پارت ۱۰۸ ☆
پارت ۱۰۸ ☆
یهو لیندا گفت :نه دیگه زیادی زحمت میشه دیگه شب برمیگردم پیش داداشم پارسا
پریا :منم میرم بیمارستان کلید خونه پرهامو میگیرم میرم
من -عه نشد دیگه خبری از رفتن نیست درزم کی گفته شما دوتا مزاحمید اخه کدوم آبجی مزاحم خواهرش میشه ؟
رها :راست میگه والا بری من قهر میکنما
لیندا :باشه باشه میمونم قهر نکن 😂 😂 😂
پریا :ای جونم قربون شوما برم من رو به رها کرد چه بانمکی تو قهر نکن جایی نمیرم 😄 😄
من -خب پاشید لباس عوض کنید بریم یه چی درست کنیم گشنمه
پریا :اخ گفتی منم گشنمه
لیندا :حالا چی میخوای درست کنی
یهو من و رها باهم گفتیم :کیک شکلاتی
پریا و لیندا :ایول
همه رفتیم تو آشپز خونه هرکی یه کار انجام میداد و مشغول بگو بخند بودیم و مسخره بازی و آرد ریختن و اینا
که یهو صدا آیفون رو شنیدم بدو پریدم درو دم در که دیدم پرهام اومده درو باز کردم
من -سلام خوبی
پرهام متعجب نگام میکرد -سلام من خوبم تو خونه جنگ را انداختید
من -وا نه چرا مگه چی شده ؟
پرهام :هیچی فقط تو آینه ببینی متوجه میشی
به آینه نگاه کردم واییی لباسامو چه افتضاحی راه انداختم والا بچم حق داره تعجب کنه
پرهام :الووووو ؟کجایی واسه خودت
من -هاااان ؟هیجا همینجام
پرهام باخنده :باشه فقط به پریا و لیندا بگو امشب بیمارستان میمونم پیش پیام اینم کلید خونه بخوان برن
کلیدو بهم داد منم کلید رو گرفتم جلوش: امشب پیش من میمونن نه نیار خودشون قبول کردن ماهم از تنهایی درمیایم
پرهام :باشه بیا اینم شام واسه امشب خب من برم که رادین و شاهین منتظرن
-باش برو
با رفتن پرهام غذا هارو بردم تو آشپز خونه و به بچه گفتم برن لباساشونو عوض کنن خودمم رفتم عوض کردم
نشستیم جلو تلوزیون ۲۰ دیقه بعد رها رفت تو آشپز خونه که یهو ..........
چطوره ؟همه کامنت 😉 #به خط خودم
یهو لیندا گفت :نه دیگه زیادی زحمت میشه دیگه شب برمیگردم پیش داداشم پارسا
پریا :منم میرم بیمارستان کلید خونه پرهامو میگیرم میرم
من -عه نشد دیگه خبری از رفتن نیست درزم کی گفته شما دوتا مزاحمید اخه کدوم آبجی مزاحم خواهرش میشه ؟
رها :راست میگه والا بری من قهر میکنما
لیندا :باشه باشه میمونم قهر نکن 😂 😂 😂
پریا :ای جونم قربون شوما برم من رو به رها کرد چه بانمکی تو قهر نکن جایی نمیرم 😄 😄
من -خب پاشید لباس عوض کنید بریم یه چی درست کنیم گشنمه
پریا :اخ گفتی منم گشنمه
لیندا :حالا چی میخوای درست کنی
یهو من و رها باهم گفتیم :کیک شکلاتی
پریا و لیندا :ایول
همه رفتیم تو آشپز خونه هرکی یه کار انجام میداد و مشغول بگو بخند بودیم و مسخره بازی و آرد ریختن و اینا
که یهو صدا آیفون رو شنیدم بدو پریدم درو دم در که دیدم پرهام اومده درو باز کردم
من -سلام خوبی
پرهام متعجب نگام میکرد -سلام من خوبم تو خونه جنگ را انداختید
من -وا نه چرا مگه چی شده ؟
پرهام :هیچی فقط تو آینه ببینی متوجه میشی
به آینه نگاه کردم واییی لباسامو چه افتضاحی راه انداختم والا بچم حق داره تعجب کنه
پرهام :الووووو ؟کجایی واسه خودت
من -هاااان ؟هیجا همینجام
پرهام باخنده :باشه فقط به پریا و لیندا بگو امشب بیمارستان میمونم پیش پیام اینم کلید خونه بخوان برن
کلیدو بهم داد منم کلید رو گرفتم جلوش: امشب پیش من میمونن نه نیار خودشون قبول کردن ماهم از تنهایی درمیایم
پرهام :باشه بیا اینم شام واسه امشب خب من برم که رادین و شاهین منتظرن
-باش برو
با رفتن پرهام غذا هارو بردم تو آشپز خونه و به بچه گفتم برن لباساشونو عوض کنن خودمم رفتم عوض کردم
نشستیم جلو تلوزیون ۲۰ دیقه بعد رها رفت تو آشپز خونه که یهو ..........
چطوره ؟همه کامنت 😉 #به خط خودم
- ۱۴.۴k
- ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط