پارت ۱۴: تپش‌هایِ قلبِ قهرمان

پارت ۱۴: تپش‌هایِ قلبِ قهرمان
(از دید: ات)

صدایِ شلیک‌ها هنوز تویِ گوشم می‌پیچید، اما حالا که کوک کنارم بود، یه جور امنیتِ عجیبی حس می‌کردم. با این حال، تمامِ وجودم هنوز درگیرِ تهیونگ بود. دستام رو که هنوز از شدتِ فشارِ اسلحه می‌لرزید، تویِ سینه‌ام گره کردم.

کوک متوجه‌یِ حالم شد. اومد جلو و دستش رو به نشونه‌یِ آرامش رویِ شونه‌ام گذاشت. «ات، می‌دونم ترسیدی. همه‌یِ ما همین‌طوریم. ولی تو بهتر از هر کسی توی اون اتاقِ پر از تنش دوام آوردی.»

به زمین نگاه کردم. حسِ عجیبی داشتم… یه ترکیبی از ترس و غرور. تا همین چند لحظه پیش، فکر می‌کردم یه دخترِ معمولیم، ولی حالا… دیدنِ اینکه می‌تونم تویِ بحرانی‌ترین شرایط هم برایِ محافظت از چیزی که دوست دارم (تهیونگ و امپراتوریش) بایستم، بهم یه حسِ قدرتِ عجیب داد.

«کوک…» زمزمه کردم: «فکر می‌کنی تهیونگ… اون واقعاً می‌تونه؟»

کوک خنده‌یِ آرومی کرد و به درِ خروجیِ راهِ مخفی خیره شد. «تهیونگ برایِ تو و این عمارت، هر کاری می‌کنه. اون الان فقط یه مردِ عاشق نیست، اون یه رهبره که داره از تمامِ هستی‌اش دفاع می‌کنه.»

با شنیدنِ اسمش، یهو دلم هزار راه رفت. دلم برایِ نگاه‌هایِ آرومِ تهیونگ تنگ شده بود، برایِ اون وقت‌هایی که فارغ از دنیایِ مافیایی، فقط کنارِ هم بودیم. این احساسِ دلتنگی، با اون ترسی که تویِ رگ‌هام بود، قاطی شده بود. من دیگه نمی‌خواستم فقط یه تماشاچی باشم.

جیمین همون موقع با فریاد گفت: «تموم شد! سیستم امنیتی برگشت رویِ حالتِ دفاعی!»

همون لحظه، یه صدایِ بلند از پشتِ دیوارِ راهِ مخفی شنیده شد. یه ضربه‌یِ سنگین! مثلِ اینکه کسی داشت با تمامِ قدرتش به درِ اصلیِ عمارت می‌کوبید. کوک اسلحه رو دوباره آماده کرد.

من یه نفسِ عمیق کشیدم. تمامِ لرزش‌هایِ دستام از بین رفت. یه حسِ جدید جایِ ترس رو گرفت: عزمِ راسخ.

«کوک،» با صدایی که حالا محکم‌تر از همیشه بود گفتم، «من دیگه نمی‌شینم اینجا فقط نگاه کنم. اگه تهیونگ اون بیرونه، منم باید برم پیشش. حتی اگه قراره آخرین لحظه باشه.»

کوک با تعجب و یه لبخندِ تحسین‌برانگیز بهم نگاه کرد. «واقعاً می‌خوای این کار رو بکنی؟»

«آره. اگه قراره سقوط کنیم، با هم سقوط می‌کنیم.»

ادامه دارد....
به نظرتون چه اتفاقی قراره بیفته؟ تو کامنتا بهم بگو✨💟
شرطا: ۴ بازنشر
۵ کامنت و لایک تا جایی که میتونین آمار رو ببرین بالا تا پارتای بیشتری بزارم بایی نانازم💋🛐
دیدگاه ها (۰)

بلی بلی😌🤣

پارت ۱۳: قهرمانِ درگاه(از دید: ات)نورِ قرمزِ اضطراری، سایه‌ه...

پارت ۱۲: سکوتِ قبل از طوفان(از دید: ات)تاریکیِ راهِ مخفی، بو...

chapter 2p28همین که لب‌هایِ ا.ت، نرم و مطمئن، لب‌هایِ تهیونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط