عشق دردناک

{عشق دردناک...}
part:3

جین:ولم کن!(بغض)

نامجون:چیشد؟!بلبل زبونی میکردی!(داد)

جین:خوب تو من و دزدیدی!(بغض)

نامجون:ربطی نداره!

جین:و..ولم کن!(بیحال)

نامجون:خودت و نزن به موش مردگی!

جین:م..من...ب..بیماری-...

ناگهان نامجون دید جین درحال افتادنه،سریع گرفتتش و براید استایل بغلش کرد...

نامجون:جین؟!جین!!(داد)

جین بیماری قلبی داشت...نامجون روی تخت گذاشتش و به دکتر زنگ زد...

دکتر:ایشون بیماری قلبی دارن،قلبشون ضعیفه و خیلی زود میرنجه،از داد زدن سرش پرهیز کنید!و این قرص ها رو بخوره!

نامجون:خیلی خوب...

به صورت جفتش خیره شد...چطور تونسته بود سرش داد بزنه؟!...

جیا:نامییی!

نامجون:چی میگی؟!(سرد)

جیا:یادت رفته؟!(لب و لوچه آویزون)

نامجون:چی و؟!(سرد)

جیا:ما فردا ازدواج میکنیم نامجونییی

نامجون:یک‌ بار گفتم یک بار دیگه میگم،من فقط با جفتم ازدواج میکن!یعنی فقط جین!این و تو مغز نخودیتون فرو کنید!(عربده)

جیا بغض کرد و ترسیده بیرون از اتاق رفت...

م/ن:چته عمارت رو گذاشتی رو سرت؟!

نامجون:مثل اینکه فراموش کردی تو توی عمارت منی!

م/ن:برام مهم نیست،یادت که نرفته؟!فردا با جیا ازدواج میکنی

نامجون:من فقط با جفتم ازدواج میکنم!

م/ن:جفتت جیاست!

نامجون:جفت من رو تخت خوابیده!(داد)

م/ن:کی اینقدر گستاخ شدی که سره مادرت داد بزنی؟!

نامجون:یادت نره چه بلاهایی سرم آوردی...اگه هم تو یادت بره،من یادم نمیره پیرزن!

م/ن:گستاخ!

نامجون:از عمارت من برو بیرون!

م/ن:میرم،ولی فردا با عاقد برمیگردم!

نامجون:اگه من با اون دختری که هرشب زیره یکیه ازدواج کنم،کیم نامجون نیستم!پسر پدرم نیستم!

م/ن:واسم مهم نیست باید ازدواج کنی!

نامجون:بیروننن!(عربده)

مادر نامجون بیرون رفت و نامجون کناره جین نشست...

نامجون:قول میدم خوشبختت کنم!

و همونجا کناره جین خوابش برد...

«فردا صبح»

جین با حس درد قلبش از خواب بیدار شد و قلبش و گرفت‌‌...

جین:آخ...

با تعجب به نامجونی خیره شد که کنارش خوابیده بود...

جین:یعنی واقعا تو جفت منی؟!...

از روی تخت بلند شد و تصمیم گرفت صبحانه آماده کنه...

جیا:هی پسره کثیف...

جین:شما؟!

جیا:من قراره با نامجون ازدواج کنم!اونم امروز!نبینم دور و ور نامی بگردی...

جین:نامجون جفت منه!اگه هم ازدواج کنه قطعا با من ازدواج میکنه!..

جیا:حالا میبینیم!

نامجون:جین عشقم

جین:بله نامی؟!

نامجون:بیا اینجا ببینم...

جین به آغوش نامجون رفت...اون قدرا هم بد نبود...شاید باید یه فرصت بهش میداد‌.‌..

خوب خوب خوشگلای عمو ویکتور چطور بود؟
دیدگاه ها (۲۱)

{عشق یا انتقام؟...}part:8با حس سوزش و درد چشم هاش و باز کرد....

{عشق یا انتقام؟...}part:9جونگ‌کوک:و..ولم کن!(گریه)تهیونگ:جون...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌...

{عشق یا انتقام؟...}part:7تهیونگ به رز نگاهی انداخت و گفتتهیو...

{عشق دردناک...}part:4جیا:ولی نامجون قرار بود تو با من ازدواج...

ماه خونین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط