شخصی از خدا دو چیز خواست......

شخصی از خدا دو چیز خواست......
یک گل و یک پروانه......
اما چیزی که به دست آورد
یک کاکتوس و یک کرم بود......
غمگین شد.با خود اندیشید شاید خداوند من را
دوست ندارد و به من توجهی ندارد......
چند روز گذشت......
از آن کاکتوس پر از خار گلی زیبا روییده شد و
آن کرم تبدیل به پروانه ای شد......
اگر چیزی از خدا خواستید و چیز دیگری دریافت کردید
به او اعتماد کنید.........
خارهای امروز گلهای فردایند.....
دیدگاه ها (۱)

در حیرتم از خلقت آب،اگر با درخت همنشین شود، آنرا شکوفا میکند...

عشق یک مرد را با حرفهایَش نه،از رفتارش باید فهمید ؛عشق یک ز...

من تنهاترین مرد را می‌شناسم..همین همسایه‌ی روبرویی،سی سالی م...

ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻦ ﮐﺠﺎﯾﯽ،ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺭﺳﯿﺪﯼ ﻭ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﻧﺮﺳﯿﺪﯼ،ﮔﺎﻫﯽ ...

dark life = 7

Beauty and the beast...

Beauty and the Beast...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط