آخر، آب و گِلش کنار نیامد

آخر، آب و گِلش کنار نیامد
دریا با ساحلش کنار نیامد

برکه دلش را فروخت اما دریا
با ماه کاملش کنار نیامد

باز به خاک آرمید هرچه که رویید
مزرعه با حاصلش کنار نیامد

از تو شکایت کنم که خلق بگویند
بی سر و پا با دلش کنار نیامد؟

اشکم و آتش، خوشا کسی که اگر سوخت
سوخت و با مشکلش کنار نیامد
دیدگاه ها (۷)

ادمها ترک کردن را دوست دارندسرشان را با افتخار بالا میگیرندو...

ﮔﻔﺖ : ﺍﺣﻮﺍﻝ ﺍﺕ ﭼﻄﻮﺭ ﺍﺳﺖ؟ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺵ : ﻋﺎﻟﯽ ﺍﺳﺖﻣﺜﻞ ﺣﺎﻝ ﮔﻞ !ﺣﺎﻝ ﮔﻞ...

دوباره غصه نان را به سفره آوردندکسی به آنچه در آینده است خوش...

.با تو نه برایِ من غروری ماندنه حواسینه دلی با تو هرچقدر هم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط