برگشتم پارت 1
برگشتم پارت 1
ویو انیا
خب سلام من انیا فورجر هستم صاحب بزرگترین شرکت کشور دارم و بزرگ ترین مافیای هستم «بچه خودمه»
مثل همیشه روتین روزانه کردم لباسام پوشیدن و رفتم شرکت که یه چند تا برگه امد که باید امضا کنم داشتم میکردم منشی امد :خانم فورجر یه مکالمه دارین!
انیا :باشه، جواب دادم که دستیار داناوان بود :سلام خانم فورجر اقای دزموند شما را به شام دعوت کرده
انیا:ساعت
دستیار:11:22«نمیدونم همین جوری نوشتم😺»
قت کرد و انیا هم سرش شلوغ بود
( نکته:انیا میتونه، ذهن بخونه)
شب شد انیا با یه لباس زیبا امد عمارت دزموند ها«اگه پیدا
کردم میزارم 🤓»
ویو دامیان :
خب پدر گفته، یه، مهمون، داریم نکنه نامزد، کنم؟؟ نه بابا
خب یه کت شلوار پوشیدم، رفتم پایین همه امدن که یه دختری امد، برام اشنا بود موهای صورتی _ چشای سبز _سنجاق ها _وایسا انیا؟؟
انیا امد، نشست، :ببخشید، که، دیر کردم
داناوان:اشکالی نداره یه لبخند زد که همه خیره شدن
دامیان:( پدر خندید؟؟؟ )
انیا :خب اقای دزموند چیزی دارین؟ چون من خیلی کار دارم بیاد برم
داناوان:من پدرت میدونم کی هست
انیا :پدرم لوید فورجر هست اقای دزموند
داناوان :نه من هستم چندین سال که تورو تنها گزاشتم که مامانت مرد به اجبار پدرم ازدواج کردم منو ببخش
همه شوکه شدن بودن انیا :خب اشکالی نداره من عادت کردم برام چیزی عادی هست میدی چرا؟؟ من، تو ازمایشگاه بودم که روم تست میزن و تو؟ بهترین غذا و بهترین تخت میخوابی و من توی تنهایی بزرگ شدم به لطف بابا لوید و مامان یور اینجام
داناوان:و دامیان و دیت( دیت =برادر دامیان)برادرات هستن
انیا :برام همه نیست «بچه خودمه»اگه، دزموند شدم سا هرچی مهم نیست من دیگه بزرگ شدم و تو دخالت نکن
و انیا از عمارت رفت
دامیان:( الان چی شد؟؟؟؟؟ اقااااا انیا خواهرم هستت؟؟ «بچم رد داده»)
همه رفتن تو اتاق که، داناوان یه اشک تو چشاش پایی رفت«تو رمانم داناوان مهربونه 🥸👍🏻»
از اون شب چند روز میگزره که یه مهمونی دعوت شد
انیا :( اگه بابام داناوان هست یعنی اونم، ذهن خونه؟ )
ویو مهمونی:
انیا رفت پیش خوانواده دزموند ها :سلام اق....بابا
داناوان انیا که بغل کرده دامیان:( منم میخوام 🥺🥺)
انیا : یه سوال
داناوان :جانم
انیا :تو یه انیا میخواست ادامه بده داناوان حرف قت کرد :بله بعدا حرف میزنیم
انیا :خیلی فکر کنم بخشیدمت اگه همه دونستن من یه دزموند باید خوب رفتار کنم تا اسم دزموند خچدار نشه بیاد
یه دزموند رفتار کنم «نمیدم درست نوشتم یا نه »
دیت:( خب دیگه بیاد قبول کنیم و از حق نگزریم اجی خودمه)
دامیان:( مگه میشههههههه این دهاتی خواهرم بشه و یه دزموند بشههههعع یکی توضیح بدههههههه و بابا؟ چراااا بغلش کرددددد )
انیا که ذهن خوند رفت پیش دیت :شلام تو داداش بزرگه هستی؟ 😺
دیت :اره ازین به بعد بگو داداشی بزرگه
دامیان:( داداش تو هم چراااااا همه با انیا رفتار خوب میکن ن مامان تو هم نهههههه)
ملیندا :سلاممم 🥰
انیا :سلام ملیندا سان 😄
ملیندا:از این به بعد مامانی صدا کن باشه؟ 😆
انیا :باشه مامانی 🤓 و بعد داناوان به انیا گفت ازین به بعد میای با ما زندگی میکنی انیا که گفته من یه خونه و شرکت دارن داناوان قبول کرد ولی جمعه و شنبه میری خون ت انیا هم قبول کرد
و واکنش دامیان : 🤣💔😰🙁
و انیا رفت پیش دامیان :سلام دامیان 🙂
دامیان :برو کله صورتی
دیت:دامیان با انیا خوب صحبت کن یه دزموند شده
دامیان :باشه 🙁( چرا همه به انیا اهمیت میدن من یه روحم؟! )
خب دیگه نظر؟
ویو انیا
خب سلام من انیا فورجر هستم صاحب بزرگترین شرکت کشور دارم و بزرگ ترین مافیای هستم «بچه خودمه»
مثل همیشه روتین روزانه کردم لباسام پوشیدن و رفتم شرکت که یه چند تا برگه امد که باید امضا کنم داشتم میکردم منشی امد :خانم فورجر یه مکالمه دارین!
انیا :باشه، جواب دادم که دستیار داناوان بود :سلام خانم فورجر اقای دزموند شما را به شام دعوت کرده
انیا:ساعت
دستیار:11:22«نمیدونم همین جوری نوشتم😺»
قت کرد و انیا هم سرش شلوغ بود
( نکته:انیا میتونه، ذهن بخونه)
شب شد انیا با یه لباس زیبا امد عمارت دزموند ها«اگه پیدا
کردم میزارم 🤓»
ویو دامیان :
خب پدر گفته، یه، مهمون، داریم نکنه نامزد، کنم؟؟ نه بابا
خب یه کت شلوار پوشیدم، رفتم پایین همه امدن که یه دختری امد، برام اشنا بود موهای صورتی _ چشای سبز _سنجاق ها _وایسا انیا؟؟
انیا امد، نشست، :ببخشید، که، دیر کردم
داناوان:اشکالی نداره یه لبخند زد که همه خیره شدن
دامیان:( پدر خندید؟؟؟ )
انیا :خب اقای دزموند چیزی دارین؟ چون من خیلی کار دارم بیاد برم
داناوان:من پدرت میدونم کی هست
انیا :پدرم لوید فورجر هست اقای دزموند
داناوان :نه من هستم چندین سال که تورو تنها گزاشتم که مامانت مرد به اجبار پدرم ازدواج کردم منو ببخش
همه شوکه شدن بودن انیا :خب اشکالی نداره من عادت کردم برام چیزی عادی هست میدی چرا؟؟ من، تو ازمایشگاه بودم که روم تست میزن و تو؟ بهترین غذا و بهترین تخت میخوابی و من توی تنهایی بزرگ شدم به لطف بابا لوید و مامان یور اینجام
داناوان:و دامیان و دیت( دیت =برادر دامیان)برادرات هستن
انیا :برام همه نیست «بچه خودمه»اگه، دزموند شدم سا هرچی مهم نیست من دیگه بزرگ شدم و تو دخالت نکن
و انیا از عمارت رفت
دامیان:( الان چی شد؟؟؟؟؟ اقااااا انیا خواهرم هستت؟؟ «بچم رد داده»)
همه رفتن تو اتاق که، داناوان یه اشک تو چشاش پایی رفت«تو رمانم داناوان مهربونه 🥸👍🏻»
از اون شب چند روز میگزره که یه مهمونی دعوت شد
انیا :( اگه بابام داناوان هست یعنی اونم، ذهن خونه؟ )
ویو مهمونی:
انیا رفت پیش خوانواده دزموند ها :سلام اق....بابا
داناوان انیا که بغل کرده دامیان:( منم میخوام 🥺🥺)
انیا : یه سوال
داناوان :جانم
انیا :تو یه انیا میخواست ادامه بده داناوان حرف قت کرد :بله بعدا حرف میزنیم
انیا :خیلی فکر کنم بخشیدمت اگه همه دونستن من یه دزموند باید خوب رفتار کنم تا اسم دزموند خچدار نشه بیاد
یه دزموند رفتار کنم «نمیدم درست نوشتم یا نه »
دیت:( خب دیگه بیاد قبول کنیم و از حق نگزریم اجی خودمه)
دامیان:( مگه میشههههههه این دهاتی خواهرم بشه و یه دزموند بشههههعع یکی توضیح بدههههههه و بابا؟ چراااا بغلش کرددددد )
انیا که ذهن خوند رفت پیش دیت :شلام تو داداش بزرگه هستی؟ 😺
دیت :اره ازین به بعد بگو داداشی بزرگه
دامیان:( داداش تو هم چراااااا همه با انیا رفتار خوب میکن ن مامان تو هم نهههههه)
ملیندا :سلاممم 🥰
انیا :سلام ملیندا سان 😄
ملیندا:از این به بعد مامانی صدا کن باشه؟ 😆
انیا :باشه مامانی 🤓 و بعد داناوان به انیا گفت ازین به بعد میای با ما زندگی میکنی انیا که گفته من یه خونه و شرکت دارن داناوان قبول کرد ولی جمعه و شنبه میری خون ت انیا هم قبول کرد
و واکنش دامیان : 🤣💔😰🙁
و انیا رفت پیش دامیان :سلام دامیان 🙂
دامیان :برو کله صورتی
دیت:دامیان با انیا خوب صحبت کن یه دزموند شده
دامیان :باشه 🙁( چرا همه به انیا اهمیت میدن من یه روحم؟! )
خب دیگه نظر؟
- ۱۴۲
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط