The Rival’s Embrace🍂✨️

The Rival’s Embrace🍂✨️
Part⁴


جیمین و من کنار پیشخوان منتظر نوشیدنی‌ها بودیم. بوی قهوه و صدای همهمه‌ی آرام دانشجوها فضا رو پر کرده بود.
سرم رو بالا گرفتم و نگاهی به میز انداختم که یونا و جونگکوک نشسته بودن. یونا سعی داشت با لبخند چیزی بگه ولی جونگکوک فقط با نگاهی سرد جوابش رو می‌داد.
نفس عمیقی کشیدم.

جیمین: همیشه همین‌طوریه.

ا/ت: چی؟

جیمین: جونگکوک... با همه سرد رفتار می‌کنه، ولی گاهی یه جوری نگاه می‌کنه که نمی‌تونی بفهمی تو ذهنش چی می‌گذره.
*لبخند زد و نوشیدنی‌ها رو برداشت.*
بیا، کوچولو.

وقتی برگشتیم، یونا رنگش کمی پریده بود. ساکت شده بود و بی‌هدف به قاشقش خیره بود.
خواستم حرفی بزنم که جونگکوک کیفش رو جمع کرد و گفت:

جونگکوک: من میرم. کلاس دارم.

یونا خواست چیزی بگه، اما فقط نگاهش کرد و رفت.

جیمین: همیشه اینطوریه، یونا. نذار ناراحتت کنه.

یونا لبخند تلخی زد.
من نگاهش کردم و با خودم فکر کردم چطور ممکنه کسی به این سردی باعث بشه دختری مثل یونا اینقدر غمگین بشه.

...

شب، وقتی با جیمین به رستوران کوچیکی که نزدیک خوابگاه بود رفتیم، فضای گرمی حاکم بود.
صدای خنده‌مون پیچید. برای اولین بار حس کردم کنار کسی هستم که راحت می‌تونم خودم باشم.

جیمین: خوش می‌گذره، نه؟

ا/ت: خیلی... ممنون که اومدی.

جیمین: من ازت ممنونم، چون مدت‌ها بود کسی رو پیدا نکرده بودم که بتونم راحت باشم کنارش.

لبخند زدم. ولی ته دلم حس عجیبی بود... انگار نگاه کسی از دور روی ما سنگینی می‌کرد.
سرم رو برگردوندم، پشت شیشه‌ی رستوران، سایه‌ای آشنا دیدم—
جونگکوک بود.

چشم در چشم شدیم. فقط چند ثانیه. اما همون چند ثانیه برای لرزوندن قلبم کافی بود.

----------------------------

ادامه دارد..‌.
دیدگاه ها (۰)

The Rival’s Embrace🍂✨️Part⁵احساس کردم قلبم داره تند می‌زنه. ...

The Rival’s Embrace🍂✨️Part⁶برای چند لحظه‌ای طولانی، فقط صدای...

The Rival’s Embrace🍂✨️Part³بعد از پیدا کزدن کتاب ا/ت با لبخن...

The Rival’s Embrace🍂✨️Part²روز بعد صدای قدم‌های ا/ت روی کفپو...

عشق مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط