🌼گیسوی شب🌼 #پارت سی و چهارم.
🌼گیسوی شب🌼 #پارت سی و چهارم.
یاشار:
نگاهی به ساعتش انداخت وگفت : حیف که دیرم میشه وگرنه حسابت می رسوندم
بهش چشمک زدم وگفتم : برو وبیا ببینم میخوای چیکار کنی
یاشین با عجله رفت ومامان سوالی نگاهم کردوگفت : دختر عمه ات رو می گفتی ؟
- اهوم
لیوان چای رو برداشتم ورفتم رو کاناپه روبه روی تی وی نشستم وگفتم : فاطما جون نگو نمی دونستی که اصلا باور نمی کنم
مامان متعجب گفت : آخه یاشین که ارتباط خوبی با خانواده ای عمه اش نداشت
- حالا دیگه ارتباط خوبی داره
مامان : میگم نکنه داداشت چیز خور کردن ؟
پقی زدم زیر خنده وچای تو دهنم ریخت رو میز مامان متعجب گفت : چت شد یاشار
با خنده گفتم : دست بردار مامان این خرافات چیه میگی چیز خور منظورت همون پنیره دیگه
مامان متعجب گفت : تو پنیر دادن خورد ...الهی بمیرم بچه ام وای اون عمه ای یزید صفتت برای بچم دعا کرده
انقده خندیده بودم غمم یادم رفته بود بلند شدم ومامان رو بغل کردم وگفتم : قربونت برم فاطما جونم تو چقدر ساده ای آخه
- هوی پدر سوخته باز که تو خانم منو بغل کردی
منو مامان برگشتم طرف در بابا بود با لبخند گفتم : مگه ماله تو تنها باباجون
بابا خندید وگفت : باز تو داری مزه میریزی بچه فریده آماده ای بریم
مامان : آره یه دوش بگیرم میریم یاشار برای بابات چای بریز
مامان رفت اتاقش وبابا هم پشت سرش که بره لباس عوض کنه بی خیال برگشتم اتاقم لباسمو با یه جین آبی وبافت مشکی ساده عوض کردم کت چرم مشکی ام رو برداشتم واز خونه زدم بیرون قدم زنان تا خونه ای آقاجون رفتم پشت دروایسادم دو دل بودم برم داخل یا نه از گیسو دلخور بودم با اون حرفی که بهم زد ولی من یاشاری نبودم که با این حرف ها پا عقب بکشم حتا اگه پرخاشگری از طرف اون باشه
یاشار:
نگاهی به ساعتش انداخت وگفت : حیف که دیرم میشه وگرنه حسابت می رسوندم
بهش چشمک زدم وگفتم : برو وبیا ببینم میخوای چیکار کنی
یاشین با عجله رفت ومامان سوالی نگاهم کردوگفت : دختر عمه ات رو می گفتی ؟
- اهوم
لیوان چای رو برداشتم ورفتم رو کاناپه روبه روی تی وی نشستم وگفتم : فاطما جون نگو نمی دونستی که اصلا باور نمی کنم
مامان متعجب گفت : آخه یاشین که ارتباط خوبی با خانواده ای عمه اش نداشت
- حالا دیگه ارتباط خوبی داره
مامان : میگم نکنه داداشت چیز خور کردن ؟
پقی زدم زیر خنده وچای تو دهنم ریخت رو میز مامان متعجب گفت : چت شد یاشار
با خنده گفتم : دست بردار مامان این خرافات چیه میگی چیز خور منظورت همون پنیره دیگه
مامان متعجب گفت : تو پنیر دادن خورد ...الهی بمیرم بچه ام وای اون عمه ای یزید صفتت برای بچم دعا کرده
انقده خندیده بودم غمم یادم رفته بود بلند شدم ومامان رو بغل کردم وگفتم : قربونت برم فاطما جونم تو چقدر ساده ای آخه
- هوی پدر سوخته باز که تو خانم منو بغل کردی
منو مامان برگشتم طرف در بابا بود با لبخند گفتم : مگه ماله تو تنها باباجون
بابا خندید وگفت : باز تو داری مزه میریزی بچه فریده آماده ای بریم
مامان : آره یه دوش بگیرم میریم یاشار برای بابات چای بریز
مامان رفت اتاقش وبابا هم پشت سرش که بره لباس عوض کنه بی خیال برگشتم اتاقم لباسمو با یه جین آبی وبافت مشکی ساده عوض کردم کت چرم مشکی ام رو برداشتم واز خونه زدم بیرون قدم زنان تا خونه ای آقاجون رفتم پشت دروایسادم دو دل بودم برم داخل یا نه از گیسو دلخور بودم با اون حرفی که بهم زد ولی من یاشاری نبودم که با این حرف ها پا عقب بکشم حتا اگه پرخاشگری از طرف اون باشه
- ۱۸.۸k
- ۱۶ تیر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط