در هم بپیچ من را یک شهر لرزه خیزم

در هم بپیچ من را، یک شهر لرزه خیزم
یکباره زیر و رو کن، مشتاق رستخیزم
گاهی برای ماندن باید گذشت و کم شد
از آسمان چشمت باید فرو بریزم
می گیرم از تو خود را، اما دلت که تنگ است
همدرد و همدمت چون، یک چای روی میزم
همراه با نسیمی بی آنکه تو بدانی
هر شب به رسم دیرین می بوسمت عزیزم
ترسیده چشمم از تو، ای تُحفه ی غم آلود
آخر چکار زر را با من که چون پشیزم؟
از این به بعد دیگر حرفی میان ما نیست
از سایه ی تو حتی ای عشق می گریزم
دیدگاه ها (۱۳)

راضی شدم دل داده ای زیرا تو را می خواستم از هر سفر غافل شدم ...

بوسه‌ای نذر بکن، کافری‌ام را ببردسردی این تن نیلوفری‌ام را ب...

《ماندم در انتظار تو با چشم تر ....بیا آرامش و قرار من ای خو...

در آسمان غزل ، عاشقانه بال زدمبه شوق دیدنتان پرسه در خیال زد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط