تارهای مو مانند خطوط ظریف مینیاتور روی صورتش شلاق می‌زنند

تارهای مو مانند خطوط ظریف مینیاتور روی صورتش شلاق می‌زنند، روی گونه‌هایش می‌نشینند و گاهی نمای چشمان غمناک او را مخدوش می‌کرد. او اما هیچ تلاشی برای کنار زدن آن‌ها نمی‌کرد جوری خشک زده بود که قدمش ناخودآگاه بر روی زمین برنداشته شد
دست‌هایش سرد و بی‌حرکت در کنارش آویزانند شده‌ بودند
اخرش که چی ؟.. تهیونگ آرام از ون پیاده شد چشم های ات از ممکن باز شدند و نفسش بند اومد .. تهیونگ به آرامی شال گردن بافت سفید را دور شانه هایش گرفته بود عمیق و آرام چشم به خانه کوچک دوخت..
سکوت کرده بود و نگاهش را سمت جمعیت زنان چرخاند موهای بلندش که از نک دماغش خم پایین تر بودند و روی شانه هایش راه شده بودند .. درست زل زد در چشم های همسرش
کسی که ۷ سال رهایش کرده بود موهای تنش سیخ شدند و پلک زد درست مثل نگاه خود ات... چشم های عسلی تلخ تهیونگ حالا ضعیف و بی نور بود در حالی که حلقه اشک در آن ها جمع شده بودند ... این بار حتی پچ پچ همسایه ها فضول هم نبود.. ولی اما چی‌هیونگ !... شوکه نبود خوشحال نبود نفس های آرامی میکشید و در چشم هایش حلقه ای از اشک جمع شده بودند اخم ریزی روی پیشانیش نشسته بود حاضر بود سوگند بخورد که برای مادرش خوشحال شده بود
ولی اما ات چونش لرزید به سختی پلک زد سپس زبانش را روی لب کشید و خیسش کرد نمی‌فهمید
هیچی را متوجه نمیشد انگار درمیان نور گم بود ولی هیچی عوض نمیشه اینکه تهیونگ برگشته بود
هیچ اثری از آشفتگی، گریه یا فریاد در ات نبود و نیست اندوه او از جنس سکوت سنگین و پذیرش بود... چشمانش نافذ اما بی‌حالت رو تهیونگ قفل بود...
نسیمی خنک و مداوم، تار موهای بلند و تیره تهیونگ را از پشت سر به جلو می‌راند مثل خود آت ایستاده بود ولی با فرق یک لبخند ضعیف
ناگهان، سکوت سنگینش شکست. خطوط یخ‌زده‌ی صورت ات از هم باز شد و هق‌هقِ غریبی از گلویِ بغض‌آلودش بیرون جهید؛ اما این صدای گریه نبود، او داشت می‌خندید.
دخترک از ته قلبش تند و تند تر خندید تمام نگاه سمت ات کشیده شدند اون دختر زخمی از ته قلبش خندید ولی ثانیه ای نگذشت که خنده آرام شد و چونش لرزید جای خنده از ته درد و زخم تبدیل به گریه شد از شدت خشم منتظر نماند. با تمام توانی که در پاهایش باقی مانده بود، به سمت تهیونگ دوید ..
ولی اما تهیونگ چی... اونم زخمی بود اون درد کشیده بود بغض آلود و لبخند ضعیفی از خستگی رو لب داشت ... وقتی آن قدم های غمگین
به یک‌قدمی کرد خسته رسید، نفسِ داغ و خشمگین ات به صورت مرد خورد و پیش از آنکه کسی بتواند مانع شود، دستش را عقب برد.
صدای شلیکِ یک سیلی محکم در فضا پیچید. حتی ثانیه ای اجازه نداد که چشم تو چشم شوند ...
ضربه‌ی دست ات چنان با کینه و قدرت نواخته شد که سر مرد به یک‌طرف پرتاب شد. جای انگشتان آت روی گونه‌ی مرد به سرخی خون نشست و ردّ لزجی از زرده‌ی تخم‌مرغ روی پوست او جا ماند. سکوت مرگباری بر محیط حاکم شد حالا همه‌چیز عوض شده بود... حلقه‌ی لرزان آب در چشمانش، نور محیط را به شکلی غم‌انگیز منعکس می‌کرد و با صدای لرزاند گفت. : کی بهت گفت بیایی ؟.. ها..
فریاد دخترک چنان بلند بود که تمام همسایه ها فضول شنیدند .. این تصوری بود که تهیونگ در ذهن خودش داشت .. این رفتار را درک میکرد صورتشو سمت دخترک برد سکوت کرد و غمگین پلک زد چی می‌تونست بگه
جز سکوت ...
ات می‌فهمید که بازم این یک رویا چیز دیگه ای نیست .. ، بدون ذره‌ای تردید، به پایین خم شد. انگشتانش روی آسفالت سرد کشیده شد و تهیونگ حرکات او را زیر نظر گرفت تکه‌شیشه‌ای تیز و برنده را که روی زمین افتاده بود، چنگ زد. تهیونگ با صدای محکم زمزمه کرد : نکن ..
لبه‌ی تیز شیشه پوست دست خودش را برید، اما او هیچ دردی احساس نمی‌کرد خشم، منجمدش کرده بود.
.دستش را بالا آورد و نوک تیز شیشه را درست به زیر گلو، روی خط برجسته‌ی استخوان ترقوه‌ی خودش کوبید و با شتاب به سمت پایین کشید.
دیدگاه ها (۰)

کشید.و با صدای که بوی از درد و دوید از آتش درون قلبش فریاد ک...

درست موقع ای که آن ها از روی زمین بلند شدند و یونهی با بدو س...

یونهی بلند شد همراهش دخترک را هم بلند کرد .... وقتی هر دو پا...

باز هم دست هایش را بلند کرد سپس نیز دو طرف گونه هایش قرار گذ...

کانگ هو با لبخند غمگینی سری را بلند کرد و با حرکت بسیار. نیز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط