دردی از حسرت دیدار تو دارم که طبیب
عاجز آمد؛ که مرا چاره درمان تو نیست!


#سعدی
دیدگاه ها (۱)

‌با زمزمه ی تواکنون رخت به گستره ی خوابی خواهم کشیدکه تنها ر...

‌درد چگونه مرا شناسایی کرد ؟نه گل‌سرخی روی سینه‌ام‌ سنجاق ک...

‌برخیز و مخور غم جهان گذرانبنشین و دمی به شادمانی گذراندر طب...

‌سایه‌ای بر دل ریشم فکن ای گنج روانکه من این خانه به سودای ت...

دردی از حسرت دیدار تو دارم که طبیبعاجز آمد که مرا چاره‌ی درم...

دی گفت طبیب از سرِ حسرت چو مرا دیدهیهات که رنجِ تو ز قانونِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط