بچه که بودم وقتی کسی میومد خونه مون که خیلی برام عزیز

‍بچه که بودم، وقتی کسی میومد خونه مون، که خیلی برام عزیز بود، دلم نمی خواست بره، دوس داشتم یه مدت طولانی بمونه، به این زودیا نره...
مام خب بچه بودیم...
کاری از دستمون بر نمیومد،
اومدم کفش اون مهمون عزیز رو یه جا قایم کردم که پیداش نکنه،
بعد که می خواست بره، دنبال کفشاش میگشت و پیداشون نمی کرد،
مامان و بابا می گفتن: آخی ببین بچه چقدر دوست داره، دلشو نشکن، بمون...
مهمون هم با یه لبخند برمیگشت و یه مدت دیگه می موند خونمون،
به همین  سادگی ....
اما حالا که بزرگ شدیم،
همه چی یهو تغییر کرده،
اوضاع عوض شد کلا
حالا کسی رو نداریم که بخوایم کفششو پنهون کنیم که بمونه،
یعنی راستشو بخواین،
کفش هر کیو توی هزارتا سوراخ سنبه پنهون کنیم،
بازم میزاره میره...
خیلی طول کشید که بفهمم...!!!
موندن آدما به کفش شون نیست، به دلشونه ...
اما آخ که چه سعادت بزرگیه اگه برای کسی اونقدر مهم باشی که کفششو برای همیشه پنهون کنه که نری...
چه سعادت بزرگیه اگه هنوز کسی هست که بخواین کفشاشو پنهون کنین...!!!
و چقدر آدما کمیابی ان
اونا که میدونن کفشاشون کجا گذاشتین، اما وانمود میکنن که ندیدن
می مونن...
مراقب اون آدمای زندگیتون باشین...❤️
دیدگاه ها (۵)

شریک سرنوشت و رفیق راه من...به خانه‌ی عشقت خوش آمدیقدمت روی ...

«مبادا خودت را از ياد ببرى...»روزهايى را هم براى خودت زندگى ...

Part 1

#قسمت۵۷#تمرین_شکرگزاریجلسه #شکرگزاری🔺 تله ی ناشکری: عادی شدن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط