P
P49
سه ماه بعد....
جلوی میز آرایشم نشستم و بافت موهامو باز کردم کرمی به سرو رویم زدم و لباسم را با پیراهن گشاد بلندی عوض کردم ...در آینه قدی به خودم نگاه کردم ....برامدگی شکمم کمی از زیر این لباس هم معلوم بود اما نه خیلی ....ماه پنجم بارداریم بود و از شانس خوب خاندان مین من دارم براشون وارثی حقیقی بدنیا میارم چون بچه پسره ...اما .....چیزی که انتظارش را میکشیدم در این چند ماه اتفاق نیفتاد...حس میکردم یونگی با من رفتار بهتری خواهد داشت حتی بخاطر بچه ...اما بهتر که .....حتی بدتر هم شد ..
خودم را در آیینه نگاه کردم و چشمم به ساعت روی میزم خورد ساعت مثل همیشه ۴ صبح بود و من نگران مردی بودم که از روز ازدواج تا الان که نزدیک دوسال گذشته هر روز سرد تر از دیروز بود...
کم کم داشتم استرس میگرفتم تمام خانه را یک دور طول و عرض کردم آمدم برای بار هزارم بهش زنگ بزنم که در باز شد و یونگی را دیدم که لباس سفیدش خونی بود و انگار اینبار خون ،خون خودش بود .... فورا سمتش رفتم و نزدیکش رفتم و گفتم «یونگی .... چیکار کردی ؟»
حتی در بدترین شرایط هم با چشمان سردش نگاهم کرد و گفت « از سر راهم برو کنار» کنار نرفتم ...نگاهش کردم شروع کردم به باز کردن دکمه های پیراهنش که عصبی شد ولی خودش را کنترل کرد ...فهمیده بودم خون از بدن خودش است و آسیب دیده ....محکم !ولی نه خیلی زیاد که دردم بگیرد مچ دستانم را با یک دستش گرفت و گفت« الان باید خواب باشی ،برای بچه ضرر داره برو بخواب».... کمی نگاهش کردم و آمدم چیزی بگم که آروم خم شد و با لباش خفم کرد و دستش را آروم روی شکمم گذاشتت .....پس از چند ثانیه دقیقا مثل همیشه انگار که چیزی یادش بیاید عقب کشید و دستش را از رو شکمم برداشت از کنارم رد شد و به بالا رفت
نمیدونستم چرا اینجوری میکند به آشپزخانه رفتم و آبی که یکی از خدمه ها برایم آورده بود ولی نخورده بودم را آروم آروم مزه مزه کردم ...دقیقا هنگامی که لیوان را روی میز گذاشتم نفسم گرفت و درد بدی در شکمم حس کردم و روی زمین افتادم آنقدر درد داشتم که شروع کردم به جیغ زدن که یونگی از اتاق بیرون آمد و فورا کنارم نشست کلی باهام حرف میزد ولی هیچ چیز متوجه نمیشدم آنقدر درد کشیدم که چشمانم را بستم....
عزیزای دلم امیدوارم حالتون خوب باشه و سلامت باشید🖤🖤
سه ماه بعد....
جلوی میز آرایشم نشستم و بافت موهامو باز کردم کرمی به سرو رویم زدم و لباسم را با پیراهن گشاد بلندی عوض کردم ...در آینه قدی به خودم نگاه کردم ....برامدگی شکمم کمی از زیر این لباس هم معلوم بود اما نه خیلی ....ماه پنجم بارداریم بود و از شانس خوب خاندان مین من دارم براشون وارثی حقیقی بدنیا میارم چون بچه پسره ...اما .....چیزی که انتظارش را میکشیدم در این چند ماه اتفاق نیفتاد...حس میکردم یونگی با من رفتار بهتری خواهد داشت حتی بخاطر بچه ...اما بهتر که .....حتی بدتر هم شد ..
خودم را در آیینه نگاه کردم و چشمم به ساعت روی میزم خورد ساعت مثل همیشه ۴ صبح بود و من نگران مردی بودم که از روز ازدواج تا الان که نزدیک دوسال گذشته هر روز سرد تر از دیروز بود...
کم کم داشتم استرس میگرفتم تمام خانه را یک دور طول و عرض کردم آمدم برای بار هزارم بهش زنگ بزنم که در باز شد و یونگی را دیدم که لباس سفیدش خونی بود و انگار اینبار خون ،خون خودش بود .... فورا سمتش رفتم و نزدیکش رفتم و گفتم «یونگی .... چیکار کردی ؟»
حتی در بدترین شرایط هم با چشمان سردش نگاهم کرد و گفت « از سر راهم برو کنار» کنار نرفتم ...نگاهش کردم شروع کردم به باز کردن دکمه های پیراهنش که عصبی شد ولی خودش را کنترل کرد ...فهمیده بودم خون از بدن خودش است و آسیب دیده ....محکم !ولی نه خیلی زیاد که دردم بگیرد مچ دستانم را با یک دستش گرفت و گفت« الان باید خواب باشی ،برای بچه ضرر داره برو بخواب».... کمی نگاهش کردم و آمدم چیزی بگم که آروم خم شد و با لباش خفم کرد و دستش را آروم روی شکمم گذاشتت .....پس از چند ثانیه دقیقا مثل همیشه انگار که چیزی یادش بیاید عقب کشید و دستش را از رو شکمم برداشت از کنارم رد شد و به بالا رفت
نمیدونستم چرا اینجوری میکند به آشپزخانه رفتم و آبی که یکی از خدمه ها برایم آورده بود ولی نخورده بودم را آروم آروم مزه مزه کردم ...دقیقا هنگامی که لیوان را روی میز گذاشتم نفسم گرفت و درد بدی در شکمم حس کردم و روی زمین افتادم آنقدر درد داشتم که شروع کردم به جیغ زدن که یونگی از اتاق بیرون آمد و فورا کنارم نشست کلی باهام حرف میزد ولی هیچ چیز متوجه نمیشدم آنقدر درد کشیدم که چشمانم را بستم....
عزیزای دلم امیدوارم حالتون خوب باشه و سلامت باشید🖤🖤
- ۱.۱k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط