Part

Part 20:
Margaret:.....
لئو اومد دنبال مارگارت ،اونو بغل کرد.
لئو:گریه نکن قشنگم ،گریه نکن،من اینجام.
مارگارت با گریه +داداش بریم خونه،لطفا.
لئو دست مارگارت و گرفت سوار ماشینش کرد،
و تو راه ،هیچ‌ حرفی زده نشد و همین که رسیدن لئو پرسید:داداشی،کی اذیتت کرد؟
+هیچی با یکی از دوستام شام می‌خوردیم که دعوامون شد همین.
لئو با شک پرسید:مطمعنی؟
+اره ،بیا بالا.
لئو:نه شاید دخترا سختشون باشه ،من میرم پیشه دیمیتری . ( عکس دیمیتری رو توی معرفی رمان پین کردم)
+باشه ،مراقب خودت باش .
لئو:تو هم همینطور.
و بعدش رفت ،منم رفتم واحد خودم.دخترت خوابیدن.
نشستم تا آرایشمو پاک کنم.
رفتم تو فکر،عامل بدبختی‌های خانواده من .
خانواده الکساندره، حالا که فرصت به این خوبی خودش اومده دم در.
چرا انتقام نگیرم،انتقام مرگ مادرم ،افسردگی بابام و خودکشی داداشم .
درسته داداشم الان خوبه ولی یه مدت اصلا خوب نبود.
پیشنهادشو قبول میکنم ،و تقاص کارشون و پس میدم تک تک کاراشون.
ALEXANDER:....
پاشد رفت،حالش خیلی بد بود.
چرا عصبی شد؟
یکدفعه رفت،ماشین نداشت پیاده کجا رفت ،این دور و بر و نمی‌شناخت نکنه اتفاقی افتاده براش.
اههه خدایییی من.
زنگ زدم بهش جواب داد.
صداش،گرفته بود.
_حالت خوبه؟
+اره خوبم،پیشنهادتو قبول میکنم .
_واقعا؟
ولی تو که
پرید وسط حرفم.
+اون موقعه از کوره در رفتم،ولی قبول میکنم.
دیدگاه ها (۰)

Part 21:Margaret:....._«فردا بیا عمارت ،راجب عروسی حرف بزنیم...

Part 22:Margaret:واییییی استرس گرفتم،یعنی بخاطره یه انتقام ن...

Part 19:Margaret:....._تا یه مدت خونه ما جنگ بود،خون و خونری...

Part 18:Margaret:....تو ماشین دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط