واژه ای پنهانم

واژه ای پنهانم
میان شعری که نمی سرایی
فریاد برگ های بی جان
که از نجوای رد پایت
درگلوی پاییز خشکید..
از زمستان برایم بگو
و دشت های سپیدی که
مرا به آن سوی، می کشاند...
دیدگاه ها (۱)

هرکسی کو دور ماند از اصل خویشبازجوید روزگار وصل خویش...

منُ خيابانى سرد..و يك شهر پر از تنهايى!..كه چون آوارى ، بى ت...

و حرکتِ گاهوارهاز اندامِ نالانِ پدرتآغاز شد.... گورستانِ پیر...

«دیگر از مرگ نمی‌هراسم؛ خانه اصلی آنجاست»بابا...🖤🥀این روزها ...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط