ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم

ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم
ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید، بیا!

#سیمین_بهبهانی
دیدگاه ها (۲)

نشاید سرزنش کردن مرا در عاشقی چندینجوانی بود و کار دل، مسلما...

رد شدی از بغل مسجد و حالا بایدیا بچسبیم به تو‌ ‌یا به مسلمان...

در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متنِ ادراک یک کوچه...

غلام همت خویشم که در مقام نیازبه جای دست‌درازی به فقر تن داد...

گفتی چه خبر؟ گرچه دلم پُر زِ گلایه ست ، ، ، لب دوختم ار غصه ...

هزار و یک شب آمد ونشد که غصه را ز دل رها کنیم .....#رهبر_شهی...

شبی از سوز دل گفتم قلم رابیا بنویس غم های دلم راگفتا برو بیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط