شب شده بود و همهی فامیل توی حیاط نشسته بودن.
شب شده بود و همهی فامیل توی حیاط نشسته بودن.
ات کنار جونگکوک نشسته بود و آروم باهاش حرف میزد.
پسر دایی چند بار از دور بهشون نگاه کرد، تا اینکه بالاخره جلو اومد.
پسر دایی: ات، میشه یه لحظه باهات حرف بزنم؟
ات: آره، چی شده؟
ات از جاش بلند شد.
جونگکوک فقط نگاهشون کرد، اما چیزی نگفت.
چند قدم اونطرفتر، پسر دایی بالاخره حرفش رو زد.
پسر دایی: راستش... من ازت خوشم میاد.
ات چند لحظه ساکت موند.
ات: من متأهلم.
پسر دایی: میدونم، فقط خواستم بدونی.
ات: من شوهر دارم پس بهتره نزدیکم نشی چون اگه به جونگ کوک بگم چی گفتی تیکه تیکت میکنه،(او له له) ولی امیدوارم از این به بعد مثل قبل فامیل عادی باشیم.
پسر دایی سرش رو تکون داد.
پسر دایی: باشه، حق با توئه.
ات لبخند کوچیکی زد.
ات: خوبه.
وقتی برگشت، جونگکوک منتظرش بود.
جونگکوک: چی گفت؟
ات: هیچی.
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
ات: نکنه دوباره اون قیافه رو گرفتی؟
جونگکوک: نه.
ات: جونگکوک...
جونگکوک: فقط خوشحالم که دارمت.
ات: من بیشتر خوشحالم.(هپی هپی هپی)
جونگکوک لبخند زد.
جونگکوک: خیلی از اینکه شوهرتم خوشم میاد.
ات خندید.
ات: منم از اینکه شوهرمی احساس امنیت میکنم.
جونگکوک: دقیقاً.
بعد هر دو برگشتن سمت جمع خانوادگی.
و این بار جونگکوک با خیال راحت کنار ات نشست.
ات کنار جونگکوک نشسته بود و آروم باهاش حرف میزد.
پسر دایی چند بار از دور بهشون نگاه کرد، تا اینکه بالاخره جلو اومد.
پسر دایی: ات، میشه یه لحظه باهات حرف بزنم؟
ات: آره، چی شده؟
ات از جاش بلند شد.
جونگکوک فقط نگاهشون کرد، اما چیزی نگفت.
چند قدم اونطرفتر، پسر دایی بالاخره حرفش رو زد.
پسر دایی: راستش... من ازت خوشم میاد.
ات چند لحظه ساکت موند.
ات: من متأهلم.
پسر دایی: میدونم، فقط خواستم بدونی.
ات: من شوهر دارم پس بهتره نزدیکم نشی چون اگه به جونگ کوک بگم چی گفتی تیکه تیکت میکنه،(او له له) ولی امیدوارم از این به بعد مثل قبل فامیل عادی باشیم.
پسر دایی سرش رو تکون داد.
پسر دایی: باشه، حق با توئه.
ات لبخند کوچیکی زد.
ات: خوبه.
وقتی برگشت، جونگکوک منتظرش بود.
جونگکوک: چی گفت؟
ات: هیچی.
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
ات: نکنه دوباره اون قیافه رو گرفتی؟
جونگکوک: نه.
ات: جونگکوک...
جونگکوک: فقط خوشحالم که دارمت.
ات: من بیشتر خوشحالم.(هپی هپی هپی)
جونگکوک لبخند زد.
جونگکوک: خیلی از اینکه شوهرتم خوشم میاد.
ات خندید.
ات: منم از اینکه شوهرمی احساس امنیت میکنم.
جونگکوک: دقیقاً.
بعد هر دو برگشتن سمت جمع خانوادگی.
و این بار جونگکوک با خیال راحت کنار ات نشست.
- ۱.۳k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط