آنقدر از حادثه پرم

آنقدر از حادثه پُرم
که وقتی به خانه می رسم
تلویزیون لم می دهد روی کاناپه
تا مرا تماشا کند ...
خستگی ام می پَرد روی رخت آویز
عینکم با روزنامه عصر پاک می شود
و چشم هایم می روند بخوابند....
اما دست هایم
هنوز در دست های تو
در قدم زدنی پاییزی
در خیابانی
جا مانده اند....
دیدگاه ها (۶)

زندگی کردن که به همین راحتی ها نیست جان من!باید باشد بهانه ه...

مدادام (*^﹏^*)

آمدی یلدا.....ولی دیر آمدیدلخوشی ها رفته، دلگیر آمدیآمدی یلد...

منعروسک خیمه شب بازی خیابان های پاییز زده ای هستمکه پاهایمبه...

مادر نامت را که می نویسمقلم می لرزددل می لرزدجهان آرام می شو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط