فراسو

فراسوے
شبِ تاریک،
دلیل حیاتْ
همراه قدم‌هاے توسٺ
هنوز تو را با خود می‌برم
زنده میان بازوانم
سَبُک چون
ماه...
دیدگاه ها (۱)

وقٺ تنهایی ام را نڴیر من پر از مشغلہ یاد توام ...

چقدر نبودنٺ را بہ صبح رساندم و باز دوباره شب شد ...

‏بہ ساعت ها بگویید بخوابند ‏بیهوده زیستن را ؛‏نیازے بہ شمار...

چشمانتقِصه گوی نگاه من استاما نمی دانمچرا آخر قِصه باز من به...

هر شب می درخشی میان آسمان آرزوهایم.با تو شبانه هایم لبریز رو...

خیال بودنت آنقدر شیرین است برای دلم که گاهی اوقاتدست خیالت ر...

مالک جانم شدی با اینکه یارم نیستی در دلم همواره هستی در کنار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط