***ابریشم نیمه شب***

***ابریشم نیمه شب***


### پارت ۱۰: سایه‌ی سنگینِ سلطه

صدای دوربین که قطع شد، با خود سکوتِ مرگباری را به فضای استودیو آورد. لیها، در حالی که لرزش خفیفی در دستانش داشت، به سمت بالکن رفت. او نیاز داشت به تنهایی باشد، نیاز داشت که فقط برای چند لحظه، از این چشم‌های کنجکاو و نگاه‌های قضاوت‌گر فرار کند. اما او می‌دانست که حتی در تنهایی هم، سایه‌ی پدرش از او جدا نیست.

در حالی که لیها در بالکن، به تاریکیِ رو به زوالِ شب خیره شده بود و سعی می‌کرد دردِ پهلویش را زیر لایه‌ای از بی‌تفاوتی پنهان کند، صدای قدم‌های سنگین و مقتدرانه از پشت سرش شنیده شد. لرزه‌ی خفیفی در ستون فقراتش نشست؛ او نیازی به چرخیدن نداشت تا بفهمد کی است.

لی رانگ وارد شد. او بدون اینکه به منظره‌ی زیبای غروب که حالا به سیاهی می‌گرا بود توجه کند، مستقیماً به سمت لیها رفت.

«فکر کردی چه غلطی داری می‌کنی؟» صدای لی رانگ، مانند تیغه‌ی یخ، فضای بالکن را شکافت.

لیها بدون اینکه برگردد، با صدایی که سعی می‌کرد نلرزد، گفت: «فقط داشتم نفس می‌کشیدم، پدر.»

لی رانگ یک قدم جلوتر آمد، آنقدر نزدیک که لیها می‌توانست بوی تلخِ عطرِ گران‌قیمت و سنگینی که او به همراه داشت را حس کند. «نفس کشیدن؟! تو داشتی اعتبارِ این قرارداد رو با اون کارهای بچه‌گانه و اون خنده‌های بی‌موقع به باد می‌دادی. اون مدیر، اون پسر... جئون... فکر کردی اون‌ها برای دیدنِ نمایش‌های بی‌کیفیتِ تو اینجا جمع شدن؟»

لیها چشمانش را بست. درد پهلویش با هر بار ضربان قلبش، تازیانه‌ای بر تنش می‌زد. «اون‌ها هم مثل ما مجبورن، پدر. این فقط یه تبلیغه.»

لی رانگ با حرکت ناگهانی، دستش را روی شانه‌ی لیها گذاشت و فشار داد. این بار فشار نه برای حمایت، بلکه برای یادآوریِ قدرت بود. «مجبور بودن یعنی اطاعت، نه اعتراض! اگر یک بار دیگه جلوی دوربین، اون حالتِ متکبرانه و بی‌اعتماد به نفس رو به خودش بگیر، یادمان می‌ره که این قرارداد یک‌ساله‌ای. یادمون می‌ره که می‌تونم همین امروز تمامِ مسیرهایِ برندینگِ تو رو ببندم و بذارمت توی همون موقعیتی که یونجون بود. یادت نره، تو بدونِ اسمِ من، هیچی نیستی.»

نام یونجون مثل یک ضربه‌ی کاری در گوش لیها نشست. او لرزید. لی رانگ با نگاهی که از ترحم تهی بود، ادامه داد: «برو داخل. و دفعه‌ی بعد، وقتی اون پسر دستش رو دور کمرت حلقه می‌کنه، طوری نگاهش کن که انگار واقعاً داری بهش اعتماد می‌کنی. اگه این کار رو نکنی، عاقبتت از اون چیزی که فکر می‌کنی هم بدتر خواهد بود.»

لی رانگ با قدم‌هایی آرام و متکبرانه از بالکن خارج شد. لیها همان‌طور سر جایش خشکش زده بود. او به لبه‌ی نرده‌ها تکیه داد تا از شدت ضعف، سقوط نکند. پهلوی او، جایی که لی رانگ قبلاً آنجا را تحت فشار گذاشته بود، حالا با دردی جانکاه می‌سوخت. او تنها در میانِ جمعیتی که برای تماشایِ موفقیتش بودند، احساس تنهاییِ مطلق می‌کرد.
دیدگاه ها (۱)

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۱۱: حقیقتِ زیرِ سطحِ آبجونگ‌کوک ب...

***ابریشم نیمه شب***جایزه برای ۱۹۲شدن،مبارکک### پارت ۱۲: باز...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۹: بازیِ اجبار و لبخندهای تلخسکوت...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۷: مرهمِ زخم‌هاآجوما دو لیوان بلو...

***ابریشم نیمه شب***### پارت ۴: قراردادِ سیاههنوز سرمایِ نگا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط