در هم بپیچ من را یک شهر لرزه خیزم
در هم بپیچ من را، یک شهر لرزه خیزم
یکباره زیر و رو کن، مشتاق رستخیزم
گاهی برای ماندن باید گذشت و کم شد
از آسمان چشمت باید فرو بریزم
می گیرم از تو خود را، اما دلت که تنگ است
همدرد و همدمت چون، یک چای روی میزم
همراه با نسیمی بی آنکه تو بدانی
هر شب به رسم دیرین می بوسمت عزیزم
ترسیده چشمم از تو، ای تُحفه ی غم آلود
آخر چکار زر را با من که چون پشیزم؟
از این به بعد دیگر حرفی میان ما نیست
از سایه ی تو حتی ای عشق می گریزم
یکباره زیر و رو کن، مشتاق رستخیزم
گاهی برای ماندن باید گذشت و کم شد
از آسمان چشمت باید فرو بریزم
می گیرم از تو خود را، اما دلت که تنگ است
همدرد و همدمت چون، یک چای روی میزم
همراه با نسیمی بی آنکه تو بدانی
هر شب به رسم دیرین می بوسمت عزیزم
ترسیده چشمم از تو، ای تُحفه ی غم آلود
آخر چکار زر را با من که چون پشیزم؟
از این به بعد دیگر حرفی میان ما نیست
از سایه ی تو حتی ای عشق می گریزم
- ۵.۴k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط