「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۵۱
✦.................................

فضای سالن کم‌کم از آن سکوت سنگین اولیه فاصله می‌گرفت. آیلین هنوز دستگاه دروغ‌سنج را بین دست‌هایش گرفته بود و با اخم ساختگی به آن نگاه می‌کرد؛ انگار وسیله بی‌چاره از چند دقیقه قبل رسماً تبدیل به دشمن شخصی‌اش شده باشد.

+ از همین الان باهام مشکل پیدا کرده.

لینا خنده کوتاهی کرد.

لینا: آیلین، این فقط یه دستگاهه.

+ مهم نیست.

ویلیام که روی مبل روبه‌رو نشسته بود، با لبخند گفت:

ویلیام: دستگاه که احساس نداره.

آیلین مشکوک نگاهش کرد.

+ مطمئنی؟

ویلیام: صد درصد.

+ پس چرا هر بار دستم بهش میخوره صداش درمیاد؟

صدای خنده چند نفر بلند شد و حتی گوشه لب جیمین هم بالا رفت.

در تمام این مدت تهیونگ چیزی نگفت. فقط از جایش جمع را زیر نظر داشت و هر از گاهی نگاهش روی دختر مو مشکی‌ای می‌افتاد که با یک دستگاه ساده، بیشتر از کل جمع سر و صدا به پا کرده بود.

چند دقیقه بعد جیمین دستگاه را از دست آیلین گرفت و روی میز گذاشت.

جیمین: خب، وقت بازیه.

آیلین بلافاصله مشکوک شد.

+ این لحن آدماییه که قراره دردسر درست کنن.

جیمین: برعکس. فقط چند تا سؤال ساده.

+ هیچ‌وقت بعد از این جمله اتفاق خوبی نیفتاده.

جیمین خندید و بدون توجه به اعتراضش دستگاه را مقابل او گرفت.

جیمین: سؤال اول. از یونجین خوشت میاد؟

آیلین تقریباً بدون فکر جواب داد:

+ نه.

دستگاه همان لحظه بوق کشید.

چند ثانیه سکوت سالن را پر کرد.

بعد ناگهان صدای خنده بلند شد.

آیلین با ناباوری به دستگاه خیره ماند.

+ ببخشید؟!

لینا از شدت خنده سرش را پایین انداخته بود و جیمین به سختی خودش را کنترل می‌کرد.

ویلیام با لبخند گفت:

ویلیام: شاید منظورت اینه که ازش بدت نمیاد.

آیلین لحظه‌ای به یونجین نگاه کرد و بعد شانه بالا انداخت.

+ شاید.

یونجین هم برای اولین بار آن شب بدون اخم جواب داد:

یونجین: شاید منم ازت متنفر نباشم.

آیلین نمایشی دستش را روی قلبش گذاشت.

ـ این لحظه رو توی تقویم ثبت کنین.

صدای خنده دوباره سالن را پر کرد برای چند دقیقه فضای خانه از هر تنش و دلخوری خالی شد.

---

چند دور بعد نوبت به ویلیام رسید.

آیلین که حالا حسابی در نقش بازجو فرو رفته بود، با لبخندی شیطنت‌آمیز به او نگاه کرد.

+ سرهنگ، سؤال مهم.

ویلیام همان لحظه فهمید قرار نیست سؤال راحتی بشنود.

ویلیام: بپرس.

آیلین کمی جلو خم شد.

+ تا حالا از کسی خوشت اومده که زیاد بهت توجه نکنه؟

برای لحظه‌ای سکوت کوتاهی بین جمع نشست.

ویلیام خندید.

ویلیام: آره.

دستگاه هیچ واکنشی نشان نداد.

آیلین با هیجان دستش را بالا برد.

+ گرفتمت.

ویلیام: خوشحالی؟

+ خیلی.

ویلیام: بی‌رحمی.

خنده جمع دوباره بلند شد و فضای خانه گرم‌تر از قبل شد.

در میان تمام آن سر و صداها، تهیونگ آرام لیوانش را روی میز گذاشت و بی‌اختیار نگاهش روی آیلین ماند. دختری که با هر شوخی و هر خنده، انگار بخشی از سنگینی آن روز طولانی را از فضای خانه بیرون می‌برد.
دیدگاه ها (۳)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۵۲✦...........................

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۵۳✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۵۰✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۴۹✦....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط