𝔀𝓲𝓷𝓽𝓮𝓻 𝓱𝓮𝓪𝓻𝓽𝔀𝓪𝓻𝓶𝓲𝓷𝓰"زمستان دل انگیز"
𝔀𝓲𝓷𝓽𝓮𝓻 𝓱𝓮𝓪𝓻𝓽𝔀𝓪𝓻𝓶𝓲𝓷𝓰"زمستان دل انگیز"
part: ¹⁶
*بیدار شدی پسرم؟
+شما کی هستی؟
*اول استراحت کن...راه زیادی و اومدی
+اینجا کجاست؟من کجام؟اصلا اینجا چیکار میکنم؟
*نفس بگیر!همه چی و بهت توضیح میدم اول استراحت کن
+اول توضیح بدید
*خیلی خب!...وقتی به دنیا اومدی زندگی من و مامانت خیلی شاد شد ما خیلی دوست داشتیم ولی وقتی یک سالت شد من بیماری شدیدی گرفتم...دکتر ها ازم قطع امید کرده بودن و میگفتن زمان کمی زنده ای اما من نا امید نشدم به پاریس اومدم و دکترهای زیادی رفتم ، وقتی فهمیدم میتونم درمان بشم برای یکسال پاریس موندم ، وقتی درمان شدم برگشتم کره ولی وقتی برگشتم دیدم مامانت...
"نگاهش و پایین انداخت و بغض داخل گلوش و پایین فرستاد"
*دیدم مامانت ازدواج کرده با یکی دیگه...کسی که اسمش یانگ هو بود و دوست صمیمی من!اون به مامانت و زن سابق من چشم داشته بود پس وقتی دید نیستم فرصت و غَنیمت شِمُرد و با لیلی ازدواج کرد...
"تهیونگ با تمام تمرکز به حرفاش گوش میکرد و سعی میکرد بفهمه چه اتفاقی در حال رُخ دادنه"
*وقتی دیدم ازدواج کردن دیگه بیخیال شدم خیلی سعی کردم تورو ازشون بگیرم و قانون گفت باید با مادرش بمونه همیشه از دور حواسم بهت بود تهیونگ...اومدم پاریس ، یه شرکت پیدا کردم توش کار کردم و شرکت خودم و زدم!...رفته رفته پیشرفت کردم و شدم همینی که الان میبینی...پدر واقعیت منم تهیونگ...کیم جو!...اون پدر ناتنی تو بود...
"تهیونگ با تعجب به مرد نگاه کرد ، یعنی اون مرد پدر ناتنی اش بود؟و پدر واقعیش اینجا تو پاریس بود؟!"
+الان...الان کجاییم؟
*پاریس...
+پس...پدر واقعی من تویی؟
*درسته پسرم
+چند سالته؟...
*۴۵
+الان نیاز دارم بخوابم...بابا
"مردی که جو نام داشت سرش و بالا آورد ، پسرش اون و قبول کرده بود؟از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه پس بوسه ای روی پیشونی اش گذاشت و گفت"
*دیگه نمیزارم هیچکس ما رو جدا کنه!
"مرد رایحه کتاب داشت ، بلند شد و از اتاق خارج شد"
+چطور ممکنه...
"جمله رو گفت و به خوابی عمیق فرو رفت"
...
«کره ساعت ۵:۳۰ غروب»
"همه جلوی سنگ قبری که عکس پسر شاد روش بود ایستاده بودن ، مادرش از شدت گریه بیهوش شده بود و جیمین و یونگی از جمله جونگکوک باورشون نمیشد...جونگکوک حرف نمیزد ، سرد شده بود ، همه این اتفاق ها رو تقصیر خودش میدونست و قسم خورده بود هرگز خودش و نمیبخشه"
×تهیونگ...کجایی..
"با لحن دل تنگی زمزمه کرد و دوباره اشکاش جاری شدن"
÷گریه نکن جوجه...
" یونگی با لحن آرومش گفت و جیمین حتی بیشتر اشکاش ریخت..."
×چطوری گریه نکنم؟...رفیقم زیر خروار خاک خوابیده!
÷درک میکنم...
" انگار یونگی هم نمیتونست مقاومت کنه و بالاخره اشکای اون هم جاری شد...اما جونگکوک؟اون حرفی نمیزد به عکس روی سنگ قبر خیره بود ، عکسی که پسر داخل لبخند مستطیلی شکلش و زده بود و انگشتاش و به صورت عدد دو بالا آورده بود ، چشم های قهوه ای عسلی رنگش برق میزدن ، جونگکوک بغض وحشتناکی توی گلوش جا خوش کرده بود..."
" همه لباس سیاه پوشیده بودن و برای شادی روح تهیونگ دعا میخوندن ، جونگکوک نمیخواست باور کنه یکی یدونه اش ، کسی که واسش جون میداد و حاضر بود زندگی اش و بده زیر خام خوابیده بود و شاید هم بقیه اینطور فکر میکردن!"
÷کوک بسه برو داخل
-میخوام به عکسش نگاه کنم یونگ...
÷گفتم برو داخل...داری میمیری یه چیزی بخور اینقدر هم سیگار نکش
-بزار با سیگار خودم و خفه کنم
÷از الان اینجوری میکنی...چطور میخوای ادامه بدی پسر؟
-نمیدونم یونگی نمیدونم
" یونگی با کلی مصیبت اون رو داخل خونه فرستاد تا کمی استراحت کنه دقیقا چهل و هشت ساعت پلک رو پلک نداشته بود ، رسما داشت خودش و میکشت!"
×یونگی قهوه میخوری؟
÷لطفا برام بیار
" جیمین سینی قهوه رو پیش یونگی برد ، یکی و خودش برداشت و یکی و به یونگی داشت"
÷ممنونم
"جیمین لبخندی کوتاهی زد و مشغول خوردن شد"
×حالا چی...
÷باید باهاش کنار بیایم...هم تو هم جونگکوک اون رسما داره خودش و با سیگار و مشروب میکشه!
×بهش بگو این کار و نکنه...
÷گوش نمیده که...
"همه فکر میکردن تهیونگ مُرده درحالی که اون فقط پیش پدر واقعیش بود..."
~~~~
خب خب امیدوارم تا اینجا رو فهمیده باشید اینکه تهیونگ چرا از پاریس سر درآورد
https://wisgoon.com/989381_9781
https://wisgoon.com/989177_5816
https://wisgoon.com/meeennrsa
https://wisgoon.com/tete_thv
یه تشکری هم بکنیم از این بزرگوار ها که کامنتا رو رسوند🌷✨
شرایط↓
لایک:۱۳۰(چقدر مهربونممم)
کامنت:۱۰۰
#فیک_کوکوی#جونگکوک#تهیونگ#بی_ال
part: ¹⁶
*بیدار شدی پسرم؟
+شما کی هستی؟
*اول استراحت کن...راه زیادی و اومدی
+اینجا کجاست؟من کجام؟اصلا اینجا چیکار میکنم؟
*نفس بگیر!همه چی و بهت توضیح میدم اول استراحت کن
+اول توضیح بدید
*خیلی خب!...وقتی به دنیا اومدی زندگی من و مامانت خیلی شاد شد ما خیلی دوست داشتیم ولی وقتی یک سالت شد من بیماری شدیدی گرفتم...دکتر ها ازم قطع امید کرده بودن و میگفتن زمان کمی زنده ای اما من نا امید نشدم به پاریس اومدم و دکترهای زیادی رفتم ، وقتی فهمیدم میتونم درمان بشم برای یکسال پاریس موندم ، وقتی درمان شدم برگشتم کره ولی وقتی برگشتم دیدم مامانت...
"نگاهش و پایین انداخت و بغض داخل گلوش و پایین فرستاد"
*دیدم مامانت ازدواج کرده با یکی دیگه...کسی که اسمش یانگ هو بود و دوست صمیمی من!اون به مامانت و زن سابق من چشم داشته بود پس وقتی دید نیستم فرصت و غَنیمت شِمُرد و با لیلی ازدواج کرد...
"تهیونگ با تمام تمرکز به حرفاش گوش میکرد و سعی میکرد بفهمه چه اتفاقی در حال رُخ دادنه"
*وقتی دیدم ازدواج کردن دیگه بیخیال شدم خیلی سعی کردم تورو ازشون بگیرم و قانون گفت باید با مادرش بمونه همیشه از دور حواسم بهت بود تهیونگ...اومدم پاریس ، یه شرکت پیدا کردم توش کار کردم و شرکت خودم و زدم!...رفته رفته پیشرفت کردم و شدم همینی که الان میبینی...پدر واقعیت منم تهیونگ...کیم جو!...اون پدر ناتنی تو بود...
"تهیونگ با تعجب به مرد نگاه کرد ، یعنی اون مرد پدر ناتنی اش بود؟و پدر واقعیش اینجا تو پاریس بود؟!"
+الان...الان کجاییم؟
*پاریس...
+پس...پدر واقعی من تویی؟
*درسته پسرم
+چند سالته؟...
*۴۵
+الان نیاز دارم بخوابم...بابا
"مردی که جو نام داشت سرش و بالا آورد ، پسرش اون و قبول کرده بود؟از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه پس بوسه ای روی پیشونی اش گذاشت و گفت"
*دیگه نمیزارم هیچکس ما رو جدا کنه!
"مرد رایحه کتاب داشت ، بلند شد و از اتاق خارج شد"
+چطور ممکنه...
"جمله رو گفت و به خوابی عمیق فرو رفت"
...
«کره ساعت ۵:۳۰ غروب»
"همه جلوی سنگ قبری که عکس پسر شاد روش بود ایستاده بودن ، مادرش از شدت گریه بیهوش شده بود و جیمین و یونگی از جمله جونگکوک باورشون نمیشد...جونگکوک حرف نمیزد ، سرد شده بود ، همه این اتفاق ها رو تقصیر خودش میدونست و قسم خورده بود هرگز خودش و نمیبخشه"
×تهیونگ...کجایی..
"با لحن دل تنگی زمزمه کرد و دوباره اشکاش جاری شدن"
÷گریه نکن جوجه...
" یونگی با لحن آرومش گفت و جیمین حتی بیشتر اشکاش ریخت..."
×چطوری گریه نکنم؟...رفیقم زیر خروار خاک خوابیده!
÷درک میکنم...
" انگار یونگی هم نمیتونست مقاومت کنه و بالاخره اشکای اون هم جاری شد...اما جونگکوک؟اون حرفی نمیزد به عکس روی سنگ قبر خیره بود ، عکسی که پسر داخل لبخند مستطیلی شکلش و زده بود و انگشتاش و به صورت عدد دو بالا آورده بود ، چشم های قهوه ای عسلی رنگش برق میزدن ، جونگکوک بغض وحشتناکی توی گلوش جا خوش کرده بود..."
" همه لباس سیاه پوشیده بودن و برای شادی روح تهیونگ دعا میخوندن ، جونگکوک نمیخواست باور کنه یکی یدونه اش ، کسی که واسش جون میداد و حاضر بود زندگی اش و بده زیر خام خوابیده بود و شاید هم بقیه اینطور فکر میکردن!"
÷کوک بسه برو داخل
-میخوام به عکسش نگاه کنم یونگ...
÷گفتم برو داخل...داری میمیری یه چیزی بخور اینقدر هم سیگار نکش
-بزار با سیگار خودم و خفه کنم
÷از الان اینجوری میکنی...چطور میخوای ادامه بدی پسر؟
-نمیدونم یونگی نمیدونم
" یونگی با کلی مصیبت اون رو داخل خونه فرستاد تا کمی استراحت کنه دقیقا چهل و هشت ساعت پلک رو پلک نداشته بود ، رسما داشت خودش و میکشت!"
×یونگی قهوه میخوری؟
÷لطفا برام بیار
" جیمین سینی قهوه رو پیش یونگی برد ، یکی و خودش برداشت و یکی و به یونگی داشت"
÷ممنونم
"جیمین لبخندی کوتاهی زد و مشغول خوردن شد"
×حالا چی...
÷باید باهاش کنار بیایم...هم تو هم جونگکوک اون رسما داره خودش و با سیگار و مشروب میکشه!
×بهش بگو این کار و نکنه...
÷گوش نمیده که...
"همه فکر میکردن تهیونگ مُرده درحالی که اون فقط پیش پدر واقعیش بود..."
~~~~
خب خب امیدوارم تا اینجا رو فهمیده باشید اینکه تهیونگ چرا از پاریس سر درآورد
https://wisgoon.com/989381_9781
https://wisgoon.com/989177_5816
https://wisgoon.com/meeennrsa
https://wisgoon.com/tete_thv
یه تشکری هم بکنیم از این بزرگوار ها که کامنتا رو رسوند🌷✨
شرایط↓
لایک:۱۳۰(چقدر مهربونممم)
کامنت:۱۰۰
#فیک_کوکوی#جونگکوک#تهیونگ#بی_ال
- ۶.۳k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط