Part:1🥀

Part:1🥀

با افتادن هر کارت بر روی میز جان،خانواده،اموال،آن فرد به خطر می افتاد جایی که پر از رقصنده با لباس های با'ز بود..

هرکس با یک باخت ساده بدهی بزرگی را پس میداد، و هرکس با یک پیروزی تشویق چندین نفر را بدست می آورد....

کسی که در بین همه معروف بود(کیم تهیونگ)بزرگترین تاجر آسیا نه تنها خودش بلکه ،نامش هم بوی قدرت میداد....

در بار قمار میکرد، پیروزی می آورد، اما از کسی چیزی را تقاضا نمی کرد دلیلش بر این نبود که او دلسوز است،او فقط از چیزی که دارد نسخه دوم لازم نداشت....

امشب هم باز شب کیم تهیونگ تاجر بود رقیبان او نقشه های زیادی برای فریب او داشتند ،اما تهیونگ نه آنان را میکشت و نه اهمیتی به آنان میداد ،چه لذت دل بخشی هم برای او بود که ،با رقیبان بازی کند وقتی حتی آنان هم میدانند که برنده بازی شیر است نه موش ؟


تهیونگ کارت آخر را بر روی میز انداخت نگاه همه بر روی کارت افتاد تهیونگ باز هم پیروزی بدست آورد ،پیر مرد عصا به دست که از سن نوجوانی اش در این بار قمار میکرد ،و هربار پیروزی بدست می آورد حالا با حسادت نگاهش را تهیونگ دوخت...

سوال پیرمرد باعث سکوت کل بار شد‌....

_ پسرک جوان چرا وقتی برنده میشوی حقت را نمیگیری؟

تهیونگ ریلکس لیوان ویسکی اش را برداشت (به سلامتی)همه گفت و جرعه ای از طعم ویسکی اش را نوشید ...

پیر مرد عصا به دست چندبار عصایش را بر زمین کوبید تا تهیونگ متوجه نگاه های پر از حسادت و عصبی او شود....

بالاخره تهیونگ نگاهش را به پیرمرد عصا به دست دوخت....

_چرا چیزی را از شماها بگیرم که خودم لب تر کنم میتونم بهترش رو داشته باشم؟

پیرمرد عصا به دست یکی از ابروهایش را بالا برد...

_پس چرا قمار میکنی وقتی سودی برایت ندارد جوان؟

تهیونگ لیوان ویسکی اش را محکم بر روی میز کوبید.....

_چرا این همه سوال میپرسی پیرمرد عصا به دست؟نکنه چیز ارزشمند تری برایم فراهم کرده ای؟

پیرمرد عصا به دست خنده ای کرد...

_میدونی جوان تو راست میگی، اگر بخوای میتوانی در یک لحظه همه امکانات را برای خودت فراهم کنی، اما چیز کمیابی برایت سراغ دارم که بعدا ازم تشکر خواهی کرد..

تهیونگ نگاه کنجکاوش را به پیرمرد عصا به دست دوخت...

_و اون چه چیزی است؟

پیرمرد عصا به دست به یکی از رقصنده های بار اشاره کرد، اندکی بعد رقصنده جلوی پیرمرد و تهیونگ قرار گرفت ...

تهیونگ خنده ناباورانه ای کرد..

_یک فاحِ'شه؟ چه چیزی او کمیاب است؟

پیرمرد عصا به دست خندید....

_وقتی طعمش را نچشیده ای چطور با اطمینان میگویی که او یک فاحِ'شه است؟

تهیونگ در جواب پیرمرد عصا به دست گفت:

_کل دخترا در این بار میرقصند، و مردان رو اغ'وا میکنند، تا شب رویایی را با آنان داشته باشند اونوقت تو با چه اطمینان به من میگویی این دختر پاک است؟

پیرمرد عصا به دست نیشخندی زد...

_برای یک شب طعمش را بچش اگر پاک نبود اورا بکش..

تهیونگ نیشخند کوتاهی زد دستش را برای موافقت به سمت پیرمرد عصا به دست دراز کرد...

_قبوله اما بدون اگر به من دروغ گفته باشی همراه او توهم خواهی مرد پیرمرد ...


ادامه دارد°°°°°°°°
دیدگاه ها (۲)

رمان تهیونگ

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : هفتم » پیشونی پسر رو بوسید . کوک سرش...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝘼𝙛𝙩𝙚𝙧 𝙎𝙩𝙤𝙧𝙮 : (real end)تهیونگ کی...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے¹³دست ته...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁰. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.تهیونگ چند ثانیه ...

فیک تهکوک وارث زار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط