ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁸⁶
در همان لحظه صدای جونگکوک از کنارش بلند شد. "منظورشون درباره تغییر استراتژی توی بازار اروپاست"
بدون اینکه کسی متوجه بشه.
فقط به اندازهای که خودش بشنوه
نجاتش داده بود.
داهی سریع ادامه بحث رو گرفت و جواب داد.
چند دقیقه بعد جلسه دوباره به روال عادی برگشت
اما قلبش هنوز داشت دیوانهوار میکوبید.
وقتی جلسه تمام شد همه کمکم از اتاق خارج شدن.
داهی لپتاپش رو بست.
هنوز جرئت نگاه کردن به جونگکوک رو نداشت.
تا اینکه صدایش رو شنید. "میبینم تمرکزت عالیه."
داهی سرش رو بالا آورد.
جونگکوک ایستاده بود.
کاملاً خونسرد.
انگار خودش باعث این وضعیت نشده بود.
داهی اخم کرد. "خفه شو"
لبخند بزرگی صورت جونگکوک نشست.
کیفش رو برداشت و سریع از اتاق خارج شد.
___________________
ساعت نزدیک نه شب بود.
طبقه خالی شده بود.
جونگکوک از اتاق جلسات بیرون اومد
و همان لحظه متوقف شد.
داهی روی کاناپه سالن انتظار خوابش برده بود.
لپتاپ هنوز روی پاهایش بود
و چند برگه از دستش روی زمین افتاده بودند.
چند لحظه فقط نگاه کرد.
بعد محتاط جلو رفت، نگاهش از صورت غرق خواب داهی جدا نمیشد تا اینکه ناخواسته نگاهش سمت لباش رفت.
یاد اونشب افتاد
یاد اون بوسه...
گرمایی سرتاسر بدنش پیچید و ضربان قلبش بالا رفت.
خیره به لباش، لبش رو خیس کرد
شدت ضربان قلبش میترسوندش، نگاهش رو از لباش برداشت
و همان لحظه داهی تکان خورد.
جونگکوک فوراً برگشت.
انگار سر صحنه جرم دستگیر شده باشه
چند ثانیه بعد صدای خوابآلود داهی بلند شد."وای.. خوابیدم؟"
داهی به جونگکوک که پشت کرده بود نگاه کرد و سرکج کرد." اونجا داری چیکار میکنی؟"
"هیچی."
داهی اخم کرد و کمی فکر کرد و بعد لبخند زد."داشتی نگام میکردی؟"
"نه"
"دروغگو"
جونگکوک کیفش رو برداشت."برو خونه"
اما موقع دور شدن صدای خنده آرام داهی رو شنید
و لعنتی.
فقط همون صدا کافی بود که کل شب روی اعصابش بره.
لایکا رو زود رسوندید
این همه لایک خب لایک میکنین کامنت هم بزارین😐
شرایط:
۴۵ کامنت
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁸⁶
در همان لحظه صدای جونگکوک از کنارش بلند شد. "منظورشون درباره تغییر استراتژی توی بازار اروپاست"
بدون اینکه کسی متوجه بشه.
فقط به اندازهای که خودش بشنوه
نجاتش داده بود.
داهی سریع ادامه بحث رو گرفت و جواب داد.
چند دقیقه بعد جلسه دوباره به روال عادی برگشت
اما قلبش هنوز داشت دیوانهوار میکوبید.
وقتی جلسه تمام شد همه کمکم از اتاق خارج شدن.
داهی لپتاپش رو بست.
هنوز جرئت نگاه کردن به جونگکوک رو نداشت.
تا اینکه صدایش رو شنید. "میبینم تمرکزت عالیه."
داهی سرش رو بالا آورد.
جونگکوک ایستاده بود.
کاملاً خونسرد.
انگار خودش باعث این وضعیت نشده بود.
داهی اخم کرد. "خفه شو"
لبخند بزرگی صورت جونگکوک نشست.
کیفش رو برداشت و سریع از اتاق خارج شد.
___________________
ساعت نزدیک نه شب بود.
طبقه خالی شده بود.
جونگکوک از اتاق جلسات بیرون اومد
و همان لحظه متوقف شد.
داهی روی کاناپه سالن انتظار خوابش برده بود.
لپتاپ هنوز روی پاهایش بود
و چند برگه از دستش روی زمین افتاده بودند.
چند لحظه فقط نگاه کرد.
بعد محتاط جلو رفت، نگاهش از صورت غرق خواب داهی جدا نمیشد تا اینکه ناخواسته نگاهش سمت لباش رفت.
یاد اونشب افتاد
یاد اون بوسه...
گرمایی سرتاسر بدنش پیچید و ضربان قلبش بالا رفت.
خیره به لباش، لبش رو خیس کرد
شدت ضربان قلبش میترسوندش، نگاهش رو از لباش برداشت
و همان لحظه داهی تکان خورد.
جونگکوک فوراً برگشت.
انگار سر صحنه جرم دستگیر شده باشه
چند ثانیه بعد صدای خوابآلود داهی بلند شد."وای.. خوابیدم؟"
داهی به جونگکوک که پشت کرده بود نگاه کرد و سرکج کرد." اونجا داری چیکار میکنی؟"
"هیچی."
داهی اخم کرد و کمی فکر کرد و بعد لبخند زد."داشتی نگام میکردی؟"
"نه"
"دروغگو"
جونگکوک کیفش رو برداشت."برو خونه"
اما موقع دور شدن صدای خنده آرام داهی رو شنید
و لعنتی.
فقط همون صدا کافی بود که کل شب روی اعصابش بره.
لایکا رو زود رسوندید
این همه لایک خب لایک میکنین کامنت هم بزارین😐
شرایط:
۴۵ کامنت
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۴.۰k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط