به پیرمردی گفتم مگه چه اروزی داری که اشک میریزی

به پیرمردی گفتم مگه چه اروزی داری که اشک میریزی
و میگی به ارزوم نرسیدم؟
گفت؟ ای جوان من هم که هم سن تو بودم عاشق شدم
وقتی خواستم خواستگاریش برم از این دنیا رفته بود
هنوزم اروزی مرگ دارم تا اون دنیا بهش برسم.
دیدگاه ها (۹)

پیرمردی ب دخترک گفت :چراگریه میکنی؟؟ دخترک گفت :چون زشت هستم...

پیرمرد به جوان گفت :اگر مى خواهى هیچ وقت پیر نشوى، درد دلت ر...

روزی پیر مردی بود که از خرپف زنش هر روز به او شکایت میکرد، پ...

پسرک که از سردی هوا میلرزید از حاجی خواست تا فالی از او بخرد...

سناریو:وقتی بچه بودی عاشقش بودی،ولی اون ازت متنفر بود.ولی ال...

نام فیک:«دیــداریـــــی عجیب»(پارت:2)ـــــــــــــــــــــــ...

رومان عشو بی نھایت پارت 10از زبان ملیسا رفتم خونہ و تمام مدت...

★彡   Part 64 彡★ چون من عاشق بودم!عاشق کیم تهیونگ.عاشق کسی که...

پارت ۲ (سرنوشت) ویو ا/ت:خیلی داشت تند میرفت ریده بودم به خود...

رومان عشو بی نھایت پارت 10از زبان ملیسا دفتم خونہ و تمام مدت...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 183♡⁠。⁠)⁩اخم کر...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت سوم: اعترافِ بی‌محابا و اشغالِ غیرقا...

★彡   Part 63 彡★ با برخورد شدید نور خورشید چشم هام رو باز کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط