🖤🥀 سکوت
🖤🥀 سکوت
𓆩 پــارت چهلوهفتم 𓆪 🖤🥀
همه به تصویر خیره شده بودند.
اسما آرام گفت:
ـ «اون... منم؟»
مادرش جواب نداد.
تصویر روی صفحه ادامه پیدا کرد.
اسمای کودک جلوی دوربین نشسته بود.
ـ «اگه این فیلم رو میبینم، یعنی مرحلهی اول تموم شده.»
یون با ناباوری گفت:
ـ «مرحلهی اول؟»
صدای اسمای کودک ادامه داد:
ـ «من میدونم قراره چی بشه. میدونم حافظهام پاک میشه... اما این تنها راهه.»
اسما دستش را روی دهانش گذاشت.
ـ «چرا؟»
تصویر برای لحظهای قطع شد.
بعد دوباره روشن شد.
این بار اسمای کودک کنار یون و سلیا ایستاده بود.
هر سه دستهایشان را در دست هم گرفته بودند.
صدای اسما گفت:
ـ «اگر یکی از ما یادش بیاد، همهچیز شروع میشه.»
یون با صدای آرام گفت:
ـ «پس این دلیلش بود...»
نامجون پرسید:
ـ «دلیل چی؟»
یون به اسما نگاه کرد.
ـ «دلیل اینکه هر بار چیزی یادش میاومد، پروژه دوباره فعال میشد.»
ناگهان مانیتور خاموش شد.
صدای قفل شدن درها از اطراف اتاق شنیده شد.
سلیا با نگرانی گفت:
ـ «درها قفل شدن.»
مادر اسما به مردی که خود را پدر اسما معرفی کرده بود نگاه کرد.
ـ «تو نباید اینجا میاومدی.»
مرد آرام جواب داد:
ـ «من هم انتخاب زیادی نداشتم.»
اسما به او نزدیک شد.
ـ «تو از اول میدونستی من کلید این پروژهام؟»
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «از اول... نه.»
ـ «پس از کی؟»
مرد نگاهش را از او گرفت.
ـ «از شبی که خودت از من خواستی حقیقت رو پنهان کنم.»
اسما خشکش زد.
ـ «من ازت خواستم؟»
مرد سرش را پایین انداخت.
ـ «تو فقط یک جمله گفتی.»
اسما منتظر ماند.
مرد آرام گفت:
ـ «اگر برگشتم... نذار کسی بفهمه من چی یادمه.»
ناگهان صدایی از بلندگو پخش شد.
ـ «مرحلهی پایانی آغاز شد.»
همه به صفحه نگاه کردند.
یک شمارش معکوس ظاهر شد.
۱۰...
اسما با ترس گفت:
ـ «این دیگه چیه؟»
۹...
مادرش جلو آمد.
ـ «اسما، هر چیزی که دیدی، به صفحه نگاه نکن.»
۸...
یون دستش را روی دکمهی خاموشی زد.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
۷...
صدای مرد ناشناس از بلندگو آمد:
ـ «وقتشه ببینید اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد.»
۶...
اسما به صفحه خیره شد.
۵...
تصویر جدیدی ظاهر شد.
اتاقی تاریک.
یک تخت کوچک.
و سه کودک که کنار هم نشسته بودند.
۴...
اسما آرام گفت:
ـ «این... قبل از پروژهست.»
۳...
یون به تصویر خیره شد.
ـ «نه...»
۲...
سلیا دستش را روی دهانش گذاشت.
ـ «اون نفر چهارم کیه؟»
۱...
تصویر روشن شد.
و پشت سر سه کودک...
اسمای بزرگسال ایستاده بود. 🖤🥀
𓆩 پــارت چهلوهفتم 𓆪 🖤🥀
همه به تصویر خیره شده بودند.
اسما آرام گفت:
ـ «اون... منم؟»
مادرش جواب نداد.
تصویر روی صفحه ادامه پیدا کرد.
اسمای کودک جلوی دوربین نشسته بود.
ـ «اگه این فیلم رو میبینم، یعنی مرحلهی اول تموم شده.»
یون با ناباوری گفت:
ـ «مرحلهی اول؟»
صدای اسمای کودک ادامه داد:
ـ «من میدونم قراره چی بشه. میدونم حافظهام پاک میشه... اما این تنها راهه.»
اسما دستش را روی دهانش گذاشت.
ـ «چرا؟»
تصویر برای لحظهای قطع شد.
بعد دوباره روشن شد.
این بار اسمای کودک کنار یون و سلیا ایستاده بود.
هر سه دستهایشان را در دست هم گرفته بودند.
صدای اسما گفت:
ـ «اگر یکی از ما یادش بیاد، همهچیز شروع میشه.»
یون با صدای آرام گفت:
ـ «پس این دلیلش بود...»
نامجون پرسید:
ـ «دلیل چی؟»
یون به اسما نگاه کرد.
ـ «دلیل اینکه هر بار چیزی یادش میاومد، پروژه دوباره فعال میشد.»
ناگهان مانیتور خاموش شد.
صدای قفل شدن درها از اطراف اتاق شنیده شد.
سلیا با نگرانی گفت:
ـ «درها قفل شدن.»
مادر اسما به مردی که خود را پدر اسما معرفی کرده بود نگاه کرد.
ـ «تو نباید اینجا میاومدی.»
مرد آرام جواب داد:
ـ «من هم انتخاب زیادی نداشتم.»
اسما به او نزدیک شد.
ـ «تو از اول میدونستی من کلید این پروژهام؟»
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «از اول... نه.»
ـ «پس از کی؟»
مرد نگاهش را از او گرفت.
ـ «از شبی که خودت از من خواستی حقیقت رو پنهان کنم.»
اسما خشکش زد.
ـ «من ازت خواستم؟»
مرد سرش را پایین انداخت.
ـ «تو فقط یک جمله گفتی.»
اسما منتظر ماند.
مرد آرام گفت:
ـ «اگر برگشتم... نذار کسی بفهمه من چی یادمه.»
ناگهان صدایی از بلندگو پخش شد.
ـ «مرحلهی پایانی آغاز شد.»
همه به صفحه نگاه کردند.
یک شمارش معکوس ظاهر شد.
۱۰...
اسما با ترس گفت:
ـ «این دیگه چیه؟»
۹...
مادرش جلو آمد.
ـ «اسما، هر چیزی که دیدی، به صفحه نگاه نکن.»
۸...
یون دستش را روی دکمهی خاموشی زد.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
۷...
صدای مرد ناشناس از بلندگو آمد:
ـ «وقتشه ببینید اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد.»
۶...
اسما به صفحه خیره شد.
۵...
تصویر جدیدی ظاهر شد.
اتاقی تاریک.
یک تخت کوچک.
و سه کودک که کنار هم نشسته بودند.
۴...
اسما آرام گفت:
ـ «این... قبل از پروژهست.»
۳...
یون به تصویر خیره شد.
ـ «نه...»
۲...
سلیا دستش را روی دهانش گذاشت.
ـ «اون نفر چهارم کیه؟»
۱...
تصویر روشن شد.
و پشت سر سه کودک...
اسمای بزرگسال ایستاده بود. 🖤🥀
- ۵۲۹
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط