نگاه ممنوعه
«نگاه ممنوعه »
ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝟛
𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒
** What Comes After**
یک هفته گذشت.
طلاق هنوز رسمی نشده بود، اما همه میدانستند چه اتفاقی افتاده است.
شایعهها داخل شرکت مثل آتش پخش شده بودند.
نگاههای پچپچکننده در راهروها.
سکوتهای ناگهانی وقتی وارد اتاق میشدم.
و نگاههایی که دیگر شبیه قبل نبودند.
بعضیها کنجکاو بودند.
بعضیها قضاوت میکردند.
و بعضیها حتی پنهان هم نمیکردند که مرا مقصر میدانند.
و شاید حق داشتند.
آن روز عصر، وقتی از ساختمان بیرون آمدم، هوا خنک شده بود. آسمان خاکستری و سنگین بود؛ درست شبیه حسی که این چند روز در سینهام گیر کرده بود.
صدای موتور یک ماشین باعث شد سرم را بالا بیاورم.
ماشین مشکی تهیونگ کنار خیابان پارک شده بود.
او بیرون ایستاده بود، دستهایش داخل جیب کت.
وقتی نگاهمان به هم افتاد، مستقیم به سمتم آمد.
«میخواستم برسونمت.»
سرم را کمی تکان دادم.
«لازم نبود.»
اما در را برایم باز کرد.
و بدون بحث بیشتر سوار شدم.
داخل ماشین سکوت سنگینی بود.
چند دقیقه فقط صدای جاده شنیده میشد.
بعد تهیونگ گفت:
«همه دارن حرف میزنن، نه؟»
نگاهم به خیابان بود.
«مهم نیست.»
او نگاه کوتاهی به من انداخت.
«دروغ میگی.»
لبخند تلخی زدم.
«آره… ولی سعی میکنم اهمیت ندم.»
چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آهسته گفت:
«طلاق تا دو هفته دیگه رسمی میشه.»
قلبم فشرده شد.
با وجود اینکه خودم شاهد پایان آن ازدواج بودم… شنیدن این جمله هنوز حس عجیبی داشت.
آرام گفتم:
«میرا چطوره؟»
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
«با من حرف نمیزنه.»
این جواب انتظارم را داشت.
ماشین جلوی ساختمانم توقف کرد.
اما هیچکدام فوراً پیاده نشدیم.
هوا تاریک شده بود و نور چراغهای خیابان داخل ماشین میافتاد.
تهیونگ دستش را روی فرمان گذاشته بود، اما نگاهش روی من بود.
«میترسی؟»
به او نگاه کردم.
«از چی؟»
«از ما.»
جوابی نداشتم.
چون حقیقت این بود که میترسیدم.
نه از احساسمان…
از چیزی که پشت سرمان جا گذاشته بودیم.
آرام گفتم:
«همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.»
او نزدیکتر خم شد.
«برای من نه.»
اخم کردم.
«منظورت چیه؟»
نگاهش نرم شد.
«من خیلی قبلتر از چیزی که فکر میکنی عاشقت شدم.»
قلبم یک ضربان جا انداخت.
«از همون شبی که اولین بار دیدمت.»
نفس آرامی کشید.
«فقط سعی میکردم انکارش کنم.»
برای لحظهای هیچکدام حرف نزدیم.
و بعد دستش آرام به صورتم نزدیک شد.
این بار هیچ عجلهای در حرکتش نبود.
انگشتانش گونهام را لمس کردند.
«الان دیگه نمیخوام انکار کنم.»
چشمهایم ناخودآگاه بسته شد.
لبهایش آرام روی لبهایم نشست.
بوسهای آرام، طولانی و واقعی.
بدون ترس.
بدون پنهانکاری.
وقتی از هم فاصله گرفتیم، پیشانیاش را به پیشانیام تکیه داد.
و آرام گفت:
«حالا میتونیم از اول شروع کنیم.»
اما درست در همان لحظه، حس عجیبی در دلم پیچید.
چون بعضی داستانها…
آنقدر ساده دوباره شروع نمیشوند.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝟛
𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒
** What Comes After**
یک هفته گذشت.
طلاق هنوز رسمی نشده بود، اما همه میدانستند چه اتفاقی افتاده است.
شایعهها داخل شرکت مثل آتش پخش شده بودند.
نگاههای پچپچکننده در راهروها.
سکوتهای ناگهانی وقتی وارد اتاق میشدم.
و نگاههایی که دیگر شبیه قبل نبودند.
بعضیها کنجکاو بودند.
بعضیها قضاوت میکردند.
و بعضیها حتی پنهان هم نمیکردند که مرا مقصر میدانند.
و شاید حق داشتند.
آن روز عصر، وقتی از ساختمان بیرون آمدم، هوا خنک شده بود. آسمان خاکستری و سنگین بود؛ درست شبیه حسی که این چند روز در سینهام گیر کرده بود.
صدای موتور یک ماشین باعث شد سرم را بالا بیاورم.
ماشین مشکی تهیونگ کنار خیابان پارک شده بود.
او بیرون ایستاده بود، دستهایش داخل جیب کت.
وقتی نگاهمان به هم افتاد، مستقیم به سمتم آمد.
«میخواستم برسونمت.»
سرم را کمی تکان دادم.
«لازم نبود.»
اما در را برایم باز کرد.
و بدون بحث بیشتر سوار شدم.
داخل ماشین سکوت سنگینی بود.
چند دقیقه فقط صدای جاده شنیده میشد.
بعد تهیونگ گفت:
«همه دارن حرف میزنن، نه؟»
نگاهم به خیابان بود.
«مهم نیست.»
او نگاه کوتاهی به من انداخت.
«دروغ میگی.»
لبخند تلخی زدم.
«آره… ولی سعی میکنم اهمیت ندم.»
چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آهسته گفت:
«طلاق تا دو هفته دیگه رسمی میشه.»
قلبم فشرده شد.
با وجود اینکه خودم شاهد پایان آن ازدواج بودم… شنیدن این جمله هنوز حس عجیبی داشت.
آرام گفتم:
«میرا چطوره؟»
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
«با من حرف نمیزنه.»
این جواب انتظارم را داشت.
ماشین جلوی ساختمانم توقف کرد.
اما هیچکدام فوراً پیاده نشدیم.
هوا تاریک شده بود و نور چراغهای خیابان داخل ماشین میافتاد.
تهیونگ دستش را روی فرمان گذاشته بود، اما نگاهش روی من بود.
«میترسی؟»
به او نگاه کردم.
«از چی؟»
«از ما.»
جوابی نداشتم.
چون حقیقت این بود که میترسیدم.
نه از احساسمان…
از چیزی که پشت سرمان جا گذاشته بودیم.
آرام گفتم:
«همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.»
او نزدیکتر خم شد.
«برای من نه.»
اخم کردم.
«منظورت چیه؟»
نگاهش نرم شد.
«من خیلی قبلتر از چیزی که فکر میکنی عاشقت شدم.»
قلبم یک ضربان جا انداخت.
«از همون شبی که اولین بار دیدمت.»
نفس آرامی کشید.
«فقط سعی میکردم انکارش کنم.»
برای لحظهای هیچکدام حرف نزدیم.
و بعد دستش آرام به صورتم نزدیک شد.
این بار هیچ عجلهای در حرکتش نبود.
انگشتانش گونهام را لمس کردند.
«الان دیگه نمیخوام انکار کنم.»
چشمهایم ناخودآگاه بسته شد.
لبهایش آرام روی لبهایم نشست.
بوسهای آرام، طولانی و واقعی.
بدون ترس.
بدون پنهانکاری.
وقتی از هم فاصله گرفتیم، پیشانیاش را به پیشانیام تکیه داد.
و آرام گفت:
«حالا میتونیم از اول شروع کنیم.»
اما درست در همان لحظه، حس عجیبی در دلم پیچید.
چون بعضی داستانها…
آنقدر ساده دوباره شروع نمیشوند.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۴۲۹
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط