...پارت پونزدهم....
part:15
پارت ۱۵ — زیرزمین
در با صدای محکمی بسته شد.
سوهی چند ثانیه فقط به در خیره ماند.
نفسهایش هنوز نامنظم بود.
دستش را آرام روی صورتش گذاشت و چشمهایش را بست.
اشک از گوشهی چشمش پایین آمد.
اما خیلی زود آن را پاک کرد.
نمیخواست جلوی یونگی ضعیف به نظر برسد.
چند دقیقه گذشت.
هیچ صدایی از پشت در نمیآمد.
سوهی آرام از جا بلند شد.
پاهایش کمی میلرزید.
به سمت در رفت و دستگیره را امتحان کرد.
قفل بود.
— لعنتی...
آرام به در تکیه داد.
همان لحظه صدای قدمهایی از پشت در شنید.
سوهی صاف ایستاد.
قفل باز شد.
در آرام کنار رفت.
یکی از خدمتکارهای عمارت ایستاده بود.
زن بدون اینکه چیزی بگوید، یک لیوان آب روی میز کوچک کنار اتاق گذاشت.
سوهی با تعجب نگاهش کرد.
— یونگی گفت بیاری؟
زن سرش را پایین انداخت.
— بله.
سوهی لیوان را برداشت.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، متوجه شد زن همان خدمتکاری نیست که ظهر با او حرف زده بود.
آرام پرسید:
— اون خدمتکاری که امروز باهام حرف زد کجاست؟
زن مکث کرد.
— نمیدونم، خانم.
— مطمئنی؟
زن چیزی نگفت.
بعد در را بست و رفت.
سوهی دوباره تنها ماند.
نگاهش روی لیوان آب ثابت ماند.
بعد آرام روی صندلی نشست.
ذهنش پر از سؤال بود.
یونا قبل از دو سالگی حرف میزد.
بعد از یک شب دیگر حرف نزد.
خدمتکار میخواست دربارهی همان شب چیزی بگوید.
و یونگی...
به محض اینکه فهمید، جلویش را گرفت.
سوهی دستش را روی صورتش کشید.
— چی دیدی، یونا؟
صدایش آرام بود.
— اون شب چی دیدی؟
---
چند ساعت بعد...
در زیرزمین دوباره باز شد.
این بار یونگی وارد شد.
سوهی سریع از جایش بلند شد.
یونگی چند لحظه به او نگاه کرد.
چهرهاش دیگر مثل قبل خشمگین نبود.
— میتونی بری.
سوهی با تعجب گفت:
— همین؟
یونگی چیزی نگفت.
سوهی از کنارش رد شد، اما قبل از خروج ایستاد.
— یونگی.
— چی؟
سوهی برگشت.
— من هنوز ازت جواب نگرفتم.
یونگی نگاه سردی به او انداخت.
— چه جوابی؟
— دربارهی یونا.
یونگی فکش را منقبض کرد.
سوهی ادامه داد:
— نمیخوام بدونم تو چه کار کردی.
مکث کرد.
— فقط میخوام بدونم چه اتفاقی برای دخترت افتاد.
یونگی چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
— یه حادثه بود.
سوهی ابروهایش را بالا برد.
— چه حادثهای؟
یونگی نگاهش را از او گرفت.
— گفتم یه حادثه بود.
سوهی فهمید بیشتر از این چیزی نمیگوید.
اما همین یک کلمه کافی بود.
حادثه.
سوهی از زیرزمین خارج شد.
در پشت سرش بسته شد.
و در حالی که از پلهها بالا میرفت، فقط یک فکر در ذهنش بود:
پس واقعاً چیزی اتفاق افتاده بود...
اما هنوز نمیدانست آن «حادثه» چه بوده.
ادامه دارد....🌙
#فیک#رمان
پارت ۱۵ — زیرزمین
در با صدای محکمی بسته شد.
سوهی چند ثانیه فقط به در خیره ماند.
نفسهایش هنوز نامنظم بود.
دستش را آرام روی صورتش گذاشت و چشمهایش را بست.
اشک از گوشهی چشمش پایین آمد.
اما خیلی زود آن را پاک کرد.
نمیخواست جلوی یونگی ضعیف به نظر برسد.
چند دقیقه گذشت.
هیچ صدایی از پشت در نمیآمد.
سوهی آرام از جا بلند شد.
پاهایش کمی میلرزید.
به سمت در رفت و دستگیره را امتحان کرد.
قفل بود.
— لعنتی...
آرام به در تکیه داد.
همان لحظه صدای قدمهایی از پشت در شنید.
سوهی صاف ایستاد.
قفل باز شد.
در آرام کنار رفت.
یکی از خدمتکارهای عمارت ایستاده بود.
زن بدون اینکه چیزی بگوید، یک لیوان آب روی میز کوچک کنار اتاق گذاشت.
سوهی با تعجب نگاهش کرد.
— یونگی گفت بیاری؟
زن سرش را پایین انداخت.
— بله.
سوهی لیوان را برداشت.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، متوجه شد زن همان خدمتکاری نیست که ظهر با او حرف زده بود.
آرام پرسید:
— اون خدمتکاری که امروز باهام حرف زد کجاست؟
زن مکث کرد.
— نمیدونم، خانم.
— مطمئنی؟
زن چیزی نگفت.
بعد در را بست و رفت.
سوهی دوباره تنها ماند.
نگاهش روی لیوان آب ثابت ماند.
بعد آرام روی صندلی نشست.
ذهنش پر از سؤال بود.
یونا قبل از دو سالگی حرف میزد.
بعد از یک شب دیگر حرف نزد.
خدمتکار میخواست دربارهی همان شب چیزی بگوید.
و یونگی...
به محض اینکه فهمید، جلویش را گرفت.
سوهی دستش را روی صورتش کشید.
— چی دیدی، یونا؟
صدایش آرام بود.
— اون شب چی دیدی؟
---
چند ساعت بعد...
در زیرزمین دوباره باز شد.
این بار یونگی وارد شد.
سوهی سریع از جایش بلند شد.
یونگی چند لحظه به او نگاه کرد.
چهرهاش دیگر مثل قبل خشمگین نبود.
— میتونی بری.
سوهی با تعجب گفت:
— همین؟
یونگی چیزی نگفت.
سوهی از کنارش رد شد، اما قبل از خروج ایستاد.
— یونگی.
— چی؟
سوهی برگشت.
— من هنوز ازت جواب نگرفتم.
یونگی نگاه سردی به او انداخت.
— چه جوابی؟
— دربارهی یونا.
یونگی فکش را منقبض کرد.
سوهی ادامه داد:
— نمیخوام بدونم تو چه کار کردی.
مکث کرد.
— فقط میخوام بدونم چه اتفاقی برای دخترت افتاد.
یونگی چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
— یه حادثه بود.
سوهی ابروهایش را بالا برد.
— چه حادثهای؟
یونگی نگاهش را از او گرفت.
— گفتم یه حادثه بود.
سوهی فهمید بیشتر از این چیزی نمیگوید.
اما همین یک کلمه کافی بود.
حادثه.
سوهی از زیرزمین خارج شد.
در پشت سرش بسته شد.
و در حالی که از پلهها بالا میرفت، فقط یک فکر در ذهنش بود:
پس واقعاً چیزی اتفاق افتاده بود...
اما هنوز نمیدانست آن «حادثه» چه بوده.
ادامه دارد....🌙
#فیک#رمان
- ۳.۶k
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط