پارت ادامه
---
**پارت ۸ (ادامه)**
**ویو ات**
ات تو اتاقش ایستاده بود، نفسنفس میزد. ضربهی سیلی که به صورت جونگکوک زده بود، مثل آتشی در وجودش پیچیده بود. از اینکه نتوانسته بود خودش را کنترل کند، از اینکه حرفهای او تا این حد او را متزلزل کرده بود، عصبانی بود. مشتش را روی دیوار کوبید. درد خفیفی در مفاصلش پیچید، اما تسکیندهنده بود. این درد واقعی بود، بر خلاف آن احساساتی که جونگکوک سعی داشت در او بیدار کند.
«لعنت به همهچی!» زیر لب غرولند کرد. «فکر کرده کیه که بخواد من رو بازی بده؟ اون فکر کرده من مثل بقیهام؟ نه. من ات کیم هستم. کسی که هیچکس نمیتونه بهش نزدیک بشه.»
اشک در چشمانش حلقه زد، اما با خشمی که در وجودش شعلهور بود، آنها را عقب راند. «اشک برای چی؟ برای چی باید ضعیف باشم؟ اون فقط یه مرد بود. یه مزاحم.»
به سمت میز کارش رفت و پروندهای را برداشت. باید کار میکرد. باید خودش را مشغول میکرد. فقط کار میتوانست این آشوب درونی را آرام کند. اما هر بار که به صورت جونگکوک فکر میکرد، به آن رد انگشتانش روی صورت مرد... پوزخندی تلخ زد. شاید... شاید جونگکوک درست میگفت. شاید او هم از زندگی خسته شده بود. اما این دلیل نمیشد که کسی بخواهد به او نزدیک شود.
«جک... اون همیشه میگفت که باید قوی باشم. نباید به کسی اعتماد کنم. چون همه رهایم میکنند.» زمزمه کرد. «و اون درست میگفت.»
بلند شد و به سمت پنجره رفت. غروب خورشید، آسمان را به رنگ خون درآورده بود. منظرهای آشنا، نماد زندگی خودش.
«هیچکس... هیچکس مرا نخواهد فهمید.»
**پارت ۸ (ادامه)**
**ویو ات**
ات تو اتاقش ایستاده بود، نفسنفس میزد. ضربهی سیلی که به صورت جونگکوک زده بود، مثل آتشی در وجودش پیچیده بود. از اینکه نتوانسته بود خودش را کنترل کند، از اینکه حرفهای او تا این حد او را متزلزل کرده بود، عصبانی بود. مشتش را روی دیوار کوبید. درد خفیفی در مفاصلش پیچید، اما تسکیندهنده بود. این درد واقعی بود، بر خلاف آن احساساتی که جونگکوک سعی داشت در او بیدار کند.
«لعنت به همهچی!» زیر لب غرولند کرد. «فکر کرده کیه که بخواد من رو بازی بده؟ اون فکر کرده من مثل بقیهام؟ نه. من ات کیم هستم. کسی که هیچکس نمیتونه بهش نزدیک بشه.»
اشک در چشمانش حلقه زد، اما با خشمی که در وجودش شعلهور بود، آنها را عقب راند. «اشک برای چی؟ برای چی باید ضعیف باشم؟ اون فقط یه مرد بود. یه مزاحم.»
به سمت میز کارش رفت و پروندهای را برداشت. باید کار میکرد. باید خودش را مشغول میکرد. فقط کار میتوانست این آشوب درونی را آرام کند. اما هر بار که به صورت جونگکوک فکر میکرد، به آن رد انگشتانش روی صورت مرد... پوزخندی تلخ زد. شاید... شاید جونگکوک درست میگفت. شاید او هم از زندگی خسته شده بود. اما این دلیل نمیشد که کسی بخواهد به او نزدیک شود.
«جک... اون همیشه میگفت که باید قوی باشم. نباید به کسی اعتماد کنم. چون همه رهایم میکنند.» زمزمه کرد. «و اون درست میگفت.»
بلند شد و به سمت پنجره رفت. غروب خورشید، آسمان را به رنگ خون درآورده بود. منظرهای آشنا، نماد زندگی خودش.
«هیچکس... هیچکس مرا نخواهد فهمید.»
- ۱.۴k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط