𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪
𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪
پارت چهارم | «تقریباً لو رفت»
روز بعد، ا/ت تصمیم گرفته بود بیشتر از همیشه مراقب باشه.
نه فقط به خاطر نشان روی مچش.
به خاطر یه حس عجیب که از دیشب ولش نمیکرد.
انگار یکی...
داشت زیر نظرش میگرفت.
وقتی وارد حیاط مدرسه شد، لیا از دور براش دست تکون داد.
ـ ا/ت!
ا/ت لبخند زد و رفت سمتش.
ـ صبح بخیر.
ـ صبح بخیر؟ ساعت نزدیک ظهره!
ـ خب من شبها زندگی میکنم.
لیا خندید.
ـ کمکم داری شبیه خونآشاما میشی.
ـ فقط مونده خون بخورم.
ـ لطفاً نکن. من تازه بهت عادت کردم.
ا/ت زد زیر خنده.
برای اولین بار از وقتی وارد بلکوود شده بود، احساس میکرد واقعاً یه دوست داره.
نه کسی که به خاطر ظاهرش دورش جمع شده باشه.
نه کسی که فقط به خاطر کنجکاوی بخواد بهش نزدیک بشه.
لیا واقعاً خودش رو دوست داشت.
اما زنگ کلاس که خورد، همهچیز عوض شد.
امروز کلاس عملی جادو داشتن.
معلم گفت:
ـ همه باید یک طلسم ساده اجرا کنن.
ا/ت زیر لب گفت:
ـ عالیه...
لیا آروم پرسید:
ـ تو بلدی؟
ـ یه کم.
البته که بلد بود.
ا/ت خیلی بیشتر از «یه کم» بلد بود.
اما قرار نبود کسی بفهمه.
نوبت ا/ت رسید.
دستش رو بالا آورد.
فقط یه حرکت ساده.
یه نور کوچیک باید بالای دستش ظاهر میشد.
ا/ت تمرکز کرد.
نور ظاهر شد.
اما...
بیش از حد درخشان بود.
چند نفر برگشتن سمتش.
ا/ت سریع دستش رو پایین آورد.
نور ناپدید شد.
یکی از دخترها گفت:
ـ این دیگه طلسم معمولی نبود.
ا/ت شونه بالا انداخت.
ـ شانسی شد.
معلم با دقت نگاهش کرد.
ـ دوباره انجامش بده.
ـ فکر نکنم بتونم.
ـ چرا؟
ـ چون دستم درد گرفته.
لیا ناگهان بین ا/ت و معلم ایستاد.
ـ استاد، فکر کنم نوبت نفر بعدیه.
معلم چند لحظه به ا/ت نگاه کرد.
بعد گفت:
ـ باشه.
ا/ت نفس راحتی کشید.
اما وقتی نشست، لیا آهسته گفت:
ـ تو یه چیزی رو از من قایم میکنی.
ا/ت نگاهش کرد.
ـ همه یه چیزایی رو قایم میکنن.
ـ ولی تو بیشتر از همه.
ا/ت لبخند زد.
ـ شاید.
لیا چیزی نگفت.
---
بعد از کلاس، ا/ت توی راهرو تنها بود.
ناگهان یکی از بچهها از کنارش رد شد و شونهاش بهش خورد.
آستین ا/ت کمی بالا رفت.
نشان روی مچش برای یک لحظه دیده شد.
ا/ت سریع دستش رو گرفت.
اما دیر شده بود.
یک نفر دیده بود.
جین.
از انتهای راهرو ایستاده بود و فقط چند ثانیه به مچ دست ا/ت نگاه کرد.
نه به اندازهای که بفهمه آن نشونه چیه...
فقط به اندازهای که متوجه بشه چیزی آنجا هست.
ا/ت نگاهش با جین تلاقی کرد.
قلبش ریخت.
جین چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی عادی از کنارش رد شد.
ا/ت زیر لب گفت:
ـ نه...
چند قدم بعد، جین ایستاد.
بدون اینکه برگرده گفت:
ـ ا/ت.
ـ چی؟
ـ اون روی دستت...
ا/ت نفسش رو حبس کرد.
ـ هیچی نیست.
جین چند ثانیه سکوت کرد.
ـ باشه.
و رفت.
ا/ت همونجا موند.
اما این بار یه چیز رو فهمیده بود:
رازها وقتی زیادی نزدیک آدمها باشن، دیگه فقط راز نمیمونن.
و شاید وقتش رسیده بود بفهمه...
آیا میتونه به لیا اعتماد کنه یا نه. 🖤🦋
پارت چهارم | «تقریباً لو رفت»
روز بعد، ا/ت تصمیم گرفته بود بیشتر از همیشه مراقب باشه.
نه فقط به خاطر نشان روی مچش.
به خاطر یه حس عجیب که از دیشب ولش نمیکرد.
انگار یکی...
داشت زیر نظرش میگرفت.
وقتی وارد حیاط مدرسه شد، لیا از دور براش دست تکون داد.
ـ ا/ت!
ا/ت لبخند زد و رفت سمتش.
ـ صبح بخیر.
ـ صبح بخیر؟ ساعت نزدیک ظهره!
ـ خب من شبها زندگی میکنم.
لیا خندید.
ـ کمکم داری شبیه خونآشاما میشی.
ـ فقط مونده خون بخورم.
ـ لطفاً نکن. من تازه بهت عادت کردم.
ا/ت زد زیر خنده.
برای اولین بار از وقتی وارد بلکوود شده بود، احساس میکرد واقعاً یه دوست داره.
نه کسی که به خاطر ظاهرش دورش جمع شده باشه.
نه کسی که فقط به خاطر کنجکاوی بخواد بهش نزدیک بشه.
لیا واقعاً خودش رو دوست داشت.
اما زنگ کلاس که خورد، همهچیز عوض شد.
امروز کلاس عملی جادو داشتن.
معلم گفت:
ـ همه باید یک طلسم ساده اجرا کنن.
ا/ت زیر لب گفت:
ـ عالیه...
لیا آروم پرسید:
ـ تو بلدی؟
ـ یه کم.
البته که بلد بود.
ا/ت خیلی بیشتر از «یه کم» بلد بود.
اما قرار نبود کسی بفهمه.
نوبت ا/ت رسید.
دستش رو بالا آورد.
فقط یه حرکت ساده.
یه نور کوچیک باید بالای دستش ظاهر میشد.
ا/ت تمرکز کرد.
نور ظاهر شد.
اما...
بیش از حد درخشان بود.
چند نفر برگشتن سمتش.
ا/ت سریع دستش رو پایین آورد.
نور ناپدید شد.
یکی از دخترها گفت:
ـ این دیگه طلسم معمولی نبود.
ا/ت شونه بالا انداخت.
ـ شانسی شد.
معلم با دقت نگاهش کرد.
ـ دوباره انجامش بده.
ـ فکر نکنم بتونم.
ـ چرا؟
ـ چون دستم درد گرفته.
لیا ناگهان بین ا/ت و معلم ایستاد.
ـ استاد، فکر کنم نوبت نفر بعدیه.
معلم چند لحظه به ا/ت نگاه کرد.
بعد گفت:
ـ باشه.
ا/ت نفس راحتی کشید.
اما وقتی نشست، لیا آهسته گفت:
ـ تو یه چیزی رو از من قایم میکنی.
ا/ت نگاهش کرد.
ـ همه یه چیزایی رو قایم میکنن.
ـ ولی تو بیشتر از همه.
ا/ت لبخند زد.
ـ شاید.
لیا چیزی نگفت.
---
بعد از کلاس، ا/ت توی راهرو تنها بود.
ناگهان یکی از بچهها از کنارش رد شد و شونهاش بهش خورد.
آستین ا/ت کمی بالا رفت.
نشان روی مچش برای یک لحظه دیده شد.
ا/ت سریع دستش رو گرفت.
اما دیر شده بود.
یک نفر دیده بود.
جین.
از انتهای راهرو ایستاده بود و فقط چند ثانیه به مچ دست ا/ت نگاه کرد.
نه به اندازهای که بفهمه آن نشونه چیه...
فقط به اندازهای که متوجه بشه چیزی آنجا هست.
ا/ت نگاهش با جین تلاقی کرد.
قلبش ریخت.
جین چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی عادی از کنارش رد شد.
ا/ت زیر لب گفت:
ـ نه...
چند قدم بعد، جین ایستاد.
بدون اینکه برگرده گفت:
ـ ا/ت.
ـ چی؟
ـ اون روی دستت...
ا/ت نفسش رو حبس کرد.
ـ هیچی نیست.
جین چند ثانیه سکوت کرد.
ـ باشه.
و رفت.
ا/ت همونجا موند.
اما این بار یه چیز رو فهمیده بود:
رازها وقتی زیادی نزدیک آدمها باشن، دیگه فقط راز نمیمونن.
و شاید وقتش رسیده بود بفهمه...
آیا میتونه به لیا اعتماد کنه یا نه. 🖤🦋
- ۱۶۰
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط