یه شبایی تو زندگیِ آدمیزاد هستکه بعد از ساعت ها فکر و خیال؛به خودش میاد و میبینه روحش،از اعماق وجود داره گریه میکنه،ولی از چشماش هیچ اشکی نمیاد...