اولین تکون بچمون باهام حس کنیم. در اتاق با شتاب باز شد و همون کسی که حدس زدم،لارا.وارد شد.
_"اوه دختر خاله ی عزیزم خوبی؟.....بابت ضربه ای که به سرت زدن معذرت میخوام، اصلا قرار نیست به تو آسیبی برسه لنا."
نفسی کشیدم و از روی تخت بلند شدم،روبه روش ایستادم
+"کی قراره اسیب ببینه لارا؟....چرا تمومش نمیکنی این دیوانه بازی رو؟چته چرا نمیفهمی جونگکوک یک صدم درصدم دوست نداره،نداشته و نخواهد داشت."
خنده ای عصبی کرد و با داد شروع به صحبت کرد:
_"جونگکوک تا ابد و قیامت ماله منه همیشه همیشه."
پوزخندی زدمو سرمو به گوشش نزدیک کردم:
+"یادآوری کنم که اون یه نامزدی برای ماموریت مافیا پیش بود نه علاقه."
خنده ی تو گلویی کرد:
_"اینکه ازدواج جونگکوک و نیلسو اجباری بوده چی؟."
نچی کردمو جواب دادم:
+"اجباری بوده یا نه مهم نیست،مهم اینه پیوند جن/سی رو بر قرار کردن و رسمی مال همن اما برادر من آدمی نیست که دخترونگی زنشو ازش بگیره."
پوزخندی زد:
_"شاید تو امشب به آغوش همسرت برگردی ولی جونگکوک توی حسرت دیدن نیلسو زجه میزنه."
از حرفش هیچی نفهمیدم ولی دلشوره ی عجیبی به دلم افتاد. تایمی نگذشته بود که صدای داد و بیداد های جونگکوک و تهیونگ کل خونه را پر کرد،درو باز کردم و به سالن رفتم،باصحنه ای که دیدم خشکم زد..... لارا اسلحه دستش بود و میخندید ....... نیلسو توی دستای جونگکوک با تنی خونی افتاده بود و تهیونگ بهت زده نگاهشو به نیلسو داده بود.
۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۲۱.۳k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط