آخریننگاه پارت
#آخرین_نگاه پارت۶
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توی راه از خدمتکاره سوال های زیادی پرسیدم ولی هیچ کدومو جواب نمیداد و میگفت بهتره فضولی نکنی(راست میگه فضول😑)
و....... به عمارت رسیدیم،کمکم کرد و از ماشین پیاده شدم و رفتیم داخل، همه ی اعضای بونتن اونجا بودن و داشتن با هم حرف میزدن و میخندیدن که نگاهشون به من چرخید و لبخندشون محو شد..... هم معذب شدم، هم ترسیدم (با اون لگدی که به سانزو زدی بایدم بترسی😐) ولی ترسم بیشتر از این بود که نمیتونستم با اون پا کاری بکنم و هر لحظه ممکن بود یه بلایی سرم بیارن!
نکته:(چون میوا رفته بود بیمارستان ماسکشو در آورده بودن و کارلم صورتشو دیده بود و دیگه ماسک نداشت ولی توی راه میوا از کارل خواهش کرد که براش یه بسته بخره و اینجا ماسک روی صورتشه)
سانزو که خیـــــــلی عصبانی بود بلند شد و اومد سمتم...... ران و ریندو که دیدن سانزو از کنترل خودش خارج شده پشت سرش اومدن تا سعی کنن آرومش کنن، سانزو که بهم رسید..... طوری بهم سیلی زد که افتادم زمین،ران و ریندو از پشت گرفتنش تا نزارن بلایی سرم بیاره
سانزو:(با داد و عصبانیت) ولم کنین..... باید این دختر حرومی رو بکشم!..... ولم کنینننننننننن.....
دستمو روی صورتم گذاشتم....خیلی درد داشت! اشکام سرازیر شدن و به نفس نفس افتاده بودم..... مایکی همونجوری که روی مبل لم داده بود فقط نگام می کرد..... اصلا براش مهم نبود.....
کارل دستمو گرفت و گفت:
کارل: بلند شو اینجا نمونی بهتره!
به سختی بلند شدم و رفتیم به همون اتاق قبلی، وقتی رفتیم داخل اتاق کارل منو روی تخت نشوند و خودشم کنارم نشست و دوباره زدم زیر گریه:
میوا:(با بغض و گریه) میخوام برم خونه..... میخوام برگردم پیش خانوادم..... اصلا چه دلیلی داره که منو اینجا نگه دارن؟...
کارل:(بی تفاوت به حرفای میوا) میرم برات یه چیزی بیارم بخوری.... تا اون موقع هر کاری داشتی صدام کن
و بلند شد و خواست از اتاق بره بیرون که میوا پرسید:
میوا: تو میدونی چرا اینجا نگهم داشتن؟.... اصلا چرا من؟..
کارل وایساد، به میوا نگاه کرد و گفت:
کارل: ما هم مثل تو نمیدونیم فقط... فقط میدونم که اینجا بودنت بی دلیل نیست، رئیس بی دلیل کسی رو نگه نمی داره!
با کمی مکث ادامه داد:
راستی باید چی صدات کنیم؟.... نمی خوای اسمتو بهمون بگی؟
میوا:(با کمی شک و تردید) میتونی.... میتونی میوا صدام کنی!
کارل: میوا....باشه!
میوا: تو هم باید کارل باشی درسته؟
کارل:(با یه کوچولو تعجب) تو از کجا میدونی؟
میوا: وقتی صدات کردن فهمیدم
کارل: آره اسمم همینه
بعدش از اتاق رفت بیرون
از زبون میوا:
حرفای کارل مدام توی سرم میپیچید، هنوز صورتم از سیلی که خورده بودم درد میکرد... گریم بند نمی اومد... الان سه روزه که خونه نرفتم.... یعنی خانوادم نگرانم شدن؟... اصلا دنبالم میگردن؟.... توی همین فکرا بودم که آروم آروم چشمام سنگین شدن و خوابم برد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به مناسبت لغو شدن امتحانم این پارت رو نوشتم و امیدوارم خوب شده باشه و تونسته باشم صحنه ها رو طوری توصیف کنم که شما هم مثل من این قسمتو تصورش کنید❤
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توی راه از خدمتکاره سوال های زیادی پرسیدم ولی هیچ کدومو جواب نمیداد و میگفت بهتره فضولی نکنی(راست میگه فضول😑)
و....... به عمارت رسیدیم،کمکم کرد و از ماشین پیاده شدم و رفتیم داخل، همه ی اعضای بونتن اونجا بودن و داشتن با هم حرف میزدن و میخندیدن که نگاهشون به من چرخید و لبخندشون محو شد..... هم معذب شدم، هم ترسیدم (با اون لگدی که به سانزو زدی بایدم بترسی😐) ولی ترسم بیشتر از این بود که نمیتونستم با اون پا کاری بکنم و هر لحظه ممکن بود یه بلایی سرم بیارن!
نکته:(چون میوا رفته بود بیمارستان ماسکشو در آورده بودن و کارلم صورتشو دیده بود و دیگه ماسک نداشت ولی توی راه میوا از کارل خواهش کرد که براش یه بسته بخره و اینجا ماسک روی صورتشه)
سانزو که خیـــــــلی عصبانی بود بلند شد و اومد سمتم...... ران و ریندو که دیدن سانزو از کنترل خودش خارج شده پشت سرش اومدن تا سعی کنن آرومش کنن، سانزو که بهم رسید..... طوری بهم سیلی زد که افتادم زمین،ران و ریندو از پشت گرفتنش تا نزارن بلایی سرم بیاره
سانزو:(با داد و عصبانیت) ولم کنین..... باید این دختر حرومی رو بکشم!..... ولم کنینننننننننن.....
دستمو روی صورتم گذاشتم....خیلی درد داشت! اشکام سرازیر شدن و به نفس نفس افتاده بودم..... مایکی همونجوری که روی مبل لم داده بود فقط نگام می کرد..... اصلا براش مهم نبود.....
کارل دستمو گرفت و گفت:
کارل: بلند شو اینجا نمونی بهتره!
به سختی بلند شدم و رفتیم به همون اتاق قبلی، وقتی رفتیم داخل اتاق کارل منو روی تخت نشوند و خودشم کنارم نشست و دوباره زدم زیر گریه:
میوا:(با بغض و گریه) میخوام برم خونه..... میخوام برگردم پیش خانوادم..... اصلا چه دلیلی داره که منو اینجا نگه دارن؟...
کارل:(بی تفاوت به حرفای میوا) میرم برات یه چیزی بیارم بخوری.... تا اون موقع هر کاری داشتی صدام کن
و بلند شد و خواست از اتاق بره بیرون که میوا پرسید:
میوا: تو میدونی چرا اینجا نگهم داشتن؟.... اصلا چرا من؟..
کارل وایساد، به میوا نگاه کرد و گفت:
کارل: ما هم مثل تو نمیدونیم فقط... فقط میدونم که اینجا بودنت بی دلیل نیست، رئیس بی دلیل کسی رو نگه نمی داره!
با کمی مکث ادامه داد:
راستی باید چی صدات کنیم؟.... نمی خوای اسمتو بهمون بگی؟
میوا:(با کمی شک و تردید) میتونی.... میتونی میوا صدام کنی!
کارل: میوا....باشه!
میوا: تو هم باید کارل باشی درسته؟
کارل:(با یه کوچولو تعجب) تو از کجا میدونی؟
میوا: وقتی صدات کردن فهمیدم
کارل: آره اسمم همینه
بعدش از اتاق رفت بیرون
از زبون میوا:
حرفای کارل مدام توی سرم میپیچید، هنوز صورتم از سیلی که خورده بودم درد میکرد... گریم بند نمی اومد... الان سه روزه که خونه نرفتم.... یعنی خانوادم نگرانم شدن؟... اصلا دنبالم میگردن؟.... توی همین فکرا بودم که آروم آروم چشمام سنگین شدن و خوابم برد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به مناسبت لغو شدن امتحانم این پارت رو نوشتم و امیدوارم خوب شده باشه و تونسته باشم صحنه ها رو طوری توصیف کنم که شما هم مثل من این قسمتو تصورش کنید❤
- ۲۸۱
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط