Part16

[ #Creepy Love ]
عشق ترسناک
✦...............................
...:سلام معلم جدیدتون هستم چوی سان..امیدوارم بتونیم باهم کنار بیایم و سال خوبی رو داشته باشیم
👩🏻‍💼:تاحالا استاد جذابی مثل شما نداشتیم
سان خندید و گفت
سان:لطف دارین
👩🏻‍💼:استاد ببخشید فضولی نباشه سال اولتونه تدریس میکنید؟
سان:خب..نه خیر سه ساله معلمم
👩🏻‍💼:چه خوب
سان خواست حرفی بزنه که صدای گوشیش اومد گوشی رو جواب داد درحالی که از کلاس بیرون میرفت گفت
سان:بله کوک
کوک؟جونگکوکه؟
نه بابا کوک زیاده اصلا شاید باهم دوستن
هیخدا اخر این فضولیم کار دستم میده
سوا:هی شنیدم اخر هفته قراره بریم یه اردو
لارا:جدی؟
سوا:اهوم توام میای دیگه؟
لارا:نمیدونم..ببینم چی میشه
سوا:ببینم چی میشع نداریم تاره تهیونگم قراره بی
که یهو ساکت شد ، زدم زیر خنده که نیلی هم خندید و مسخرش کردیم
نیلی:عاشقشی دیگه قبول کن
سوا:گردن نمیگیرم
نیلی اداشو در اورد که سان وارد کلاس شد جلوی تخته وایستاد و گفت
سان:مثل اینکه قراره تو همین هفته بریم اردو یعنی بیشتر باهم باشیم
دختر پسرا خوشحال دست زدن که سان گفت
سان:حالا یکی یکی خودتونو معرفی کنید
همه خودشون رو معرفی کردن که رسید به من استاد چوی نگاهی بهم کرد که گفتم
لارا:خب من کیم لارا هستم
سان لبخندی زد
سوا:مین سوا
نیلی:بک نیلی هستم استاد
و...
چوی سان شروع کرد به درس دادن
طی درس دادنش نگاه کوتاهی به من میکرد میدید که بهش خیره شدم لبخندی میزد که حس خوبی بهم منتقل نمیکرد
یه جورایی چندشم شده بود
زبان انگلیسی نمیدونم یا خوب درس نمیداد یا من متوجه نمیشدم
زنگ کلای خورد بچه ها یکی یکی کتاب هاشون رو جمع کردن روبه استاد گفتن خسته نباشید و از کلاس بیرون رفتن
داشتم دنبال گوشیم میگشتم سوا و نیلی از کلاس بیرون رفتن گوشیم که زیر میز بود رو برداشتم نگاهی به استاد کردم که خیره به من بود لبخند ضایه ای زدم خواستم برم که با صداش متوقف شدم
سان:خانم کیم
لارا:بله استاد؟
سان پوزخندی زد بعد چندثانیه گفت
سان:خب راستش...خیلی زیبایی.. افتخار دوستی باهات رو دارم؟
با تعجب نگاش کردم
لارا:دو..دوستی؟
سان:بله دوستی ساده..اشتباه برداشت نکنین
لارا:عا...باشه فهمیدم اوکی دوست شیم
سان چند قدم جلو اومد که منم از روی صندلی بلند شدم زل زدم به چشماش
سان:فکرنکنم فاصله سنیمون زیاد باشه..گرچه سن فقط یه عدده
مشکوک نگاهش کردم که خندید و گفت
سان:میتونم شمارت رو داشته باشم؟
شمارم رو بهش دادم و از کلاس بیرون اومدم..
توی سالن مدرسه قدم میزدم و داشتم غر میزدم که همه ادمای اطافم دیوونه ان
چشمم به هانول خورد موقیت خوبی بود که ازش درباره اون شب بپرسم ببینم با جونگکوک چه نسبتی داره
به سمتش رفتم با دیدنم لبخندی زد و گفت
هانول:آآآ چطوری لارا
لارا:خیلی خوبم بهتر از این نمیشم
هانول:چه خوب..بریم یه قهوه بخوریم؟مهمون من
لارا:چرا که نه حتما
همراهش وارد بوفه مدرسه شدیم...دوتا قهوه سفارش داد و روی صندلی روبه روم نشست دامن کوتاهش رو جلو کشید که بیشتر از این روناش تو چشم نباشه یکی از لیوان قهوه هارو رو جلوی من گذاشت خودش هم قهوه اش رو برداش و یکم ازش خورد
لارا:یه سوال

هانول:بپرس لارا
چشمامو ریز کردم و نگاهش کردم
لارا:با جئون جونگکوک چه نسبتی داری
هانول اروم خندید و گفت
هانول:کوک دوست پسرمه..و همچنین پسر عموم از بچگی نشون کرده هم بودیم و بعد مدرسه قراره ازدواج کنیم
لبخند فیکی زدم و گفتم
لارا:چه خوب
هانول:چیشد که درباره این موضوع کنجکاو شدی؟
دیدگاه ها (۵)

Part17

Part18

Part15

Part14

Part6

فصل دوم Part:60لارا : رفتم سمت اتاق تهیونگ در زدم ته : داشتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط