Daddy Jimin and Nurse Zabel
Daddy Jimin and Nurse Zabel
Part 1۱
جیمین با نگرانی پرسید: «چرا گریه میکنه؟ گرسنهاش شده؟»
سویون گفت: «نه، فکر کنم حوصلهاش سر رفته.»
جیمین با فکری شیطنتآمیز، ماسکش را کمی پایین کشید و با صدای بامزهای شروع به خواندن یک آهنگ بچهگانه کرد. سولگی با شنیدن صدای جیمین، آرام شد و با چشمان کنجکاوش به او خیره شد. چند نفر از کسانی که در صف ایستاده بودند، با دیدن جیمین او را شناختند و شروع به پچپچ کردند. جیمین سریع ماسکش را بالا کشید و لبخندی زد.
بعد از پرداخت، آنها با کلی کیسه خرید از فروشگاه خارج شدند. هوا کمی سرد شده بود. جیمین کاپشنش را باز کرد و آن را دور سویون و سولگی که در آغوشش بود، پیچید.
سویون با لبخند گفت: «ممنون.»
جیمین به چشمان سویون نگاه کرد و گفت: «مواظب خودت و سولگی باش.»
آنها به سمت ماشین رفتند و به خانه برگشتند، پر از خاطرات شیرین یک روز خرید پرماجرا.
وقتی جیمین و سویون با کلی کیسههای رنگارنگ و یک سولگی که حالا پیروزمندانه یک جغجغه به شکل هویج را در دست داشت وارد خانه شدند، با صحنهای روبرو شدند که نشان میداد اعضا از ساعتها پیش برای استقبال از آنها کمین کردهاند.
جین روی کاناپه نشسته بود و مثل یک داور سختگیر به کیسهها نگاه میکرد. نامجون کتابش را وارونه نگه داشته بود و سعی میکرد جدی به نظر برسد، اما تهیونگ و جونگکوک عملاً از پشت کاناپه سرک میکشیدند.
جین با صدای بلند گفت: «به به! خانوادهی نمونه برگشتن! جیمین، مطمئنی رفتی خرید یا رفتی کل سهام فروشگاه رو به اسم سولگی زدی؟»
جونگکوک دواندوان جلو آمد و یکی از کیسهها را قاپید. «بذار ببینم... اوه! جیمین هیونگ، تو واقعاً برای یه بچه ۸ ماهه پیرهن هاوایی خریدی؟ اونم ست با خودت؟»
جیمین که صورتش از خجالت و خستگی سرخ شده بود، سعی کرد راهش را باز کند. «بچهها بس کنید! سویون خستهست، بذارید بریم داخل.»
اما تهیونگ دستبردار نبود. او کلاه جیمین را از سرش برداشت و با خنده رو به سویون کرد: «سویونشی، اعتراف کن! توی فروشگاه چند نفر فکر کردن شما زن و شوهرید؟ جیمین حتماً همون قیافهی "من یه بابای جذاب و مسئولیتپذیرم" رو به خودش گرفته بود، نه؟»
سویون که سعی میکرد جلوی خندهاش را بگیرد، نگاهی به جیمینِ کلافه انداخت و با شیطنت گفت: «راستش... وقتی داشتیم کفشهای نوزادی رو انتخاب میکردیم، فروشنده پرسید "دخترتون به باباش رفته یا مامانش؟" و جیمین هم خیلی سریع جواب داد "به هر دومون!"»
Part 1۱
جیمین با نگرانی پرسید: «چرا گریه میکنه؟ گرسنهاش شده؟»
سویون گفت: «نه، فکر کنم حوصلهاش سر رفته.»
جیمین با فکری شیطنتآمیز، ماسکش را کمی پایین کشید و با صدای بامزهای شروع به خواندن یک آهنگ بچهگانه کرد. سولگی با شنیدن صدای جیمین، آرام شد و با چشمان کنجکاوش به او خیره شد. چند نفر از کسانی که در صف ایستاده بودند، با دیدن جیمین او را شناختند و شروع به پچپچ کردند. جیمین سریع ماسکش را بالا کشید و لبخندی زد.
بعد از پرداخت، آنها با کلی کیسه خرید از فروشگاه خارج شدند. هوا کمی سرد شده بود. جیمین کاپشنش را باز کرد و آن را دور سویون و سولگی که در آغوشش بود، پیچید.
سویون با لبخند گفت: «ممنون.»
جیمین به چشمان سویون نگاه کرد و گفت: «مواظب خودت و سولگی باش.»
آنها به سمت ماشین رفتند و به خانه برگشتند، پر از خاطرات شیرین یک روز خرید پرماجرا.
وقتی جیمین و سویون با کلی کیسههای رنگارنگ و یک سولگی که حالا پیروزمندانه یک جغجغه به شکل هویج را در دست داشت وارد خانه شدند، با صحنهای روبرو شدند که نشان میداد اعضا از ساعتها پیش برای استقبال از آنها کمین کردهاند.
جین روی کاناپه نشسته بود و مثل یک داور سختگیر به کیسهها نگاه میکرد. نامجون کتابش را وارونه نگه داشته بود و سعی میکرد جدی به نظر برسد، اما تهیونگ و جونگکوک عملاً از پشت کاناپه سرک میکشیدند.
جین با صدای بلند گفت: «به به! خانوادهی نمونه برگشتن! جیمین، مطمئنی رفتی خرید یا رفتی کل سهام فروشگاه رو به اسم سولگی زدی؟»
جونگکوک دواندوان جلو آمد و یکی از کیسهها را قاپید. «بذار ببینم... اوه! جیمین هیونگ، تو واقعاً برای یه بچه ۸ ماهه پیرهن هاوایی خریدی؟ اونم ست با خودت؟»
جیمین که صورتش از خجالت و خستگی سرخ شده بود، سعی کرد راهش را باز کند. «بچهها بس کنید! سویون خستهست، بذارید بریم داخل.»
اما تهیونگ دستبردار نبود. او کلاه جیمین را از سرش برداشت و با خنده رو به سویون کرد: «سویونشی، اعتراف کن! توی فروشگاه چند نفر فکر کردن شما زن و شوهرید؟ جیمین حتماً همون قیافهی "من یه بابای جذاب و مسئولیتپذیرم" رو به خودش گرفته بود، نه؟»
سویون که سعی میکرد جلوی خندهاش را بگیرد، نگاهی به جیمینِ کلافه انداخت و با شیطنت گفت: «راستش... وقتی داشتیم کفشهای نوزادی رو انتخاب میکردیم، فروشنده پرسید "دخترتون به باباش رفته یا مامانش؟" و جیمین هم خیلی سریع جواب داد "به هر دومون!"»
- ۵.۳k
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط