NH

NH
دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز 
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم 
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز 
بند از سر گیسویم آهسته گشودم 
عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم 
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم 
افشان کردم زلفم را بر سر شانه 
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم 
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست 
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز 
چون پیرهن سبز ببیند به تن من 
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز 
او نیست که در مردمک چشم سیاهم 
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند 
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب 
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند 
او نیست که بوید چو در آغوش من افتد 
دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را 
ای آینه مردم من از حسرت و افسوس 
او نیز که بر سینه فشارد بدنم را ...
دیدگاه ها (۲)

..نیمه ی گم گشته ات را دیر پیدا می کنیسر بجنبانی خودت را پیر...

NHلبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آریکه این سان دشمنی یعنی ...

NHلکنت شعرو پریشانی و جنجالی دلم. چه بگویم که کمی خوب شود حا...

ناز چشمان تو وامروز و فردا کردنت می‌کشد آخر مرا این پا وآن پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط