رمان نفرت و عشق
^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] |
|پارت ²⁴|
تهیونگ دستم رو محکم فشار داد
تهیونگ: با اون کاری که پدرت کرد انتظار داری پدرت زنده بمونه؟ ات چه انتظاری داری از من؟ خودت هم اگر جای من بودی همینکارو میکردی
به نظرت من میتونستم اون لحظه چیکار کنم؟
ات: باشه اصلا حق با تو هست ، چرا خواستی منو عذاب بدی؟ من چیکار کردم؟
تهیونگ: نمیخواستم عذابت بدم ، اولش اره ولی بعدش نه خودت هم میدونی که دوست دارم و هیچوقت بهت صدمه نمیزنم
و برای این که تیر خوردی به خاطر من واقعا متاسفم
ات: ...
___
میخواستم از اتاق برو بیرون کن
تهیونگ منو کشوند به سمت خودش
و محکم بغلم کرد
چند لحظه ای گذشت که
منم محکم بغلش کردم و توی بغلش شدم گریه
چنددقیقه ای گذشت و سرمو بلند کردم و تهیونگ توی چشمام نگاه میکرد و منم محوش شده بودم
تهیونگ صورتش رو نزدیک صورتم کرد و بوسه ای به لبم کرد
و منم همکاری کردم ...
____
ویو تهیونگ:
صبح شده بود و دیدم ات توی بغلم خوابیده
دستی به موهاش کشیدم
و بلند شدم و رفتم یه دوش گرفتم و اماده شدم و رفتم شرکت
____
ویو ات:
بلند شدم و رفتم یه دوش گرفتم و لباسی که تهیونگ برام گذاشته بود رو پوشیدم
و دیدم تهیونگ داره بهت زنگ میزنه
ات: بله
تهیونگ: بیدار شدی؟
ات: اره
تهیونگ: دلم برات تنگ شده
ات: کی میای؟
تهیونگ: معلوم نیست ، سعی میکنم زودتر بیام
ات: باشه
____
ساعت های 9 شده بود
و همینطور مشغول کتاب خوندن بودم
دیدم تهیونگ دروباز کرد و اومد سمتم
تهیونگ: داشتی کتاب میخوندی؟
ات: اوم اره
تهیونگ: غذا خوردی؟
ات: نه
بیا بریم پایین
دستم گرفت و منو کشوند به سمت خودش و بوسه ای به لبم کرد و رفتیم پایین
نشستیم و شام خوردیم
ادامه ...
|پارت ²⁴|
تهیونگ دستم رو محکم فشار داد
تهیونگ: با اون کاری که پدرت کرد انتظار داری پدرت زنده بمونه؟ ات چه انتظاری داری از من؟ خودت هم اگر جای من بودی همینکارو میکردی
به نظرت من میتونستم اون لحظه چیکار کنم؟
ات: باشه اصلا حق با تو هست ، چرا خواستی منو عذاب بدی؟ من چیکار کردم؟
تهیونگ: نمیخواستم عذابت بدم ، اولش اره ولی بعدش نه خودت هم میدونی که دوست دارم و هیچوقت بهت صدمه نمیزنم
و برای این که تیر خوردی به خاطر من واقعا متاسفم
ات: ...
___
میخواستم از اتاق برو بیرون کن
تهیونگ منو کشوند به سمت خودش
و محکم بغلم کرد
چند لحظه ای گذشت که
منم محکم بغلش کردم و توی بغلش شدم گریه
چنددقیقه ای گذشت و سرمو بلند کردم و تهیونگ توی چشمام نگاه میکرد و منم محوش شده بودم
تهیونگ صورتش رو نزدیک صورتم کرد و بوسه ای به لبم کرد
و منم همکاری کردم ...
____
ویو تهیونگ:
صبح شده بود و دیدم ات توی بغلم خوابیده
دستی به موهاش کشیدم
و بلند شدم و رفتم یه دوش گرفتم و اماده شدم و رفتم شرکت
____
ویو ات:
بلند شدم و رفتم یه دوش گرفتم و لباسی که تهیونگ برام گذاشته بود رو پوشیدم
و دیدم تهیونگ داره بهت زنگ میزنه
ات: بله
تهیونگ: بیدار شدی؟
ات: اره
تهیونگ: دلم برات تنگ شده
ات: کی میای؟
تهیونگ: معلوم نیست ، سعی میکنم زودتر بیام
ات: باشه
____
ساعت های 9 شده بود
و همینطور مشغول کتاب خوندن بودم
دیدم تهیونگ دروباز کرد و اومد سمتم
تهیونگ: داشتی کتاب میخوندی؟
ات: اوم اره
تهیونگ: غذا خوردی؟
ات: نه
بیا بریم پایین
دستم گرفت و منو کشوند به سمت خودش و بوسه ای به لبم کرد و رفتیم پایین
نشستیم و شام خوردیم
ادامه ...
- ۳۵۹
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط