دخترک پلک زد و آروم ماسک اش را کشید و آروم کلاه آفتابی اش
دخترک پلک زد و آروم ماسک اش را کشید و آروم کلاه آفتابی اش را هم برداشت زل زد به دکتر جوان اش و با لحن آرامی پراز بغض گفت : سلام
جونگکوک با امید سر از آن ذوق گفت : خوب امروز چطوری خوبی ؟
دکتر در ذهنش خندید چون دومین نفر بود که حالش را میپرسید بیحال به زمین خیره شد و گفت : خوب ... از این کلمه بدم میاد ..
جونگکوک خندش محو شد سپس تند برای عوض کردن جو گفت : قهوه میخوری ؟
آوا افکارش کنار زده شد و آروم سر بلند کرد کمی در ذهنش چرخید چرت هیچ وقت به خوراک و چیز های خوشمزه فکر نکرده بود ؟ .. آروم با صدا گرفته گفت : چیز شیرینی ندارین
ناگهانی گفت که خودش هم خجالت کشید به شدت خجالت زده تند سر خم کرد و لبش را از این احمقی اش گزید .. جونگکوک با لبخند و فهمیدن اینکه حال دخترک کنی تعقیر کرده گفت : چرا دارم شیر قهوه ؟ میخوری
آوا سر پایین تند به نشانه نه تکون داد و جونگکوک ناامید اخم کرد : چرا خودتون گفتید چیز شیرینی میخواین
آوا تند در از استرس دست هایش را در هم قفل کرد و تنها کاری که باعث آروم شدن اش میشد جونگکوک باز هم نگاهی به دست های دخترک ۲۰ ساله انداخت و آروم پر از محبت گفت : بازم میخواستی خودکشی کنی ؟
دخترک بغض گرفت و بیشتر ناخون های دستش را در کف دست دیگرش میبرد و سکوت ... جونگکوک بازم ادامه داد : بازم تو ترس بهت غلبه کرد آره .. هیولای درونت
دخترک این بار میخواست ته قلبش را بگه این بار میخواست حالش خوب میشه نوری از امید در دلش روشن شد خودش هم متوجه این نشد و بدون هیچگونه معطلی سر بلند کرد و با بغض و تکون خوردن چونش شروع کرد : آره .. درسته .. نمیزاره بخوابم ..
جونگکوک داشت خوب پیش میرفت مخصوصا با مهارت های دکتری اش : خیله خوب تو الان به من گوش کن هیولای ترسناک فقد شبا میاد پیشت اون ترس ای که ترو مجبور به خودکشی میکنه ؟
دخترک کمی فکر کرد ٫ در حالی که این دکتر جوان از زندگی آوا خبر داشت ولی انگار داشت ذهنشو میخواند ... ٫
جونگکوک: بهم بگو .. کیم ات من بهت کمک میکنم بهت بهت یاد میدم ازش فرار نکنید در مقابلش وایستی
دخترک لبش را گزید نخون های که حالا رد خون داشت را روی مبل گذاشت و پر از استرس و ترس گفت : یادم میدی ؟
جونگکوک لبخند پر از محبت تحویلش داد سپس به مبل تیکه داد : منو زنی بزرگ کرده که شبو روز با محبت سریم کرد .. پس معلومه که یادت میدم فقد .. میدونی فقد کافیه محکم باشی از کسی نترسی میتونی ؟ اگه قول بدین که میتونی منم یادت میدم
دخترک بغض گرفت و با صدا گرفته ای گفت : ق...قول میدم .
در همین یک کلام شد که آن دختر بیحدف و بی کسو کار حالا تصمیم به زندگی گرفت .. فقد و فقد بخاطر دکتر جوان اش ..
جونگکوک با امید سر از آن ذوق گفت : خوب امروز چطوری خوبی ؟
دکتر در ذهنش خندید چون دومین نفر بود که حالش را میپرسید بیحال به زمین خیره شد و گفت : خوب ... از این کلمه بدم میاد ..
جونگکوک خندش محو شد سپس تند برای عوض کردن جو گفت : قهوه میخوری ؟
آوا افکارش کنار زده شد و آروم سر بلند کرد کمی در ذهنش چرخید چرت هیچ وقت به خوراک و چیز های خوشمزه فکر نکرده بود ؟ .. آروم با صدا گرفته گفت : چیز شیرینی ندارین
ناگهانی گفت که خودش هم خجالت کشید به شدت خجالت زده تند سر خم کرد و لبش را از این احمقی اش گزید .. جونگکوک با لبخند و فهمیدن اینکه حال دخترک کنی تعقیر کرده گفت : چرا دارم شیر قهوه ؟ میخوری
آوا سر پایین تند به نشانه نه تکون داد و جونگکوک ناامید اخم کرد : چرا خودتون گفتید چیز شیرینی میخواین
آوا تند در از استرس دست هایش را در هم قفل کرد و تنها کاری که باعث آروم شدن اش میشد جونگکوک باز هم نگاهی به دست های دخترک ۲۰ ساله انداخت و آروم پر از محبت گفت : بازم میخواستی خودکشی کنی ؟
دخترک بغض گرفت و بیشتر ناخون های دستش را در کف دست دیگرش میبرد و سکوت ... جونگکوک بازم ادامه داد : بازم تو ترس بهت غلبه کرد آره .. هیولای درونت
دخترک این بار میخواست ته قلبش را بگه این بار میخواست حالش خوب میشه نوری از امید در دلش روشن شد خودش هم متوجه این نشد و بدون هیچگونه معطلی سر بلند کرد و با بغض و تکون خوردن چونش شروع کرد : آره .. درسته .. نمیزاره بخوابم ..
جونگکوک داشت خوب پیش میرفت مخصوصا با مهارت های دکتری اش : خیله خوب تو الان به من گوش کن هیولای ترسناک فقد شبا میاد پیشت اون ترس ای که ترو مجبور به خودکشی میکنه ؟
دخترک کمی فکر کرد ٫ در حالی که این دکتر جوان از زندگی آوا خبر داشت ولی انگار داشت ذهنشو میخواند ... ٫
جونگکوک: بهم بگو .. کیم ات من بهت کمک میکنم بهت بهت یاد میدم ازش فرار نکنید در مقابلش وایستی
دخترک لبش را گزید نخون های که حالا رد خون داشت را روی مبل گذاشت و پر از استرس و ترس گفت : یادم میدی ؟
جونگکوک لبخند پر از محبت تحویلش داد سپس به مبل تیکه داد : منو زنی بزرگ کرده که شبو روز با محبت سریم کرد .. پس معلومه که یادت میدم فقد .. میدونی فقد کافیه محکم باشی از کسی نترسی میتونی ؟ اگه قول بدین که میتونی منم یادت میدم
دخترک بغض گرفت و با صدا گرفته ای گفت : ق...قول میدم .
در همین یک کلام شد که آن دختر بیحدف و بی کسو کار حالا تصمیم به زندگی گرفت .. فقد و فقد بخاطر دکتر جوان اش ..
- ۸۱۷
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط